شناسهٔ خبر: 59334 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

شهریارِ ماکیاوللی: علوم سیاسی یا هجویۀ سیاسی؟(۲)؛

ماکیاوللی به‌مثابه یاور حاکمان جائر؟!

ماکیاوللی اگر دوستان ماکیاوللی در صدد خواندن دست‎نوشتۀ شهریار بوده‎اند و اگر آن‌ها همان معنای ظاهری‎اش را پذیرفته‎اند -یعنی درسی عینی دربارۀ اینکه چگونه می‎توان یک حاکم جائر موفق بود که این درس در قالب پند و اندرز به یکی از همین‎گونه حاکمان ارائه شده است- به‌سختی توانسته‎اند که جلوی بُهت‎زدگی عمیق خود را بگیرند. و اگر این دست‎نوشته فقط به قصد جلب نظر جولیانو مدیچی جوان بوده است، مدیچی به سختی می‎توانسته از این قضیه خوشحال باشد که کتاب شهریار با خونسردی تمام وی را جزء یکی از همان افرادی قرار داده که معلمِ پدرش [= لندینو] دربارۀ این افراد [= حاکمان جائر] نوشته است: بزرگ‎ترین تکلیف یک شهروند خوب، کُشتن حاکمان جائر است.

فرهنگ امروز/ گرت متینگلی/ برگردان و تعلیقات: عدنان فلاحی:

این ایده که شهریار چیزی است که وانمود می‎کند -یعنی یک کتاب ‎راهنمای علمی برای حاکمان جائر- نه تنها با [واقعیتِ] زندگی ماکیاوللی بلکه با نوشته‎های او نیز ناسازگار است؛ و صدالبته هرکسی که می‎خواهد شهریار را به‌مثابه یکی از اصلی‎ترین فقرات تبیین اندیشۀ سیاسی ماکیاوللی به کار گیرد، متوجه این نکته شده است. از زمان هِردِر تاکنون، تفسیر معیار این بوده که در شرایط فاسد ایتالیای قرن شانزدهم فقط یک شهریار می‎توانست دولتی قوی و قادر به بسط قدرت ایجاد کند. مشکل اصلی این تفسیر عمدتاً از آنجا بود که این مفسران مرزهای تصورات خود را از اینکه ماکیاوللی حکومت‎های جمهوری را ترجیح داده است فراتر بردند. ماکیاوللی در گفتارها می‎نویسد: «ما به ‎تجربه می‎دانیم که دولت‎ها هیچ‎گاه وسعت سرزمینی یا ثروت کلان خود را به نحو چشمگیری افزایش نداده‎اند مگر ذیل یک حکومت آزاد. علت این امر نیز روشن است: این [پرداختن به] مصلحت[i] اجتماع است که دولت را قدرتمند می‎کند و نه مصلحت افراد؛ و یقیناً این مصلحت عمومی در هیچ نظامی به‌جز جمهوری تضمین نمی‎شود... حکمرانی مردمی همواره بهتر از حکمرانی شهریار است.»[ii] این عبارت صرفاً یک اشارۀ سَرسَری نیست، بلکه بن‎مایۀ اصلی گفتارها و فرض اساسی تمام نوشته‎های ماکیاوللی -به‎جز یکی‎شان [= شهریار] ـ است، چنان‎که فرض اساسی حرفۀ سیاسی وی نیز بود.

شهریار از منظر دیگری نیز اثری شاذ[iii] و غامض است. ماکیاوللی تقریباً در هرآنچه که (جز شهریار) به رشتۀ تحریر درآورده، حساسیت و ملاحظه‎کاریِ[iv] یک مزاج ادیبانۀ قوی را به نمایش گذاشته است. او با ظرافت تمام از مذاق و واکنش‎های احتمالی عامۀ مردم باخبر بود؛ مثلاً نمی‎توان باور کرد کسی که آن تک‎گویی هجوی فوق‎العادۀ [کاراکتر] فِرا تیموتِئو[v] در [نمایشنامۀ] مِهرگیاه[vi] را نوشته است، فاقد حس همذات‎پنداری غریزی با مخاطب بوده باشد. اما تأثیری که چاپ کتاب شهریار روی نخستین نسل‎های خوانندگان ایتالیایی (خارج از فلورانس) و مابقی اروپاییان گذاشت، بُهت‎زدگی بود. شهریار مانند سَر مِدوسا[vii]، رعب‎آور، رَماننده و دلربا بود. البته بخش بزرگی از این بهت ناشی از اخلاق‎ستیزی کلبی‎مسلکانۀ موجود در پیشنهادهای کتاب بود‎؛ اما به نظر می‎آید ماکیاوللی به جای اینکه با کمال ظرافت در صدد تسکین حس انزجار و ارائۀ پیشنهادهای جدیدش به شکل غیرمستقیم و کنایی برآید، از افزایش حس بهت‎زدگی در مخاطبان خود و ارائۀ عمدی توصیه‎هایی برای تشدید این حس لذت می‎برد. در میان این موارد، آنچه که هیچ موضوعیتی ندارد چیزی است که شهریار در پی تقلید از آن -و البته کمابیش مضحکه‎ کردن آن- است؛ یعنی یکی از مشهورترین و قابل اعتناترین اَشکال ادبی سه قرن پیش از ماکیاوللی: کتاب‎راهنمای حاوی توصیه به شهریاران. این گونۀ ادبی بسیار عامه‎پسند[viii] بود، نمونه‎های بارز چنین گونۀ ادبی‎ای بالغ بر صدها عنوان است که اندکی‎شان -مانند دربارۀ پادشاهی[ix] اثر قدیس توماس [آکویناس][x] و تربیت شهریار مسیحی[xi] اثر اِراسموس[xii] ـ امروزه نسبتاً شناخته‎شده‎ هستند. رسالۀ مختصر ماکیاوللی از پاره‎ای جهات، نعل‎به‎نعل سایر «اندرزنامه‎های سیاسی»[xiii] بود؛ و از جهاتی دیگر -به‌مانند یک عشاء سیاه[xiv] سیاسی- سخریه‎ای شیطانی از تمام این آثار بود.

اینکه ماکیاوللی عمداً خود را مقدم بر شهریاران -شهریارانی که به‎تازگی امارت‎هایشان را تصاحب کرده‎اند و این تصاحب را نه مدیون ارث و میراث هستند و نه انتخاب آزاد هموطنانشان- مورد خطاب قرار داده، به تشدید دوبارۀ این بهت‎زدگی انجامیده است. نام کوتاه و ناخوشایند چنین شهریاری، «حاکم جائر»[xv] است. ماکیاوللی -به‎جز برای تصویرسازی از اروپای عهد قدیم[xvi] ـ تقریباً هرگز واژۀ حاکم جائر را به کار نمی‎بَرد؛ اما به نظر می‎رسد که وی با دست‎ انداختن همگان[xvii] دربارۀ این واژه لذت می‎برد تا جایی‎ که حتی کندذهن‎ترین خوانندگان شهریار نیز در تشخیص این مراد وی اشتباه نمی‎کنند. عقاید ناظر به مزیت‎های نسبی جمهوری‎ها و پادشاهی‎ها طی دوران رنسانس در حال تغییر بودند و این تغییرات اساساً به جایی ‎که شخص زندگی می‎کرد بستگی داشتند؛ اما دربارۀ حاکمان جائر فقط یک عقیده در کار بود. کریستُفورو لَندینو[xviii] -معلم برجستۀ لورنتسو [مدیچی][xix] و خادم وی- دیدگاه معمول [دربارۀ حاکم جائر] را ضمن بیان نقطه‎نظراتش دربارۀ دانته[xx] ارائه کرده است؛ لندینو این دیدگاه را هنگامی که ماکیاوللی کودکی بیش نبود مکتوب کرد. وقتی لندینو به اینجا رسیده که دربارۀ بروتوس[xxi] و کاسیوس[xxii] -در پایین‎ترین طبقۀ جهنم [کمدی الهی دانته] ـ اظهارنظر کند، نوشته است: «یقیناً بسیار بی‎رحمانه بود که چنین مجازات دردناکی بر کسانی تحمیل شود که به سبب رهانیدن کشورشان از شر بردگی به مرگ محکوم شدند؛ رهانیدن از بردگی کار سترگی است که اگر آن‌ها [= بروتوس و کاسیوس] مسیحی می‎بودند، به سبب این کار، شایستۀ عظیم‎ترین جایگاه در بالاترین طبقۀ بهشت می‎شدند. اگر ما دربارۀ قوانین هر جمهوری‎ پاک‎نهادی[xxiii] کاوش کنیم، درخواهیم یافت که این قوانین بزرگ‎ترین پاداش را برای کسی مقرر می‎کنند که حاکم جائر را به قتل می‎رساند.»

رنسانس ایتالیایی نیز با لحنی تقریباً موافق همین نظر لندینو را بیان کرده است. اگر دوستان ماکیاوللی در صدد خواندن دست‎نوشتۀ شهریار بوده‎اند و اگر آن‌ها همان معنای ظاهری‎اش را پذیرفته‎اند -یعنی درسی عینی دربارۀ اینکه چگونه می‎توان یک حاکم جائر موفق بود که این درس در قالب پند و اندرز به یکی از همین‎گونه حاکمان ارائه شده است- به‌سختی توانسته‎اند که جلوی بُهت‎زدگی عمیق خود را بگیرند. و اگر این دست‎نوشته فقط به قصد جلب نظر جولیانو مدیچی جوان بوده است، مدیچی به سختی می‎توانسته از این قضیه خوشحال باشد که کتاب شهریار با خونسردی تمام وی را جزء یکی از همان افرادی قرار داده که معلمِ پدرش [= لندینو] دربارۀ این افراد [= حاکمان جائر] نوشته است: بزرگ‎ترین تکلیف یک شهروند خوب، کُشتن حاکمان جائر است.

شهرت ادبی شهریار دقیقاً پیامد تکان‎دهنده‎ بودن آن است؛ بنابراین اگر شهریار جداً به قصد یک کتاب‎راهنمای علمی تألیف شده، آوازۀ ادبی‎اش را مرهون یک گاف هنری است؛[xxiv] و اگر شهریار برای یکی از شهریاران خاندان مدیچی تألیف شده، در بطن خود واجد بی‎ملاحظگی غیرقابل فهم‎تری [به نسبت بی‎ملاحظگی در جائر خواندن جولیانو مدیچی] نیز هست. ماکیاوللی در [فصل هفتم شهریار با عنوانِ] «دربارۀ شهریار جدیدی که کمک دیگران و بخت، او را سر کار آورده‎اند»، چزاره بورجا[xxv] را به‌مثابه یکی از این‌قبیل افراد، به شهریار مدیچی عرضه می‎کند. حقایقی کافی‎ درکارند که مطرح‎‎ کردن این ایده که جولیانو مدیچی امارت خود را مدیون «کمک دیگران» است، آزاردهنده بود؛ زیرا همان‎گونه که سربازان فرانسوی، چزاره [بورجا] را در رومانیا[xxvi] سر کار آوردند، این سربازان اسپانیایی بودند که جمهوری فلورانس را ساقط کردند [و خاندان مدیچی را مجدداً بر تخت قدرت نشاندند]. مقایسۀ بین دوکِ والنتینوا[xxvii] [= چزاره بورجا] -که پسر یکی از پاپ‎ها است- با دوکِ نِمور[xxviii] [= جولیانو مدیچی] -که برادر یکی دیگر از پاپ‎ها است[xxix] ـ به‎قدری قانع‎کننده بود که آن را قیاسی انتقادآمیز می‎نمود. چنین چیزهایی فقط میزان تحقیر و توهین را تشدید می‎کنند. یکی از اعضای خاندان مدیچی [= جولیانو] -خاندانی به قدمت و اعتبار خود فلورانس- یعنی مردی که پدرِ پدربزرگ، پدربزرگ و پدر وی به ترتیب، نخستین شهروندان جمهوری فلورانس به‌حساب آمده بودند و کسی که حالا خواسته‎ای بیشتر از تداوم سنت پدرانش ندارد (یا دست‌کم خود وی چنین گفته است)، [ظاهراً] با این توصیه [ماکیاوللی] مواجه می‎شده که از یک بیگانۀ اسپانیایی [= چزاره بورجا] تقلید کند؛ یعنی تقلید از یک حرامزاده‎ و از کسی که افکار عمومی، او را به سبب خویشاوندکُشی، زنای با محارم و نقش‎آفرینی طولانی در جنایات منزجرکننده مجرم می‎دانند؛ مردی که به سبب خیانت و زورگیری و رفتار ناشایست سربازانش با منطقۀ بی‎طرف فلورانس [در جریان دومین جنگ‎های ایتالیایی]، خاصه در ناحیۀ توسکانی[xxx] منفور بود؛ و نیز مردی که در مقام یک شاهزاده، فردی رسوا و بسیار ناکام بوده است.

این حقیقت تقریباً فراموش‎شده، مهم‎ترین بخش رمز و راز شهریار است. ما آنچه که ماکیاوللی در اثر مشهورش دربارۀ چزاره [بورجا] نوشته است را به یاد می‎آوریم، اما فراموش می‎کنیم که چزاره چگونه انسانی بود؛ لکن در سال ۱۵۱۳ بیشتر ایتالیایی‎ها هنوز رخدادهای سال ۱۵۰۳ [= سال پایان دومین جنگ‎های ایتالیایی موسوم به جنگ‎های رنسانس] را فراموش نکرده‎اند. به فرض که ما بپذیریم ماکیاوللی آنچه را خودش ۱۰ یا ۱۱ سال پیش [از تألیف شهریار] گزارش کرده است به دست فراموشی سپرده باشد، باز هم به‌سختی می‎توان باور کرد که تمجید وی از بورجا واقعی و جدی بوده است.

اجازه دهید صرفاً چند مورد بسیار مهم را بیان کنیم. بیشتر مورخان در ۱۰۰ سال گذشته با اتکا به تأکید موجود در فصل هفتم شهریار، چنان در مورد [چزاره] بورجا نوشته‎اند که گویی وی صلح و نظم را به رومانیا بازگردانده، حکومت آنجا را متحد کرده و وفاداری ساکنان این ناحیه را به دست آورده بود. زمانی‎که می‎بایست چنین رخدادهایی در جریان بوده باشد، ماکیاوللی یکی از سفیران حاضر در اردوگاه بورجا بود. با وجود اینکه ماکیاوللی مرتباً به حکومت[xxxi] [فلورانس] هشدار می‎دهد که بورجا شخصی درنده‎خو، مهیب، نترس، بی‎وجدان و آکنده از جاه‎طلبی بی‎انتهاست، مطلقاً به این دستاوردهای دولتمردانۀ منسوب به وی اشاره نمی‎کند، بلکه هیچ‎یک از گزارش‎های شاهدان اهل این منطقه و شاهدان اسپانیایی، فرانسوی، ونیزی، سیه‎نایی و نیز هیچ‎یک از آثار معاصر با شهریار ابداً به این دستاوردهای بورجا اشاره نمی‎کنند. در واقع تمام شواهد و قرائن کاملاً خلاف این دستاوردها را نشان می‎دهند. محققانه‎ترین پژوهشی که به‌تازگی دربارۀ زندگی سیاسی بورجا منتشر شده است (کتاب سیاست بورجا[xxxii] اثر گابری‎یِله پِپِه[xxxiii]) لُبّ کلام دربارۀ کارنامۀ سیاسی بورجا را این‎گونه بیان می‎کند که وی هیچ‎ کاری برای پایان ‎دادن به نزاع‎های فرقه‎ای و هرج‎ومرج رومانیا نکرد؛ تنها کاری که بورجا انجام داد این بود که حکمرانی ددمنشانۀ فرماندهان اسپانیایی تحت امر خود را بر رومانیا تحمیل کرد.

می‎توانیم یک مورد دیگر را نیز با تکیه بر واقعیت بررسی کنیم. ماکیاوللی پس از اینکه در فصل سیزدهم کتاب شهریار می‎گوید که بورجا ابتدا از سربازان فرانسوی سپس مزدوران تحت امر فرماند‎هان کُندوتّی‎یری[xxxiv] و نهایتاً مردان تحت امر خود استفاده کرده بود، نظر خود را چنین بیان می‎کند: «اوج مورد تمجید واقع‎ شدن بورجا آن‎گاه بود که همگان دیدند وی رهبر تمام‎عیار نیروهای خویش است.» اما زمانی که ماکیاوللی در هیئت سفیران[xxxv] بود، حتی یک ‎بار هم به توانایی نظامی بورجا اشاره نمی‎کند و شجاعت یا نظم‎ و ‎انضباط ارتش وی را نمی‎ستاید، بلکه ماکیاوللی تا همان چهاردهم دسامبر ۱۵۰۲، از شهر ایمولا[xxxvi] این‎چنین دربارۀ سربازان تحت امر چزاره [بورجا] گزارش می‎دهد: «آن‌ها هر چیزی به‌جز سنگ‎ها را بلعیده‎اند... آن‌ها اینجا در رومانیا درست همان‎گونه رفتار می‎کنند که پارسال در توسکانی رفتار کردند[xxxvii] و اینان نظم‎ و انضباطی بیش از آنچه که پیش‎تر از خود نشان دادند، ندارند، نیز بی‎نظمی آن‌ها کمتر از بی‎نظمی‎شان در توسکانی نیست.» هیچ اشارۀ بعدی‎ای در کار نیست که نشان دهد ماکیاوللی نظر خود [دربارۀ بی‎نظمی افراد بورجا] را تغییر داده باشد.

هیچ‎ جای کتاب شهریار به اندازۀ عبارت پایانی و مشهوری که در فصل هفتم آمده است خلاف حقایق تاریخی و خلاف خود قضاوت‎های پیشین ماکیاوللی نیست؛ هر نظر موافق با شیوۀ حکمرانی چزاره می‎باید بر این عبارت پایانی فصل هفتم مبتنی باشد: «روزی که ژولیوس دوم[xxxviii] به مقام پاپی برگزیده شد، دوک [= چزاره بورجا] به من گفت که او دربارۀ هر چیزی که ممکن بود پس از مگر پدرش [= پاپ الکساندر ششم] رخ دهد اندیشیده بود و خود را برای هر اتفاقی آماده کرده بود الا اینکه به وقت مرگ پدرش، خود وی نیز در آستانۀ مرگ قرار گیرد... صِرف عمر کوتاه [پاپ] الکساندر [ششم] و بیماری چزاره، نقشه‎های وی [= چزاره بورجا] را به باد دادند. بنابراین کسی که می‎خواهد از [نقش کمک دیگران و بخت در ایجاد] یک امارت جدید اطمینان حاصل کند... نمی‎تواند نمونه‎ای بهتر از عملکردهای این مرد [= بورجا] را بیاید.» آیا ممکن است که ماکیاوللی در سال ۱۵۱۳ به این چیزی که گفته است معتقد باشد؟ یقیناً وی در سال ۱۵۰۳ [= سال مرگ پاپ الکساندر ششم] به این گفته معتقد نبود؛ ماکیاوللی در سال۱۵۰۳ هیچ نقل‎قولی حتی شبیه به این را نیز از دوک [= چزاره بورجا] ثبت نکرده است و به‌رغم اینکه این نقل‎قول بی‎شباهت به مویه‎های دوک نیست، وی نمی‎توانسته چنین چیزی را در روز انتخاب ژولیوس دوم گفته باشد، چراکه بورجا در همان هنگام با فخرفروشی تمام به همه می‎گفت که پاپ جدید از وی اطاعت خواهد کرد. درهرصورت، ماکیاوللی به آنچه که وی در شهریار از زبان بورجا نقل می‎کند همان‎قدر بی‎باور است که به نقل‎قول جنجالی اما کم‎اهمیتی که وی در سال ۱۵۰۳ گزارش کرده؛ نقلی که تا نوامبر سال ۱۵۰۳ کسی نمی‎توانسته است آن را باور کند.[xxxix] در واقع حتی در آگوست [۱۵۰۳] -یعنی هنگامی که الکساندر ششم در سن هفتادودوسالگی و پس از ۱۱ سال[xl] حضور در منصب پاپی درگذشت- بیشتر ساکنان روم و ازجمله همۀ سفیرانی که گزارش‎‎هایشان همچنان موجود است و نیز بیشتر کاردینال‎هایی که با این سفیران گفت‌وگو کرده بودند، اطمینان داشتند که چزاره به انتهای خط رسیده است.

 چزاره همواره وابسته به پدرش [= پاپ الکساندر ششم] بوده است؛ او شخصیتی منفور و ترسو بود که حتی اغلب افراد جناح حامی پاپ سالخورده، وی را تحقیر کردند. هیچ‌کس به چزاره اعتماد نداشت و کسی هم نبود که چرازه بتواند به وی اعتماد کند. هیچ پاپی جرئت حمایت از وی را نداشت و بنیاد حکمرانی وی بدون حمایت پاپی بر آب بود. چزاره پیش‎تر عملاً هیچ‎گاه با این تنگنا مواجه نشده بود و وقتی هم که این تنگنا به وجود آمد با آن مواجهه نکرد. درست است که چزاره در آگوست در بستر بیماری مالاریا بود، اما بیماری او به حدی نبود که از مراسم گزینش پاپ جدید و مانور دادن روی انتخاب پیوس سوم[xli] -پاپ پیر و بیمار- باز بماند و نتیجتاً در به تأخیر انداختن این آیندۀ شوم اجتناب‎ناپذیر، ناکام گردد. ژولیوس دوم تا ماه نوامبر انتخاب نشده بود. در تمام آن ماه‎ها [= فاصلۀ بین مرگ الکساندر ششم تا انتخاب ژولیوس دوم] و حتی پس از انتخاب ژولیوس دوم، ایتالیا در دیدگان سفیرانش به صحنۀ به ‎خود پیچیدن ناخوشایند دوک بورجا از درد بلاتکلیفی تبدیل شد: بورجا یک ‎روز در صدد ورود به جنوا[xlii] بود تا پول جمع کند، روز دیگر آمادۀ آغاز گفت‌وگو با پادشاه فرانسه بود و روز دیگر مترصد فرماندهی سربازانش در بازگشت به رومانیا بود؛ اما وی درحالی‎که مشغول جلب توجه کاردینال‎ها و اطاعت ‎امر سفیران و لبخند زدن به آن‌ها بود -همان سفیرانی که وی عادت داشت آن‌ها را تهدید کند- عملاً با دودلی انتظارِ [تصمیمِ] تشکیلات کلیسا[xliii] [دربارۀ انتخاب پاپ جدید] را می‎کشید؛ گاهی به‌رغم اینکه وی در معیت محافظان مسلح و قدرتمند، مغرورانه در خیابان‎ها قدم می‎زد، احساس می‎کرد که نیازمند مراقبت از خود در برابر انتقام‎گیری خاندان اُرسینی[xliv] است و گاهی در رختخواب از شدت تب یا دلهره به خود می‎لرزید. در یک نگاه، چزاره را در نیمه‎های شب در اتاق مخصوص گویدُبالدو دی‎مونتِه‎فیلترو[xlv] (دوکِ اُربینو[xlvi] و کسی که به‌واسطۀ وفاداری رعایایش به‌تازگی به املاک قبلی‎اش بازگشته و پاپ جدید نیز مجدداً او را به مقام گُنفالونی‎یر[xlvii] در کلیسا گماشته بود) می‎بینیم: چزاره درحالی‎که روی زمین زانو زده، با وحشت تمام در حال زار زدن است و با حقارتی زائدالوصف به دوست قدیمی‎اش -همان دوستی که چزاره پیش‎تر به او خیانت کرده و اموالش را به یغما برده بود- التماس می‎کند که با عنایت به سوابق و افتخارات سابقش -و نه به سبب مقام دوکی- او را نکشد و دست‌کم از جانش درگذرد؛ تا جایی ‎که گویدُبالدو فارغ از هر احساسی که نسبت به این هیولای غریب دارد، می‎گوید که مطلقاً در آرزوی کشتن چزاره نیست و تنها چیزی که می‎خواهد این است که وی از جلوی چشمانش دور شود.

اندکی بعد چزاره درحالی‎که مایۀ خندۀ تحقیرآمیز کل ایتالیا شده بود مخفیانه به ناپل[xlviii] و سپس به زندان منتقل شد. از آنجا که هیچ‌چیزی احمقانه‎تر از بزرگ‌قهرمانان پوشالی کارناوال‎های شادی نیست، حال که [بدانیم] چنین قهرمانی برای مدتی کل ایتالیا را در ترس فرو برده بود، صدای این خنده بلندتر هم می‎شود. ماکیاوللی یکی از سفیران حاضر در روم بود، او نیز مثل سایرین تمام این چیزها را می‎دانست. ما می‎توانیم از خلال پیغام‎های ماکیاوللی به ناصبوری فزایندۀ وی نسبت به [اَعمال] چزاره بورجا پی ببریم، نیز می‎توانیم دریابیم که ماکیاوللی روزبه‎روز به لحن یاغیانۀ بورجا و تغییر دادن‎ بی‎هدف برنامه‎ها از سوی وی و قیل‎وقال کردن و ضجه ‎زدن‎های متناوبش کمتر بها می‎دهد. ماکیاوللی می‎نویسد: «دوک [= چزاره بورجا] که هیچ‎گاه به کسی وفا نکرد، حالا مجبور شده است که بر وفای دیگران اتکا کند.» در ادامه می‎نویسد: «دوک که هیچ‎گاه از خود بخششی نشان داد، حال تنها امیدش را در بخشش دیگران می‎بیند.» ماکیاوللی بعداً در اشعار تاریخی‎اش دیچه‎نالیا[xlix] نفرت خویش از دوک [= بورجا] را عیان کرد. آیا ماکیاوللی در سال ۱۵۱۳ واقعاً قصد داشت که دوک بورجا را به‌مثابه یک شهریار نمونه معرفی کند؟ آیا ماکیاوللی به‌مثابه یاور حاکمان جائر می‎نوشت یا -با گزارش اَعمال افراد- در مقام مشاهده‎گری بی‎احساس و با خط‎مشی علمی؟

ادامه دارد ....

ارجاعات:


[i]. Well-being

[ii]. در اینجا متینگلی عبارات ماکیاوللی را به‌صورت پس‎و‎پیش نقل کرده است؛ عبارت نخست در بخش دوم از فصل دوم گفتارها و عبارت آخری دربخش ۵۸ از فصل یکم گفتارها آمده است. ـ مترجم.

[iii]. anomaly

[iv]. tact

[v]. Fra Timotheo 

[vi]. La mandragola

[vii]. Medusa

[توضیح مترجم: مدوسا در اساطیر یونان نام موجودی است که هرکسی را که به چشمانش خیره می‎شد تبدیل به سنگ می‎کرد.]

[viii]. popular

[ix]. De Regno  

[x]. St. Thomas

[xi]. Institutio principis Christiani

[xii]. Erasmus

[xiii]. Mirrors for princes

[xiv]. Black Mass

[توضیح مترجم: عشاء سیاه یکی از مناسک آیین شیطان‎پرستی است که بر اساس تقلید وارونه‎ای از مراسم عشاء ربانی کلیسای کاتولیک شکل اجرا می‎شود.]

[xv]. tyrant

[xvi]. Classical antiquity

[xvii]. Dancing all

[xviii]. Cristoforo Landino

[توضیح مترجم: لاندینو (۱۴۹۸م) از اومانیست‎های ایتالیایی و یکی شخصیت‎های مهم رنسانس فلورانسی است.]

[xix]. Lorenzo

[xx]. Dante

[xxi]. Brutus

[توضیح مترجم: مارکوس یونیوس بروتوس (۴۲ پیش از میلاد) معروف به بروتوس، سیاستمداری در اواخر دوران جمهوری روم بود، بیشتر شهرت وی به علت دست‎ داشتن در ترور ژولیوس سزار است. دانته در اثر کلاسیک خود کمدی الهی، بروتوس را یکی از کسانی تصویر می‎کند که در قعر دوزخ جای دارند.]

[xxii]. Cassius

[توضیح مترجم: گایوس کاسیوس لونگینوس (۴۲ پیش از میلاد) از سناتورهای جمهوری روم بود که به همراه برادرزنش بروتوس، از طراحان اصلی نقشۀ قتل ژولیوس سزار به‌حساب می‌آیند. دانته در اثر کلاسیک خود کمدی الهی، کاسیوس را یکی از کسانی تصویر می‎کند که در قعر دوزخ جای دارند.]

[xxiii]. well-constituted

[xxiv]. منظور نویسنده این است که اگر شهریار واقعا به قصد یک رسالۀ سیاسیِ جدی تألیف شده باشد، تأکید بر وجه برجستۀ ادبی‎اش از منظر هنری محلی از اعراب ندارد. ـ مترجم

[xxv]. Cesare Borgia

[xxvi]. Romagna 

[xxvii]. duke of Valentinois

[xxviii]. duke of Nemours

[xxix]. در اینجا نویسنده جولیانو مدیچی را برادر یکی از پاپ‎ها خوانده است که مراد وی جووانی دی‎لورنتسو (Giovanni di Lorenzo de' Medici) -مشهور به پاپ لئون دهم- است، وی مابین سال‎های ۱۵۱۳ تا ۱۵۲۱ پاپ بود. ـ مترجم

[xxx]. Tuscany

[xxxi]. Signory

[توضیح مترجم: این اصطلاح به معنای بدنۀ حکومتی جمهوری‎های ایتالیا در قرون میانی است.]

[xxxii]. La Politica dei Borgia

[xxxiii]. Gabriele Pepe

[xxxiv]. Condottieri

[توضیح مترجم: کُندوتِّی‎یری، واژه‎ای ایتالیایی است که در اروپای مابین قرون چهاردهم تا شانزدهم به فرماندهان نظامیان اجیرشده اطلاق می‎شد.]

[xxxv]. Legazione 

[xxxvi]. Imola

[xxxvii]. [لوکا] لَندوچی (Landucci) در کتاب خاطراتش دربارۀ عبور این نظامیان گفته بود که هیچ‎کدام از ارتش‎های خارجی‎ای که در هفت سال گذشته از توسکانی عبور کردند به فضاحت این ایتالیایی‎های زیر بیرق پاپ [= افراد چزاره بورجا] رفتار نکرده بودند.

[xxxviii]. Julius II 

[xxxix]. پس از درگذشت پاپ الکساندر ششم در ۱۸ آگوست ۱۵۰۳، پیوسِ سوم در ۲۲سپتامبر (حدود یک ماه پس از فوت الکساندر ششم) به مقام پاپی رسید؛ اما عمر منصب پاپی پیوسِ سوم کوتاه بود و به یک ماه هم نرسید، او در ۱۸ اکتبر همان سال درگذشت و پاپ ژولیوس دوم در ۱ نوامبر ۱۵۰۳ جانشین پیوس سوم شد. ـ مترجم

[xl]. گفتنی است که عمر پاپ الکساندر ششم و نیز دوران پاپی وی خیلی هم کوتاه نبودند.

[xli]. Pius III

[xlii]. Genoa 

[xliii]. the Curia

[xliv]. Orsini

[توضیح مترجم: خاندان اُرسینی یکی از خاندان‌های سرشناس ایتالیایی و از نقش‎آفرینان مهم ایتالیای عصر میانی و رنسانس بودند. یکی از مشهورترین افراد این خاندان، کاردینال کلیسای روم، جووانّی باتّیستا اُرسینی (Giovanni Battista Orsini) بود که به اتهام توطئه علیه چزاره بورجا در فوریۀ سال ۱۵۰۳ دستگیر و ۱۲ روز بعد، در ۲۲ فوریه‎ به طرز مشکوکی در زندان درگذشت. گفته شده که او را به دستور پاپ الکساندر ششم مسموم کردند.]

[xlv]. Guidobaldo da Montefeltro

[xlvi].  the duke of Urbino

[xlvii]. پیش‎تر به طور مختصر دربارۀ اصطلاح گُنفالونی‎یر توضیح دادیم؛ این اصطلاح وقتی در مورد پاپ و کلیسا به کار رود، مُشیر به جایگاهی در دولت پاپی است که تقریباً می‎توان آن را یکی از ارکان فرماندهی نظامی و مشاور سیاسی دولت پاپی برشمرد. ـ مترجم

[xlviii]. Naples

[xlix]. Decennali

نظر شما