شناسهٔ خبر: 56218 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

رضا داوری اردکانی/ ملاحظه‎ای دربارۀ آل‎احمد و غرب‎زدگی؛

جلال؛ مثال روشنفکری ایران

آل احمد آخرین بار که دیدمش قبل از سفر بی‎بازگشتش به شمال بود، با لحنی خداحافظی کرد که کمتر با آن لحن سخن می‎گفت، گویی مرگ را دیده بود. مرگ با ماست ولی ما سعی می‎کنیم از آن غافل شویم زیرا یاد مرگ کار دنیا را مختل می‎کند، ولی وقتی زمانش نزدیک می‎شود فراموش کردنش آسان نیست و چه‌بسا که آثار نزدیک شدنش در حرکات و سکنات آدمی نیز ظاهر ‎شود. در هنگام خداحافظی به فردید گفت لااقل این (به من یعنی داوری اشاره کرد) و من می‎توانستیم حرف‎هایت را بنویسیم اما خود نخواستی.

فرهنگ امروز/ رضا داوری اردکانی:

آل‎احمد یک روشنفکر ادیب و مبارز سیاسی بود و تعبیر غرب‎زدگی را ازآن‌جهت پسندید که در غرب بلا و آفت می‎دید؛ و با این تلقی بود که دربارۀ آن مقاله و رساله نوشت و اندکی نیز کوشید تا ستم غرب و آفت و بلای استیلایش را به اصل و مبدئی بازگرداند و حادثه را تبیین کند. اصطلاح غرب‎زدگی آوردۀ دکتر فردید است. دکتر فردید همواره این اصطلاح را (مخصوصاً در اواخر) با صفت مضاعف به زبان می‎آورد، اما کمتر دربارۀ آن توضیح می‎داد. مطالب و معانی فلسفه را نمی‎توان به زبانی که همه دریابند بیان کرد و اگر معانی بی‎سابقه باشد بیان و فهمش دشوارتر است. آل‎احمد در مقاله‎ای که برای شورای اصلاح برنامۀ آموزش و پرورش در زمان وزارت محمد درخشش نوشت، دریافت خود از غرب‎زدگی را به‌صورتی بالنسبه روشن و با لحن خطابی بیان کرد؛ و چون در نوشته‎اش عنصر سیاسی غلبه داشت و مخصوصاً در آن شاه را با واکسیل‎بندهایش مظهر غرب‎زدگی خوانده بود بیشتر مورد توجه قرار گرفت. او غرب‎زدگی را مقهور شدن در برابر غرب و پیروی از آن می‎دانست، اما فردید نظر دیگری داشت یا لااقل منظور اصلی و تمام مطلب دکتر فردید این نبود. آل‎احمد هم برداشت و تلقی خاص خود را داشت و این تلقی بود که فهمیده و شایع شد.

 آل‎احمد برخلاف فردید به زبان ساده سخن می‎گفت. او غرب را در معنی رایجش در نظر آورد و مگر نه اینکه غرب در زبان رایج و در نظر اول یک مفهوم سیاسی و جغرافیایی است؛ و شاید گاهی نیز آن را به معنای تمدن در نظر آورند، اما تصور معنی فلسفی برای غرب حتی در نظر بسیاری از اهل‌فلسفه هم دشوار و بی‎وجه است. ما با غرب به معنی سیاسی‌اش دو نسبت متفاوت داشتیم و داریم؛ از یک جهت از آن بیزاریم، چراکه دچار ستم و قهر استعماری آن بوده‎ایم. کسانی نیز معتقدند که غرب ما را در فقر و عقب‌افتادگی نگه داشته است.[1] درست است که غرب سیاسی نمی‎خواسته است کشورهای دیگر پیشرفت کنند، اما آن کشورها هم درک و عزم پیشرفت نداشته‎اند که لازم باشد مانعی در راهشان قرار دهند (چنان‌که هنوز هم این عزم کمیاب است). شاید این‌قبیل اقوال را باید عکس‎العملی در برابر ستم استعماری دانست.

 از جهت دیگر، جان همۀ مردم جهان با رشته‎های بسیار به غرب بسته شده است و مردمان در همه جا بعضی از اصول تجدد را که خیلی زود در زمرۀ مسلمات درآمده است، پذیرفته‎اند. آشنایی با علم جدید و انتشار فرهنگ غربی نیز این پیوند را قوت بخشیده است. اروپای متجدد در نظر مردم دنیای دور از تجدد و پیش از تجدد دو وجهه و جلوۀ متفاوت و حتی متضاد داشت؛ یک جلوۀ آن علم و پیشرفت و آزادی بود و جلوۀ دیگرش سیاست قهر و استیلا و استعمار و تجاوز و ستمگری. وجهۀ اول ستودنی و خواستنی بود، اما شأن دوم موجب بیزاری می‌شد و البته این شأن در بیرون از جهان توسعه‎یافتۀ غربی بیشتر به چشم می‌آمد. عیب این بود که کسی نمی‎خواست و نمی‎توانست به نسبت میان این دو وجهه فکر کند و آن‌ها معمولاً از هم جدا و مستقل انگاشته می‎شدند و هنوز هم تلقی غالب همین است. در این میان اگر کسی برحسب اتفاق این بحث را پیش می‎آورد که غرب چیست و از کجا آمده و چه می‌کند و به کجا می‌رود و از وحدت آن در عین گوناگون بودن شئونش می‎گفت، سخنش مورد اعتنا قرار نمی‌گرفت، هنوز هم این سخن کمتر در گوش‌ها می‌نشیند.

 فردید غرب را یک نظام صرفاً سیاسی-اقتصادی و فرهنگی نمی‌دانست، بلکه آن را دوران و تاریخی تلقی می‌کرد که فلسفه و فرهنگ و اقتصاد و سیاست قهر و استعمار و آزادی سیاسی و علم و تکنولوژی جدید همه از مظاهر آنند. من مدعی نیستم که معنی غرب و غرب‌زدگی را چنان‌که دکتر فردید مراد می‌کرد، دریافته‌ام و قصد ندارم که رأی آن بزرگوار را گزارش کنم، من هم مثل بسیاری دیگر برداشت و تلقی خود را می‌گویم؛ اما می‎پندارم که این تلقی از نظر دکتر فردید چندان دور نیست، به یک اعتبار تلقی‎های شایع و رایج هرچه باشد با نظر فردید تفاوت دارد و چه‌بسا که به فلسفه هم مربوط نباشد. وجه مشترک همۀ این آرا سیاسی بودن آن‌هاست و نظر به غرب سیاسی موجود و قدرت و عملکرد آن دارد؛ ولی غرب یک تاریخ دوهزاروپانصدساله صاحب مراتب و درجات و شئون هنر و فلسفه و سیاست است.

 آنچه در زبان همگانی ما، غرب و غرب‎زدگی خوانده می‎شود، جز پریشانی حاصل از احساس برتری و استیلای فکری و سیاسی و اقتصادی غرب نیست. طرح مسئلۀ غرب و غرب‎زدگی طبیعی بود که سیاسی تلقی شود. اگر متفکرانی مثل مارتین هایدگر یا گادامر و هانا آرنت آن را در اروپا طرح کرده بودند قضیه طور دیگر فهمیده می‎شد؛ ولی آن‌ها و حتی کسانی مثل دریدا که درد یهودی بودن در الجزایر و الجزایری بودن در فرانسه را آزموده بودند، چون درد توسعه‎نیافتگی را به جان نیازموده بودند به فکر غرب‎زدگی نیفتادند و از این مسئله و حادثۀ بزرگ حرفی به میان نیاوردند. شاید هم وصفی که از تاریخ غربی می‎کردند آن‌ها را از طرح غرب‎زدگی بی‎نیاز می‎کرد. دکتر فردید هم که آن را مطرح کرد، می‎خواست ماهیت تاریخ غربی را بیان کند. مهم این است که بدانیم مخاطب سخنش چه کسانی بودند یا می‎توانستند باشند.

 ما که هنوز با فکر تاریخی آشنا نشده بودیم و غرب و تاریخ آن را نمی‎شناختیم و هنوز هم بعد از 70-60 سال و با وجود آن‌همه ترجمه و تألیف آثار فلسفی آن را به‌درستی نمی‎شناسیم چگونه می‎توانستیم مثلاً درک کنیم که معنی «ما برای خدایان دیر آمده‎ایم و برای وجود زود»، چیست. دوستان دانشمند من این سخن را که «زبان خانۀ وجود است» مسخره می‎کردند؛ اما هرچه بود فهم و بیان این مطلب که «صدر تاریخ تجدد ما ذیل تاریخ غربی است» اهمیت و به‌نحوی ضرورت داشت. ما می‎بایست وضع تاریخی در ذیل تاریخ غربی بودن را دریابیم. به نظر من در ذیل تاریخ غربی بودن همان وضع توسعه‎نیافتگی است. با درک توسعه‎نیافتگی است که می‎توان با غرب هم بیشتر آشنا شد. مفهوم غرب‎زدگی به نظر می‎رسد که خیلی زود در زبان ما مطرح شده است و اگر تلقی سیاسی از آن شده باشد تعجب نباید کرد. با توجه به این نکات لااقل باید تصدیق کرد که گزارش آل‎احمد از غرب‎زدگی هرچه باشد با ذوق و سلامت طبع آمیخته است و خواندنش لااقل «مبتدیان را به کار آید و منتهیان را بلاغت افزاید».

 در بیان غرب‎زدگی سیدجلال آل‎احمد دریغم می‎آید به گزارش سخنی در باب غرب‎زدگی نپردازم که از زبان یک خطیب نامدار شنیده‎ام. در مجلس ترحیم آل‌احمد که در مسجد مجد برگزار شد مرحوم فلسفی یکی از بهترین خطابه‎های خود را ایراد کرد. او نیم‌ساعت دربارۀ غرب‎زدگی سخن گفت و آن را استسباع خواند. در ابتدا گفت که معنی این لفظ نامأنوس چیست و سپس آن را بر غرب‎زدگی اطلاق کرد. وقتی حیوانی که طعمۀ یک حیوان قوی‎تر است در برابر خصم قوی قرار می‎گیرد، در جای خود میخکوب می‎شود و قدرت حرکت و فرار را از دست می‎دهد. استسباع این خودباختگی و میخکوب شدن یا مقهور شدن قبل از اعمال قهر است. خطیب نامدار وضع غرب‎زدگی را با وضع موش در برابر گربه و حیوانات ضعیف در برابر درندگان (سباع) قیاس کرد. این قیاس و تمثیل مخصوصاً برای درک روان‎شناسی گروه‎هایی از اهل‌قلم و سیاست در کشورهای مستعمره و به‌طورکلی جهان بازمانده از راه توسعه، گویا و رساست و از مهارت خطیب و قدرتش در فهماندن مطالب دشوار حکایت می‎کند. گمان می‎کنم اگر آل‌احمد هم بیان خطیب مجلس ترحیمش را می‎شنید آن را خلاف رأی خود نمی‎دانست. اما به‌هرحال توجه کنیم که تمثیل هرگز نمی‎تواند متضمن بیان تام‌وتمام یک حادثه یا یک امر باشد، چنان‌که داستان گربه و موش با همان مواجهه پایان می‎یابد و آغازش همان انجام است.

 اما آل‌احمد می‎خواست از غرب‎زدگی به عالم روشنفکری برود و روشنفکران را ملامت کند که در برابر غرب خود را باخته‎اند و این خودباختگی در وجودشان به‌صورت یک بیماری مزمن در آمده است. هنر و مزیت او این بود که برای مبارزه، پشتوانۀ فکری و نظری می‎جست و بااینکه در بیان رأی و نظر سیاسی خود جسور بود، وسواس و طلب هم داشت و گمان می‎کنم عمر کوتاه خود را صرف جست‌وجو کرد. من چندان با او مراوده نداشته‎ام اما در حدی که می‌شناختمش، می‎توانم بگویم که در برابر فکر و نظر خاضع بود و همواره می‎خواست که بیاموزد. حزب توده و نیروی سوم و ... او را راضی نکرد. در اواخر عمر نیروی طلب در او بیشتر قوت گرفته بود. آخرین بار که دیدمش قبل از سفر بی‎بازگشتش به شمال بود، با لحنی خداحافظی کرد که کمتر با آن لحن سخن می‎گفت، گویی مرگ را دیده بود. مرگ با ماست ولی ما سعی می‎کنیم از آن غافل شویم زیرا یاد مرگ کار دنیا را مختل می‎کند، ولی وقتی زمانش نزدیک می‎شود فراموش کردنش آسان نیست و چه‌بسا که آثار نزدیک شدنش در حرکات و سکنات آدمی نیز ظاهر ‎شود. در هنگام خداحافظی به فردید گفت لااقل این (به من یعنی داوری اشاره کرد) و من می‎توانستیم حرف‎هایت را بنویسیم اما خود نخواستی.

 آل‎احمد هرچه بود مثال روشنفکری ایران بود و مهم اینکه به وضع روشنفکری فکر کرد. این هم مهم است که بیشتر روشنفکران بااینکه از تعریضات زبانی‌اش در امان نبودند، به او احترام می‎کردند و قدرش را می‎دانستند. در مورد غرب‎زدگی هم کمتر دچار سوءتفاهم بود. او می‎دانست که فردید حرف دیگری دارد، اما او حرف خودش را می‎زد و زده است. به گمان من در دیاری که فلسفۀ جدید چندان جایی ندارد، آوردن لفظی مثل غرب‎زدگی با قصد تفسیر سوبژکتیویته در فلسفۀ جدید بی‎هنگام است. آل‎احمد حق داشت بگوید غرب‎زدگی وصف یک آفت است، حتی فردید هم در ابتدا آن وصف را یک آفت می‎دیده است. مگر نه اینکه او در پی حسن مقدم و فخرالدین شادمان آمده بود، آن‌ها هم به جعفرخان و فکلی فکر می‎کردند. غرب‎زدۀ آل‎احمد کمتر از جعفرخان حسن مقدم و فکلی شادمان ظاهر کاریکاتوری دارد و مصداق‎های بیشتری در کوچه‌وبازار می‎توان برای آن پیدا کرد. بالاخره مقدم و شادمان نویسنده بودند و آل‌احمد هم که نویسنده بود با آنان سنخیت بیشتری داشت.

پی‌نوشت:


[1] - در این «باید» اندکی باید تأمل کرد. پیداست که دست‌اندازی‌ها و مداخلات قدرت‌های سوداگری و قهر و تجاوز استعماری را کسی نمی‌تواند منکر شود، اما درک این معنی که چگونه غرب و قدرت استعماری‌اش آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین را از پیشرفت باز داشته است آسان نیست؛ و شاید تنها بر اساس این اصل ممکن و میسر شود که اولاً پدید آمدن تجدد را حکم ضروری و قهری تاریخ بدانند و بگویند ما هم می‌توانستیم و به حکم ضرورت می‌بایست همان راهی را بپیماییم که غرب خود پیمود و دیگران را از رفتن و پیمودن بازداشت و ثانیاً، متوقف کردن سیر پیشرفت را با اعمال قدرت سیاسی ممکن بدانیم و بگوییم غرب با قدرت سیاسی‌اش راه پیشرفت اقوام را سد کرد؛ و این البته رأی سطحی و سستی است.

نظر شما