شناسهٔ خبر: 54105 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

نقدی بر کتاب شریعتی و هایدگر (۱)؛

فلسفه تطبیقی در افق سوفیست‎ دورۀ جدید

میری سید جواد میری به خود اجازه داده است که بی‎مبنا و بی‎ربط و بدون طرح پرسشی جدی، «مارتین ‎هایدگر را در برابر علی ‎شریعتی قرار دهد و با اِعمال سلیقه و پرسش‎هایی که هیچ عمقی ندارند نشان دهد که علی‎ شریعتی درهرصورت از هایدگر قرائت داشته است». بنابراین، در شرایطی که سنت زمان کُند را سپری می‎کند و مفاهیم صیقل‎نیافته با شرایط عصر هیچ‌گونه همخوانی‎ای ندارند، ظهور پژوهش‎های تطبیقی ازاین‌دست همچون آبی زهرآلود به تباهی نظام ‎اندیشگی ایران دامن می‎زند.

فرهنگ امروز/ بهروز زواریان:

Die genannte Frage ist heute in Vergessenheit gekommen, obzwar unsere zeit sich als Fortschritt anrechnet die »Metaphysik« wieder zu bejahen. Gleichwohl hält man sich der Anstrengungen einer neu zu entfachenden γιγαντομαχία περί της ονσίας für enthoben.

پرسش یادشده [هستی] امروزه به فراموشی سپرده شده است؛ هرچند زمانۀ ما همچون پیشرفت تأیید دگربارۀ متافیزیک محسوب می‎شود، بااین‎همه، تصور بر آن است که کوشش‎های جدید برای برافروختن «نبرد غول‎ها بر سر هستی» کاهش یافته است.

«مارهای سمی در افق فلسفه‎ورزی»

بسیار جالب توجه است که در تاریخ اندیشۀ غرب، غول‎ها بر سر مسئلۀ‎ هستی می‎جنگند و ما در دام قیاس‎های خودساختۀ سوفیست‎هایی گرفتار شده‎ایم که همچون حجابی بر سر راه طرح پرسش‎های اصیل هستند.

از این مجرا شاید در نخستین نظر، انتخاب عنوان «مارهای سمی در افق فلسفه‎ورزی» برای نقد نوشته‎ای که نثر مشوش آن از حد یادداشت‎های ژورنالیستی فراتر نرفته است و بی‎محابا و بنا بر عادت مألوف هر مسئله‎ای را از مسئله‎ای دیگر قیاس می‎گیرد کمی عجیب به نظر برسد، اما زمانی که افق دیدمان را گسترده‎تر می‎کنیم و به جای نگریستن به پیش پا، به «سرنوشت آیندۀ فلسفه‎ورزی» در «ایران» نظر می‎کنیم و درمی‎یابیم که در بازار آشفتۀ نشر هرکسی می‎تواند در عداد صاحب‎قلم درآید، انتخاب چنین عنوانی چندان هم بی‎ربط به نظر نمی‎رسد. بسیار روشن است که بنا بر استدلال‎های دکتر سید جواد طباطبایی در «ساحت نظر» و آنچه کارنامۀ منفی روشنفکری در سدۀ اخیر و در «ساحت ‎عمل» نشان داده است، این جریان به‌صورت عمده نتوانسته است که خود را از موضع‎گیری در مناسبات پیکار سیاسی دور نگه دارد؛ در این شرایط، زمانی که روشنفکری «در قدرت قرار می‎گیرد با قدرت» و زمانی که «در بیرون از قدرت» قرار می‎گیرد «بر قدرت» است و درست به علت همین حضور بیجا، بیماری و سردرگمی در رگ و پی آن ریشه دوانده است و با روندی که طی می‎کند بعید به نظر می‎رسد که امیدی به بهبودی وجود داشته باشد.

 بنابراین، نادرست نیست اگر بگوییم برای طرح پرسش‎های اصیل و تشخیص بحران، راهی جز نقادی استوار این جریان پیش روی ما باقی نمانده است. وانگهی به نظر می‎رسد که درگیری در مناسبات قدرت ‎سیاسی بر نوشته‎ها و آثار روشنفکری اثر‎گذار بوده و در ضمن باعث شده است که بسیاری از ناحیه‎های تاریک اندیشیدن ایرانی و حیات معنوی‎ قوم، به جِد مورد غفلت قرار بگیرد. در واقع، دخالت روشنفکری در «مناسبات قدرت ‎سیاسی» بدون اینکه ذره‎ای اقلیم سیاست را بشناسد و با زبان آن آشنایی به هم رسانده باشد، در دامن زدن به بحران فلسفه‎ورزی و بازخوانی و تشخیص پیوند درونی و ناحیه‎های تاریک اندیشیدن فلسفی ایران نقشی اساسی ایفا کرده است. به‌عبارت‎دیگر، می‎توان دریافت که یک پای روشنفکری در مناسبات ‎قدرت است و از سوی دیگر در پی این است که مسئلۀ «سنت و مدرنیته» را به نحو معقول و موجهی مورد بازخوانی قرار دهد و در همین راستا فضایی را ایجاد کند که امکان زیستن در جهان مدرن فراهم شود.

 اما موضع‎گیری در مناسبات ‎قدرت و بهره‎برداری نامعقول از آن برای تخطئۀ یک جریان یا جریان‎های فکری، عمدتاً همان فضایی است که از آن به «نظام‎های اندیشیدن ایدئولوژیک» تعبیر می‎شود و به همین دلیل استوار، هرآنچه را در مسئلۀ سنت و مدرنیته -هرچند به‌صورت ناقص- تولید کرده است با برداشتی ایدئولوژیکی از سنت و تاریخ قربانی می‎کند. از وجهی دیگر به نظر می‎رسد که در ایران پس از سپری شدن عصر زرین فرهنگ و در روند «انحطاط اندیشه»، فلسفه‎ورزی در دام همین تالی‎های فاسد و افکار سمی‎ای گرفتار شده است که هیچ نسبتی با عصر زرین فرهنگ ایران و تدوام آن ندارند و در وجوهی حتی خارج از نظام اندیشیدن ایرانی و خانوادۀ معنوی قرار می‎گیرند.[۱] به‌این‌ترتیب، در بهترین حالت ممکن، در سطح «فلسفه‎ای صیقل‎نیافته» و در «بی‎توجهی به مبانی نظام اندیشه» و «تشخیص پیوندهای درونی آن» و «تصلبی» که سنت به آن دچار شده است، روشنفکری به‌عنوان تالی بحث‎های عصر قاجاران و در نسبت و تداوم آن، از سطح مسائل مبتذل و روزنامه‎ای فراتر نرفته است.

 بحث عملکرد منفی روشنفکری در ایران معاصر موضوع این نوشته نیست، اما می‎توان تشخیص داد که در شرایط زوال ‎اندیشه و در زمانی که طرح پرسش از ایران، فوری و نیازمند نگرشی دقیق به تاریخ و تاریخ اندیشه است، سید جواد میری به خود اجازه داده است که بی‎مبنا و بی‎ربط و بدون طرح پرسشی جدی، «مارتین ‎هایدگر را در برابر علی ‎شریعتی قرار دهد و با اِعمال سلیقه و پرسش‎هایی که هیچ عمقی ندارند نشان دهد که علی‎ شریعتی درهرصورت از هایدگر قرائت داشته است».[۲] بنابراین، در شرایطی که سنت زمان کُند را سپری می‎کند و مفاهیم صیقل‎نیافته با شرایط عصر هیچ‌گونه همخوانی‎ای ندارند، ظهور پژوهش‎های تطبیقی ازاین‌دست به جای طرح پرسش‎های جدی در نسبت با مسئلۀ ایران عجیب به نظر می‎رسد و همچون آبی زهرآلود به تباهی و فساد نظام ‎اندیشگی ایران و گسست پیوندهای درونی آن دامن می‎زند. از همین جهت است که میری و اطرافیان او در توهم طرح پرسش و بدون هیچ‎گونه تأملی در مبانی و مبادی تاریخ و تاریخ اندیشه فقط تصور کرده‎اند که می‎توانند سهمی در توضیح خانوادۀ ‎معنوی داشته باشند؛ درحالی‌که درک نمی‎کنند که با افتادن در بیراهه و دامن‎ زدن به نوشته‎هایی ازاین‌دست، خودشان عین بحران شده‎اند. در همین راستا، علامه‎های دوران با شنیدن نام فلسفۀ ‎تطبیقی گمان می‎کنند که می‎توان هر تفکری را در برابر دیگری قرار داد و هر چیزی را از چیز دیگری قیاس گرفت (همان‌طور که در دنیای ذهنی آن‌ها‎ می‎توان زندگی فیلسوف را با فوتبالیست‎ها مقایسه کرد) و با نشان دادن برخی شباهت‎های ظاهری به ساحت فلسفه‎ورزی قدم گذاشت.

 وانگهی، از زمانی که گرایش فلسفۀ ‎تطبیقی در چند حوزۀ دانشگاهی ایران به‌عنوان رشته‎ای رسمی تأسیس شد، کوشش‎های فراوانی برای شناخت این گرایش صورت گرفت و مقاله‎های فراوانی نوشته شد تا از مجرای آن‌ها‎ مشخص شود که فلسفۀ تطبیقی دقیقاً چه معنایی را افاده می‎کند. حقیقت امر این است که در شرایطی که هنوز هیچ اجماعی بر روش‎شناسی این گرایش در ایران صورت نگرفته است و در شرایطی که هنوز ترجمه‎ای معتبر از فیلسوفان طرازاول غرب در ایران در دسترس نیست و مهم‎تر از همه در شرایط «زوال»، «مناظره‎کنندۀ دوره‎گرد» بدون توجه به مبانی و مبادی نظری و حتی بدون پرسش از اینکه فلسفۀ تطبیقی قرار است به چه پرسش‎هایی پاسخ بدهد، «علی ‎شریعتی و مارتین ‎هایدگر» را از یکدیگر قیاس گرفته است؛ این در حالی است که «سوفیست‎های دورۀ ‎جدید» در لباسی نوین تغییر شکل داده‎اند و با دلخوشی به توهم فلسفه‎ورزی، در دام آگاهی‎کاذب گرفتار شده‎اند؛ اما چرا؟ شاید با احتیاط پیشه کردن، مقایسۀ «ملاصدرا و هگل» در اتحاد «عاقل به معقول» فقط برای درک برخی از مبادی هگل و استعانت از یک فیلسوف برای فهم دیگری در مقام تمثیل وجهی داشته باشد، اما زمانی که عنوان «هایدگر و شریعتی» در افق بحث‎های «سوفیست‎ دورۀ جدید» به چشم می‎خورد باید درنگ کرد و در این عنوان مبهم و نامربوط به تأمل پرداخت.

 البته این سخن در سطح کلان، معنا و مفهوم ضرورت گفت‌وگو میان فلسفه‎ها و تعیین جایگاه آن‌ها‎ را در عصر حاضر نادیده نمی‎گیرد، اما پرسش ما این است: آیا علی ‎شریعتی از هایدگر آن هم از مجرای عین‎القضات (کذا)! روایت داشته است؟ اگر برفرض محال بپذیریم که چنین روایتی وجود دارد، سید جواد میری با قرار دادن شریعتی در برابر هایدگر و بالعکس، در پی این است که چه نتیجه‎ای اتخاذ کند و چه گرهی از گره‎های مسئله ایران را بگشاید. ما نمی‎توانیم ابتدابه‌ساکن و بدون هیچ دلیل و علت مستندی، عنوان ذکرشده را مورد نقد جدی قرار دهیم؛ اما زمانی که به محتوای این کتاب نظر می‎کنیم، به‌صورت مشهود درمی‎یابیم که سید جواد میری هیچ‎گونه درکی از «فلسفۀ تطبیقی» و «هایدگر» ندارد و به دنبال آن، مسئلۀ هایدگر را درنیافته است. سید جواد میری گمان کرده است که فلسفۀ ‎تطبیقی به معنای این است که می‎توان دو مسئله را بدون توجه به بستر (Context) در کنار هم قرار داد و اشتراک آن‌ها‎ را بدون توجه به مبانی و مبادی روشن کرد و نتیجه گرفت که یکی از دیگری روایت داشته است. صاحب این مقایسۀ نامربوط که در بهترین حالت می‎تواند به مزایای فروش کتابش دل خوش کند -که البته بعید به نظر می‎رسد حتی یاران پژوهشگاهی او این نوشته را بخوانند- به این دلیل که نمی‎داند فلسفۀ ‎تطبیقی چیست و بر ماهیت آن واقف نیست و حتی بعید به نظر می‎رسد که سطری از کتاب فلسفۀ تطبیقی پل ماسون اورسل را خوانده باشد، بدون هیچ‎گونه توجهی به مبانی هایدگر، با قوت‎ کاذب در پی این است که سلیقۀ خود را در نوشته‎ اعمال کند.

 سید جواد میری می‎بایست پیش از ورود به این مسئله که سرنوشتی جز شکست محتوم نداشته است، با حدود و ثغور مسئله و حداقل برخی مبانی مقایسه آشنایی به هم‎ می‎رساند تا از مجرای آن دریابد که نمی‎توان هر چیزی را از چیز دیگری قیاس گرفت؛ ازاین‌جهت، ما تا حدودی با مبنا قرار دادن کتاب فلسفۀ ‎ایرانی و فلسفۀ تطبیقی اثر هانری‎کربن، برخی مسائل را مختصراً باز می‎کنیم تا بر ایشان روشن شود که مقایسه نمی‎تواند شامل اعمال سلیقه و حاصل توهم‎های بدون پرسشی باشد که فرد در ذهن خود پرورش داده است.

فلسفۀ ‎تطبیقی چیست؟

 هانری کربن در کتاب فلسفۀ ‎ایرانی و فلسفۀ ‎تطبیقی، پرسشی جدی را تحت عنوان «کوشش‎های فلسفۀ تطبیقی را چگونه می‎توان مورد توجه قرار داد»، طرح کرده است. پاسخ به همین پرسش و تعیین حدود و ثغور آن تا حدی زوایای ناشناختۀ فلسفۀ ‎تطبیقی را برای صاحب اثر «هایدگر و شریعتی» روشن می‎کند و نشان می‎دهد که با توجه به مبانی نظری، کوششی که سید جواد میری برای نوشتن این اثر به کار برده است و با نثر منحطی که ساختار کلی کتاب گویای آن است، حتی نمی‎تواند از لحاظ ادبی مورد انتقاد قرار بگیرد. باری، هانری‎ کربن در فصلی تحت عنوان فلسفۀ ‎تطبیقی و پدیدارشناسی استدلال کرده است که اصطلاح فلسفۀ ‎تطبیقی بسیار استعمال می‎شود؛ اما در مقایسه با جهش‎هایی که در دستور زبان ‎تطبیقی، ادبیات ‎تطبیقی و... صورت گرفته است، عنوان فلسفۀ تطبیقی هنوز در آغاز راه قرار دارد. بدیهی است که گرایش فلسفۀ ‎تطبیقی در ایران به‌عنوان رشته‎ای دانشگاهی مورد التفات قرار گرفته است و سالانه مقاله و پایان‎نامه‎های فراوانی در همین راستا تنظیم می‎شود و آنچه در این میان باعث شگفتی است، بی‎توجهی به ماهیت، مبانی و روش‎شناسی‎ای است که می‎بایست این گرایش را به‌عنوان ناحیه‎ای برای طرح بحث‎هایی اصیل به تحریر محل نزاع مبدل کند؛ و جای تعجب نیست که در راستای سنت جاری و در بی‎توجهی به مبانی نظری، پرسش از ماهیت فلسفۀ ‎تطبیقی به تأخیر افتاده باشد. در این راستا، کربن می‎نویسد: «معضل طرح روشی که بتواند تضمینی در برابر روش فاقد مبنا باشد، وجود دارد، زیرا هر چیزی را نمی‎توان با هر چیز دیگر مقایسه کرد» (کربن، ۱۳۹۶، ۴۷).

 در بخش دوم اشارۀ کربن حقیقتی نهفته است که بدون توجه به آن، میدان و مختصات بررسی تطبیقی آرا مورد غفلت قرار می‎گیرد. اگر بپذیریم که هر چیزی را نمی‎توان با چیز دیگری مقایسه کرد، جای طرح این پرسش وجود دارد: فلسفۀ ‎تطبیقی قرار است به چه پرسش‎هایی پاسخ دهد؟ اگر نمی‎توان هر چیزی را از چیز دیگری قیاسی گرفت، سید جواد میری با چه استدلال و مبنایی علی ‎شریعتی را در برابر هایدگر قرار می‎دهد و با زورِ واژگان سخیف و جملات و عناوین نامربوط سعی می‎کند سلیقۀ خود را بر نوشته اعمال کند؟ او بدون درک حدود مقایسه و در بی‎التفاتی کامل به مبانی آن، نوشتۀ ژورنال خود را تا حدی گسترده و افق آن را باز کرده است که برخلاف گفتۀ کربن، جز اثبات مغالطه‎آمیز این نکته نیست که هر چیزی می‎تواند با چیز دیگری قیاس شود. وانگهی، چنان‎که پیش از این هم اشاره شد، بعید به نظر می‎رسد که «سوفیست دورۀ ‎جدید و مناظره‎کنندۀ دوره‎گرد» سطری از کتاب فلسفۀ ‎تطبیقی پل ‎ماسون اورسل را خوانده باشد. میری بدون اینکه به خود زحمتی بدهد و به کتاب فلسفۀ ‎تطبیقی مراجعه کند، در عدم التفات به مبانی رسالۀ دکتری پل ماسون اورسل و بدون دقت در تعریف موضوع، وارد بحث اصلی خود می‎شود و مخاطب خود را با این پرسش رها می‎کند: نیاز به این مقایسه «فی‎نفسه» چیست؟ او اگر از قله‎ رفیع خودساخته و برج‎ بلندی که بر آن تکیه زده است فرو می‎آمد و به ترجمۀ کتاب فلسفۀ ایرانی و فلسفۀ تطبیقی کربن مراجعه می‎کرد (نمی‎گوییم متن انگلیسی دشوار کتاب اورسل)، می‎توانست دریابد که کربن به‌دقت سعی کرده است که به شرح موضوع فلسفۀ تطبیقی بپردازد. این مراجعه ازاین‌جهت برای میری ارزشمند بود و می‎توانست اهمیت داشته باشد که بر او اثبات می‎کرد که نمی‎توان بدون تعریف موضوع و حتی وارد کردن پرسشی منسجم، به‌یک‎باره شریعتی را از هایدگر قیاس گرفت و دو دنیایی را که به لحاظ منطقی متباین هستند به منطق همدلی برکشید و از خلاف‌آمد عادت حتی قواعد منطق را برهم زد. وانگهی، میری می‎بایست درمی‎یافت که کربن با تحلیل موضع اورسل نشان می‎دهد که در فلسفۀ ‎تطبیقی آنچه می‎بایست مورد التفات باشد، امری است که در زبان آلمانی از آن به «Wesenschau» یا ادراک ‎شهودی‎ ذات تعریف تعبیر شده است.

 بنابراین، اگر جواد میری مدعی قرائت شریعتی از هایدگر است، از چه جهت در مقدمۀ مختصر کتابش بدون اینکه حتی اشاره‎ای به بحث‎ پدیدارشناسی هایدگر کرده باشد، قرینه‎ای را نشان نمی‎دهد که شریعتی به‌عنوان نمونه با اصطلاح «ادراک شهودی ذات» آشنایی به هم رسانده بوده است؟ از طرف دیگر، سید جواد میری باید به این نکته بنیادین توجه می‎کرد که به تعبیر کربن، با ظهور پدیدارشناسی، کوشش اورسل اکنون اعتبار خود را از دست داده و با این استدلال کربن می‎توان دریافت که میری در مقطعی به چنین نوشته‎ای دست برده است که قاعدتاً برای آن هیچ اعتباری نمی‎توان لحاظ کرد.

در ابتدای این نوشته که مدعای قرائت شریعتی از هایدگر زیبندۀ آن نیست، او بدون ‎اینکه سخنی از روش و ماهیت نوشتۀ بی‎مبنای خود به میان آورد، می‎نویسد: «تعداد آثاری که به موضوع کتاب حاضر مربوط می‎شود بسیار اندک است» (میری، ۱۳۹۵، ۷). به نظر می‎رسد که در همین سطر ابتدایی مقدمه، نویسنده به ناتوانی خود در گردآوری و کدگذاری آثاری که می‎بایست نوشته را پیش ببرد اذعان کرده است. نکتۀ جالب توجه این است که میری بر روی جلد کتاب نام «شریعتی و هایدگر» را درج کرده است، اما زمانی که مخاطب با مقدمه مواجه می‎شود در انتظار طرحی کلی از سوی او، از همین ابتدا به نثر مشوش و بی‎مبنای آن پی می‎برد. او در کمال ناباوری با اشاره به مقالاتی از علی‎ پایا، آصف بیات، رامین جهانبگلو و چند نویسندۀ دیگر بدون اینکه بخواهد طرح مسئله‎ای انجام داده باشد، مقدمه را به اتمام می‎رساند و به‌این‌ترتیب، ذهن مخاطب با پریشان‎ذهنی نویسنده همسو می‎شود و درمی‎ماند که این نوشته در پی این است که به چه پرسشی پاسخ دهد! این مقدمۀ چندصفحه‎ای و البته ناقص و پریشان، با مقایسه‎هایی میان برخی واژگان بی‎مبنا و خودساخته، به‌هیچ‌روی نشان نمی‎دهد که مقدمه چگونه قادر است زمینۀ ورود به متن کتاب او را مهیا کند. در واقع می‎توان گفت که این آشفتگی و ذهن پریشان نویسنده در جایی به اوج خود می‎رسد که با اشاره به پژوهش «داف» تحت عنوان «اشباح‎ هایدگر»، نویسندۀ مقاله را به ایراد نوشته‎ای ژورنالیستی متهم می‎کند و با اشاره به اینکه «داف» در حوزۀ سیاست صاحب سبک است و آثار گران‌سنگی از خود بر جای گذاشته است و ردیف ‎کردن یک سری از بدیهیات، رویکرد او را به هایدگر بیشتر «ژئوپلیتیک» قلمداد می‎کند تا اثری فلسفی.

 سید جواد میری، پژوهش داف را به صبغۀ ژورنالیستی محکوم می‎کند، اما توجه نمی‎کند که در نخستین سطور مقدمۀ خود زمانی که این عبارات را بر قلم جاری می‎کند، نوشتۀ خودش از سطح بحثی روزنامه‎ای فراتر نرفته است. میری می‎نویسد: «به تعبیر دیگر، پایا مواجهۀ شریعتی و هایدگر را اصولاً قابل بحث نمی‎داند و مانند بسیاری از محققان دیگر که دچار نوعی نگاه اروپامحور هستند، اصالتی برای بینش شریعتی قائل نیست» (همان،۷). آنگاه در عبارتی بی‎ربط و بدون اینکه نشان داده باشد که چرا باید این جمله در اینجا قرار بگیرد، می‎نویسد: «البته این رویکرد تنها مختص به پایا نیست، بلکه بسیاری از اندیشه‎ورزان ایرانی اصالتی برای موضع ایرانی یا مقام سوبژۀ ایرانی (کذا)! قائل نیستند و در نتیجه نگاه اروپامحور را مترادف با بینش جهان‎شمول در نظر می‎گیرند.»

در این عبارات که مشخص نیست چه ارتباطی با قرائت شریعتی از هایدگر دارد، درعین‌حال عبارتی نامربوط در بخش دوم پاراگراف قرار گرفته است و پریشان‎ذهنی او مجدد در جایی هویدا می‎شود که از مقام سوبژۀ ایرانی (کذا)! سخن به میان می‎آورد، اما دیگر توضیحی نمی‎دهد که این سوبژه به چه معنایی است و ارتباطش با متن و قرائت فرضی شریعتی از هایدگر چیست. به نظر می‎رسد که در این مقدمه، نویسنده هر جا که توانسته قرائت شریعتی از هایدگر را با اعمال سلیقه بر متن کتاب تحمیل کرده است؛ اما هر جا که امکان قرائت شریعتی از هایدگر توسط نویسنده‎ای منتفی اعلام شده است، محتوای مقاله به تحریر نوشته‎ای ژورنالیستی محکوم شده است. جالب توجه است که میری در همین دسته‎بندی مختصر در مقدمه‎ای چندصفحه‌ای، از بررسی سطحی مقالات به‌صورت کلی نتیجه گرفته است که دربارۀ نگاه شریعتی به هایدگر، مقالات و کتاب‎ها تحت سه عنوان «تأثیرپذیری»، «بی‎اصالتی» و «بی‎اهمیتی» تقسیم می‎شوند، اما دیگر درک نکرده است که نوک پیکان همین دسته‎بندی بیشتر از اینکه ناظر بر آن نوشته‎ها باشد، بر مقدمه‎ای صدق می‎کند که بدون ارجاع به متن اصیل هایدگر مدعای تفسیر شریعتی را در سر می‎پروراند. شاید میری در توهم خود گمان کند که اگر این نوشته بی‎اهمیت است پس چرا باید به آن پرداخته شود و از همین سخن نتیجه بگیرد که قطعاً این نوشته آن‌قدر مهم بوده که به آن توجه شده است. در پاسخ به این پرسش باید استدلال کرد که سید جواد میری به این دلیل که تاکنون نتوانسته است از نظام اندیشیدن ایدئولوژیک استاد و مرادش ‎علی‎ شریعتی رها شود و درک کند که به جای پاسخ گفتن به «اندیشۀ ‎ایرانشهری» نباید از نهاد قدرت سوء‎استفاده کرد، با توهماتی که به‌عنوان نوشته‎ای مقایسه‎ای برهم بافته، همچون سدی در برابر فلسفه‎ورزی قرار گرفته و ازاین‎رو گشودن مسیر نمی‎تواند ناظر به نقادی این نظام‎های اندیشیدن ایدئولوژیک و قطع کم‎مایگی آن‌ها‎ باشد.

 پس صاحب اثر هایدگر و شریعتی نباید گمان کند که ما از جهت اهمیت نوشته‎اش به او پرداخته‎ایم، بلکه بالعکس، «کتاب به این دلیل مورد بررسی قرار گرفته است که بر میری و یاران او اثبات کند که هیچ اهمیتی در خانوادۀ‎ معنوی اندیشیدن فلسفی ایرانی ندارند، مگر اینکه بر گذشتۀ خود قلم خطا بکشند»؛ و این همان طریقتی است که با این نوشتۀ انتقادی به بازخوانی خود خواهند پرداخت و درخواهند یافت که تاروپود استدلال‎هایشان تا چه حد کم‎مایه و سست است. به‌این‌ترتیب، او در پایان مقدمه و با تحلیل چند مقاله و ارائۀ گزارشی کلی از مقدمات خود، نتیجه‎ای بی‎ربط اتخاذ می‎کند و می‎نویسد: «در این کتاب تلاش ما بر این بوده که بگوییم ما به مقام تأمل دست نخواهیم یافت، مگر موضع و مقام خود را به‌عنوان یک سوبژه به رسمیت بشناسیم و در غیر این صورت، ابژه‎وار زیستن در عالم، ما را به مقام تأمل نمی‎رساند» (همان ۱۵).

در این نتیجه‎گیری، مانند سایر بخش‎های مقدمه مشخص نیست که «مناظره‎کنندۀ دوره‎گرد» بر چه مبنایی از ارائۀ گزارش کلی چند مقاله با آوردن چند سطر هدف خود را گزارش کرده است؟ وانگهی، او بدون اینکه نشان دهد موضوع و مواد و پرسش‎ها و هدفی که نوشته‎اش دنبال می‎کند، چیست، در کمال ناباوری اصرار می‎کند که شریعتی را در مقابل هایدگر قرار دهد و در اوج پریشان‎گویی، از بینش عین‎القضاتی شریعتی به هایدگر سخن به میان می‌آورد و با آوردن این مقدمه، حصار پیچیده‌شده بر دور خود را تنگ‌تر می‌کند.

از مقدمه تا متن

با عبور بی‎منطق از مقدمه به متن کتاب، دنیایی از پریشان‎گویی و آشفتگی در برابر ما قد علم می‎کند. نویسندۀ کتاب در فصل اول ضمن انتخاب عنوانی که هیچ ارتباطی با مقدمه ندارد (=ناهم‌زبانی و همدلی) می‎کوشد که با تمام قوای خود پیشینه‎ای از هایدگرپژوهی را در ایران مورد بررسی قرار دهد؛ و البته جز اشاراتی کوتاه و بی‎ربط به احمد فردید طرح دیگری به چشم نمی‎خورد. او در تداوم سنت پریشان‎گویی و با اصرار به القای روایت شریعتی از هایدگر در پی این است که نشان دهد با فهم این سابقه تا چه حدودی روایت شریعتی از هایدگر می‎تواند مورد بررسی قرار بگیرد. اما در پاراگراف ابتدایی این فصل یک سری از بدیهیات را سرهم می‎کند و در عبارتی که حتی در بحث زندگی‎نامۀ یک فیلسوف باید با قوت بیشتری دنبال شود، مخاطب را آن‎قدر سطح پایین می‎نگرد که در اشاره‎ای مختصر می‎نویسد: «ناگفته پیداست که هایدگر به‌عنوان فیلسوفی آلمانی و به‌عنوان متفکری بزرگ در سنت فلسفۀ قاره‎ای دارای مکتب خاصی است و پژوهش‎های عمیق بسیاری در مورد اهمیت وی در فلسفۀ قرن بیستم به رشتۀ تحریر در آمده است و برخی صاحب‎نظران، کتاب هایدگر تحت عنوان هستی و زمان را برجسته‎ترین اثر فلسفی قرن بیستم دانسته‎اند» (همان، ۱۷).

 روشن است که هایدگر فیلسوفی ‎آلمانی است و اصلاً نیازی به ذکر آن نیست و از سویی در جایگاهی که او در فلسفۀ قرن بیستم به خود اختصاص داده است جای هیچ‌گونه تردیدی وجود ندارد؛ اما نویسندۀ دوره‎گرد در همین گفتۀ خود تأمل نمی‎کند و گمان می‎کند که با گفتن اینکه هایدگر دارای مکتب خاصی بوده، قادر است که جهل خود را به مبانی فیلسوف بپوشاند. اگر میری می‎دانست که هایدگر تنها راه وصول به مابعدالطبیعه را تحلیل وجود انسان می‎داند، مقصود خود را از «هایدگر دارای مکتب خاصی است» روشن‎تر بیان می‎کرد و سپس در ادامۀ جملۀ ناقص و بدیهی خود می‎افزود که هایدگر برای این جهتِ فلسفۀ خود و از برای اینکه روشش را دنبال کند و آن را از تحلیل (Existentielle) یا «هست‎ بودن» متمایز کند، راه خود را در تحلیل (Existentiale) می‎جوید. میری می‎بایست از این «فلج ‎ذهنی» خروج می‎کرد و دست‎کم کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه‎های هست بودن اثر ژان ‎وال را از نظر می‎گذراند و درمی‎یافت که تحلیل «هست ‎بودن» ناظر بر فلسفه‎ای همچون فلسفۀ یاسپرس است که از مجرای آن، مسئله فقط وجود انسان است؛ درصورتی‌که هایدگر از راه تحلیل هست بودن، بالاتر از وجود انسان، مسئلۀ وجود به‌صورت‌کلی را مدنظر قرار می‎دهد.

 وانگهی در ادامۀ همین سخن، میری مجدداً بدون اشاره به سابقۀ پژوهش‎ها فقط ادعا می‎کند: «پژوهش‎های زیادی در این زمینه صورت گرفته است» و در نهایت این نکته را نادیده می‎گیرد که مشخصاً «هستی و زمان» برجسته‎ترین اثر فلسفی قرن بیستم است،[۳] پس چه دلیلی وجود دارد که میری این بدیهیات را برای پوشاندن ضعف خود و پر کردن اوراق کتاب ردیف کند و درعین‌حال مخاطب را تا سطح ارائۀ امور بدیهی پایین بکشاند درحالی‌که خودش هنوز به اصول فلسفۀ هایدگر واقف نیست (که در غیر این صورت دست‎کم در مقدمه به آن اشاره می‎کرد)؟ وانگهی، پرسش ما از میری این است: مسئلۀ هایدگر چیست که ما از مجرای آن ادعا می‎کنیم که نوشته‎اش در باب قرائت شریعتی از هایدگر از اساس مغلوط و مشوش است؟

ادامه دارد ...

ارجاعات:


[۱] : روند انحطاط به خصوص از زمانی که روشنفکران در افق بحث‎‎های نظری ایران هویدا شدند به اوج خود رسید؛ در واقع می‎‎توان با نگاهی به تاریخ اندیشیدن فلسفی ایران از فارابی تا صدرالمتألهین دریافت که جریان فلسفه در عصر زرین فرهنگ ایران و پس از آن در پیوندی درونی بسط پیدا کرده است و نقاط نامرئی‎‎ فراوانی در این پیوند وجود دارد که همواره با پدیدار شدن بحث‎‎های ایدئولوژیکی در سدۀ اخیر به جِد مورد غفلت قرار گرفته است؛ به‌عنوان نمونه، سید جواد طباطبایی در کتاب تأملی دربارۀ ایران، جلد دوم، نظریۀ حکومت قانون، مبانی مشروطه‎‎خواهی و در فصل دیدگاه‎‎های نو در «اندیشۀ اقتصادی» استدلال می‎‎کند که: «با پدیدار شدن روشنفکران در افق بحث‎‎های نظری، روشنفکری ایران از همان آغاز بنیادش سیاسی بود و نطفۀ آن در زهدان پیکار سیاسی بسته شد؛ بنابراین، در این شرایط فقط عدۀ معدودی از روشنفکران قادر بودند که به دیدگاه‎‎های اقتصادی التفات پیدا کنند.» بدیهی است که دخالت در مناسبات قدرت و افتادن به دام آن، در بدترین حالت ممکن تشخیص پیوند درونی خانوادۀ معنوی ایرانی را سلب می‎‎کند. بنابراین، روشنفکری با پدیدار شدن در مناسبات قدرت، نه تنها وجوه گوناگون سنت را نادیده می‎‎گیرد که حتی هیچ‎‎ جایگاهی برای پرداختن به کثرات باقی نمی‎‎گذارد؛ به همین دلیل، روشنفکری در حصار و گرداب آگاهی و تفرد خود گرفتار می‎‎شود و بدون التفات به تاریخ و تاریخ اندیشه، مبانی تاریخ‎‎ و پیوند درونی اندیشیدن فلسفی ایرانی را نادیده می‎‎گیرد.

[۲] : علی شریعتی به این دلیل که در گرداب نظام توحیدی مدنظر خود گرفتار می‎‎شود، قادر نیست توضیح دهد که این نظام مدنظر او چگونه قادر است از تضاد جامعۀ طبقاتی گذر کند. شریعتی با طرح جامعۀ توحیدی فقط در محدودۀ تفرد خود باقی می‎‎ماند و با عدم تسلط بر تاریخ فلسفۀ غرب و حتی تاریخ فلسفۀ اسلامی (نمی‎‎گوییم متون فلسفۀ ‎‎اسلامی)، سخنانی بر زبان جاری می‎‎کند که نمی‎‎تواند مقام او را به‌عنوان یک اندیشمند صاحب‎‎نظر به رسمیت بشناسد. گذشته از نگاه ایدئولوژیکی شریعتی و دل‌بستگی او به زهد جان‌سوز ابوذر و برهم زدن «مناسبات زمان»، اگرچه او با نام فیلسوفان آشنایی دارد، اما در مجموعه آثار خود در عبارتی شگفت‎‎انگیز دربارۀ ملاصدرا می‎‎نویسد: «می‎‎توان گفت ملاصدرا بسیار به دکارت شبیه است» (مجموعه آثار، جلد یکم، صفحه۲۱۲). این سخن علی ‎‎شریعتی نشانگر این است که او نه بر حدود و ثغور تاریخ اندیشۀ غرب و نه بر حدود فلسفۀ ‎‎اسلامی واقف بوده است. شریعتی هنگام گفتن این سخن تأمل نکرده است که بر چه مبنایی ملاصدرا می‎‎تواند به دکارت شباهت داشته باشد. به نظر می‎‎رسد که شریعتی فقط نامی از دکارت و ملاصدرا و -البته بر مبنای نوشتۀ بی‎‎ربط جواد میری- هایدگر شنیده است و بر اساس همان شنیده‎‎ها سخنانی بی‎‎ربط بر قلم جاری کرده است. شاید فلسفه‌ندانی عیب نباشد، اما جای طرح این پرسش وجود دارد که سید جواد میری با وقوف به مجموعه آثار و با علم به اینکه شریعتی هنوز دکارت را نمی‎‎داند، چگونه از روایت شریعتی از هایدگر سخن به میان آورده است؟ مگر شریعتی، هایدگر را خوانده و پیشینه و مسئلۀ او را درک کرده بود؟ اگر چنین نبوده است بنا بر اصول آشفتۀ این تطبیق، میری هر جا که توانسته شباهتی ظاهری از هایدگر در سخنان شریعتی پیدا کند، توهمات ذهن پریشان خود را با شنیده‎‎های علی شریعتی خلط کرده و ملغمه‎‎ای از یاوه‎‎بافی را منتشر کرده است؛ به‌عنوان نمونه، میری بر مبنای شنیده‎‎های علی ‎‎شریعتی از «وضعیت‎‎یافتگی» و نحوۀ بودن به دنبال این است که به ‌هر صورت ممکن، آنچه را در ذهن دارد بر شریعتی تحمیل کند و چون می‎‎داند که گاهی شریعتی از هایدگر سخن به میان آورده است، پس در این زمینه می‎‎تواند قرائتی وجود داشته باشد، درحالی‌که عنوان کتاب از مبنا مغلوط است و شریعتی در بهترین حالت ممکن سخنان هایدگر را آن هم در بی‎‎توجهی به مبانی و مبادی او به‌صورت ناقص تکرار کرده است.

[۳] : علیرضا سیداحمدیان در کتاب خدایگانی و بندگی که به‌عنوان متنی اصیل در این بازار آشفته برای نخستین بار از ترجمۀ حمید عنایت عبور کرده است، به‌درستی ادعا می‎‎کند که در ایران هنوز ترجمه‎‎ای قابل اعتماد از فیلسوفان طرازاول غرب -افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و هایدگر- در دسترس نیست؛ اما به نظر ما می‎‎رسد که سوفیست‎‎های دورۀ جدید بدون توجه به این مبانی به جای پرداختن به ترجمه و انتقال دقیق مفاهیم به تفسیر فیلسوفان روی آورده‎‎اند. شاید تفسیر فی‎‎نفسه در بطن خود ایرادی نداشته باشد، اما میری که نه مفسر است و نه هنوز می‎‎داند که در یک مقدمه نمی‎‎بایست اصول بدیهی را ردیف کرد و حتی کوچک‎‎ترین اشاره‎‎ای به سابقۀ هایدگر‎‎پژوهی نمی‎‎کند، چگونه می‎‎خواهد قرائتی از شریعتی را آن هم با نگاه عین‎‎القضاتی از جهان‎‎های زیستۀ گوناگون گرد آورد؟ میری حتی به سابقۀ رجوع هایدگر به محاورۀ پارمنیدس افلاطون اشاره نمی‎‎کند و درنمی‎‎یابد که مسئلۀ هایدگر به‌هیچ‎‎روی نمی‎‎تواند در بینش عین‎‎القضاتی شریعتی هویدا شود. ما در ادامه مسئلۀ هایدگر را روشن خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که این مسئله ناظر بر توضیح تمدن اروپا و بحران‎‎هایی است که هایدگر از افلاطون تا زمانۀ خودش تشخیص داده بود و ازهمین‎‎روی اکنون نمی‎‎تواند در نگاه شریعتی قرائتی داشته باشد. ازاین‌جهت، سخن ما بیش از اینکه ناظر بر متن آشفته و سردرگم‌کنندۀ میری باشد، ناظر بر کلیاتی است که میری در جهل به آن، به این نوشته دست برده و گمان کرده است که با یافتن چند شباهت ظاهری در فلسفۀ هایدگر و شنیده‎‎های علی شریعتی، پس شریعتی از هایدگر روایتی داشته است. بنابراین، در ادامه اگر نقل‌قولی از این کتاب مدنظر قرار می‎‎گیرد برای نشان دادن این نکته است که نثر نویسنده حتی در سطح بحث‎‎های روزنامه‎‎ای هم نمی‎‎تواند مورد تحلیل قرار بگیرد. وانگهی این آخرین موضعی است که نسبت به این سوفیست دورۀ جدید اتخاذ می‎‎شود تا بر او ثابت شود که نه تنها در افق فلسفه‎‎ورزی ایران و نظام تاریخی آن هیچ جایگاهی ندارد که حتی به لحاظ جامعه‎‎شناسی هم نمی‎‎تواند هیچ اهمیتی داشته باشد و درعین‌حال حتی به‌عنوان مقلد هم نمی‎‎تواند درجه‎‎ای از اعتبار را برای خود قائل شود، بلکه می‎‎تواند همچون کارمندان ادارات با استفاده از هزینه‎‎های دولتی به فروش و دریافت‎‎ هزینۀ‎‎ کتاب‎‎هایش دل خوش کند (البته اگر این‌دست کتاب‎‎ها قابل ‎‎فروش باشند و مورد پسند واقع شوند).

نظرات مخاطبان 4 20

  • ۱۳۹۶-۱۲-۱۹ ۱۳:۰۴م. س 2 11

    مقایسه شریعتی با هایدگر؟؟!!!! آخه با چه مبنایی؟ چه آشفته بازاری است. 
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۱۹ ۲۲:۵۸میترا لطفی 17 9

    باید به تحول فرهنگ امروز خوش امد گفت که به متن کسی که با او مخالف هستید پرداخته اید وگرنه عملیات کاراگاهی که در گذشته دنبال می کردید نمی تواند شان یک سایت یا نشریه فرهنگی باشد فکر کنم دراین اشفته بازار فرهنگ در ایران از اینکه فرهنگ امروز از سکوی سرهنگ امروز به فرهنگ امروز رسیده است باید بسی شادمانی کرد و به انها تبریک گفت امیدوارم جناب میری هم در مقام پاسخ برایند و نقد نویسنده را پاسخ گویند بامید به اینکه از الفاظی که شان بحث علمی ندارد و نویسنده بکار برده است حداقل جناب میری پرهیز کنند 
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۰ ۱۴:۰۳دانشجو 2 13

    نکته جالب توجه اینکه میری و شرکاء (مرادی و پورحسن و محدثی) در نقدی که عارف ششکلاتی به روزمه او نوشته بود، آشفته حال، مدعی شدند کسی آثار آنها را نخوانده و نقد نکرده و تنها به جایگاه - بی تردید نازل - او پرداخته است. هرچند کتاب های میری که در تیراژ تک نسخه در انتشارات xlibris صرفا برای ایشان منتشر میشود کم اهمیت نر از آن است که ارزش نقد کردن را داشته باشد. برای نمونه اثر درخشان میری درباره حاج مالک الشباز حتی ارزش تورق هم ندارد در حالی که به زعم ایشان از مهمترین آثار اوست.
    اما حال که کسی این رنج را بر خود هموار کرده و یکی از آثار در دسترس میری را نقد کرده باید گفت این گوی و این میدان جناب میری. این هم نقد افکار و آثار گرانقدر جنابعالی (!)
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۰ ۱۴:۵۳حسین 0 9

    فکر کنم اقای زواریان انقدر عجله داشته اند در نقد میری که دقت نکرده اند که بحث میری اساسا فلسفه تطبیقی نیست هر رودر روائی را که نمی توان فلسفه تطبیقی گفت میری بواسطه اینکه متاثر از مباحث پسا استعماری است که یکی از مهمترین انها همومی بابا است می کوشد روایت شریعتی از هایدگر را روایت کند فکر کنم جناب نقاد این مباحث را نمی شناسد خلاصه مطلب این است که ذهن یک ایرانی مثل شریعتی هنگامیکه به هاید گر برخورد می کند حال چه متن چه گفتار او چگونه انرا در ساختار های پیش فهم خود ادغام می کند اگر بتوان این را نشان داد می توان دریافت که بطور مثال هنگامیکه ابن سینا در دل کویر ایران به دستگاه معمارانه یونانی می نگریسته است انرا چگونه در ذهن خود ادغام می کرده است دوست نقاد خود  در مقدمه بیان کرده است که اندیشه را نبایستی ذیل بحث قدرت خوانش کرد اما دوست عزیز شما خودتان در دعوی قدرت مطبوعات علیه میری در حال مشارکت هستی بدون اینکه از این مباحث یعنی مباحث پسا استعماری اطلاع داشته باشی به مجردی که یک ایرانی و المانی مشاهده کرده ای بسراغ کربن رفته ای بهتر نیست ادم کمی تامل کند و کوشش کند مبانی بحث هر کسی را درست بفهمد و از پیکار سیاسی دوری کند موفق باشید 
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۰ ۱۵:۵۷ 9 13

    چرا فقط به میری بند کردید و از تخلفات عدیده ای که در جذب هیات علمی دانشگاه ها در حال رخ دادن هست صحبتی نمی کنید.اگر هدف افشاگری هست باید همه رزومه سازان رو هدف قرار داد. نه اینکه فقط رو میری زوم کنید. چرا از مافیاهای هیات علمی صحبت نمی کنید که تحت عنوان نظر اکثریت گروه های آموزشی، متقاضیان نخبه رو قلع و قمع می کنند. اینکه یک گروهی تبدیل به مافیا بشه و به نام اکثریت نظر اعضا گروه(بخوانید مافیا) بقیه رو حذف کنه اسمش دمکراسیه؟! این دمکراسی نیست،این الیگارشی هست.
    اما واقعیت اینکه هایدگر رو فردیدیها عرفانیش کردند.همان طور که فرقه سروش هم پوپر و کانت رو عرفانی کرد. در حالیکه هایدگر یک متفکر لائیک هست و هستی شناسی بنیادین او هیچ ربطی به مسائل دینی و لاهوتی نداره.البته هایدگر متفکر معنوی آنهم در دوره دوم تفکرش هست اما معنویت زمینی.
    شریعتی ممکنه یه جاهایی شبیه هایدگر باشه اما ربطی به هایدگر نداره.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۰ ۱۷:۵۱سارا 1 4

    اقای دانشجو اگر نمی دانید کتاب ازادی و تاریخ میری را من در جلسه بودم مرادی نقد کوبنده کرد و من دیدم میری چقدر با محبت به مرادی برخورد کرد اول باید فرهنگ نقد دراین کشور شکل بگیرد چرا می نویسی میری و شرکا مرادی که در جلسات همراه از طباطبائی دفاع می کرد در عین حال نقد هم می کرد ما باید فرهنگ جدال علمی را پیدا کنیم اما روابط انسانی باهم داشته باشیم از این طریق است که شاید در ایران اتفاقی بیفتد
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۰ ۲۱:۵۸ 2 5

    خطاب به دانشچو
    میری و شرکاء (مرادی و پورحسن و محدثی) را خوب گفتی. این چهار تا برای خودشان محفلی تشکیل داده اند و به داد و ستد مشغولند و دایم از خودشان نوشتار صادر می کنند تا شاید مشهور شوند
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۱ ۰۱:۴۲طنزک 2 4

    آقا یا خانم محترم 
    میشه مستند و با ارائۀ شواهد بفرمایید چطور و در چه مقاله/کتابی «فرقه سروش، پوپر و کانت رو عرفانی کردند»؟
    
    لطفاً پاسخ بگویید وگرنه به «مفت گویی» متهم اید.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۱ ۱۳:۴۷ 20 4

    اینکه سروش، پوپر و کانت رو عرفانی کرده، حرف من نیست.حرف سه تن از برجسته ترین اساتید فلسفه علم(دکتر علی پایا)، دکتر احسان شریعتی و دکتر یوسف اباذری هست.اساتید دیگری هم هستند که سروش رو به عرفانی کردن پوپر و کانت متهم کردند.مقالات این اساتید هم در نقد سروش موجود است. بهتره اول برید یه تحقیقی بکنید و به خودتون زحمت بدید و بعد بقیه رو به مفت گویی متهم کنید. البته از فرقه سروشیه که عنوانیست که دکتر آرش نراقی به این فرقه دادند جز اینم انتظاری نیست که همه رو به بیسوادی و بی شعوری متهم می کنند اما کسی حق نقد تفکر و عملکرد سروش رو نداره.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۱ ۲۱:۲۶م س 0 0

    آیا آقای میری می تواند عکس پشت جلد ۵۰ کتاب خود را منتشر کند؟
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۲ ۱۱:۲۹طنزک 3 7

    آقا یا خانم محترم
    
    لطفاً کلی گویی نکنید و طفره نرید. شما که این کتب و مقالات را خوانده اید میشه لطف کنید با ارجاع دقیق (نام کتاب/مقاله، صفحه، پاراگراف) فقراتی را از این حضرات ذکر کنید مبنی بر اینکه «فرقه سروش، پوپر و کانت رو عرفانی کردند»؟
    منتظریم. 
    و گرنه به مفت گویی متهم اید.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۲ ۱۹:۳۹ 38 8

    جناب "طنزک" آدمی که تعصب کور کورانه به فرقه سروشیه داره و در برابر هر انتقادی، حریف رو به مفت گویی متهم میکنه حق نداره از حریفش دلیل طلب کنه.شما که ادعای راستگویی داری خودت چه دلایلی داری که سروش،پوپر رو عرفانی نکرده؟ شما خودت یه دلیل بیار که سروش،پوپر رو عرفانی نکرده!
     بعدش هی از ما دلیل و مدرک بخواه. که البته من بهت سه تا رفرنس دادم منتها چون اهل منطق و تن دادن به حقییت نیستید و هر دلیلی هم که آدم بیاره، باز به مفت گویی متهم میکنی، دیگه تکلیف کار روشنه.
    حالا من نتظر دلایل و مدارکت هستم که این مدعایت رو ثابت کنی که سروش، پوپر و کانت رو عرفانی نکرده! و اگر نتونی ثابت کنی معلومه که فقط بلدی از بقیه دلیل بخوایی ولی خودت بقیه رو به مفت گویی متهم کنی. به قول ظریفی، محکوم کردن یک انسانی که تعصب کور به یک اندیشه و فرد داره ، سخت ترین کاره.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۳ ۱۳:۲۷طنزک 2 12

    آقا/خانم محترم
    
    یکم. بنده هیچ تعصبی نسبت به سروش- و در کل هیچ متفکر دیگری- ندارم. از قضا از منتقدان جدی سروشم، خصوصاً پروژۀ آخریش: رویای رسولانه.
    
    دوم. ادبیات شما نشان می دهد که اصلا با الفبای بحث فلسفی هم آشنا نیستید. شما واقعا نمی دانید که بارِ اثباتِ ادعا به عهدۀ مُدعی است؟
    :The burden of proof is on the claimant
    Burden of proof is the obligation on somebody presenting a new idea (a claim) to provide evidence to support its truth.
     راسل برای اثبات قضیۀ فوق مقاله ای نوشته تحت عنوان: 
    ?Is There a God
    لطفاً آنرا مطالعه کنید تا با قواعد بحث عقلانی آشنا شوید.
     فقط به اختصار عرض می کنم که: اگر من مدعی شوم که "در کوه قاف، گله ای از اسب های تک‌شاخِ صورتیِ نامرئی وجود دارد"، این منم که باید برای ادعایم دلیل ارائه کنم یا اینکه بارِ اثبات این ادعا را به گردن شما بیندازم؟؟؟ لطفاً فکر کنید بعد سخن بگویید.
    
    نکتۀ آخر. اگر شما مقالات و کتبی که مدعی آن هستید را خوانده بودید حتم دارم-به جای این هیاهو، تاکنون صدبار با ارجاع دقیق (نام کتاب/مقاله، صفحه، پاراگراف) این کار را کرده بودید. اما دریغ که دستتان خالی است و فقط می خواهید این تهی بودن دست خود را در هیاهو و گرد و غبار بپا کردن بپوشانید. 
    ادعای نکنید که نکنید که من "سه تا رفرنس" دادم. اینها همه اش کلی گویی های پوشالی است. رفرنس دقیق علمی باید شامل ذکر دقیق نام کتاب/مقاله، شماره صفحه و پاراگراف آن ها باشد.
    بنا به دلایل فوق متآسفانه شما به یاوه گویی متهم اید.
    
    عذر می خواهم از مسئول محترم سایت فرهنگ امروز و سایر دوستان شریف که بحث به حاشیه رانده شد.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۴ ۱۳:۳۷ 34 0

    جناب طنزک. البته از مریدان فرقه سروشیه (تعبیر دکتر آرش نراقی که در مورد شیفتگان سروش به کار می برند)جز اینم انتظار نیست که جواب نقد را با هتاکی پاسخ می دهند.اگر قدری حوصله به خرج می دادید و نقدهای جاندار دکتر پایا و دکتر اباذری و شمار دیگری از اساتید بر جسته را در خصوص نظرات سروش می خواندید دیگر نیازی نبود این همه آسمان ریسمان ببافید و مثلا سواد فلسفی تان را به رخ این و آن بکشید. فارغ از اینکه به حد مکفی ادله در باب عرفانی کردن نظرات پوپر از سوی سروش وجود دارد، اساسا اگر شما و فرقه سروشیه قائل به فلسفه تحلیلی هستند باید به لوازم و نتایج آن هم پایبند باشند.اینکه هی از رفرنس و پاراگراف دم میزنید، جواب دهید که کدامیک از کتابهای دکتر سروش موقوف و مستند به رفرنسهای دقیق علمی است؟!
    عموم کتابهای دکتر سروش، سخنرانیها و خطابه هایی هستند که باری اخلاقی و عرفانی دارند البته با چاشنی و سس نانوشته پوپر و کانت! (بیچاره پوپر و کانت که تنشون تو گور میلرزه که چه بلایی سر افکارشون آوردند).بگذریم که حتی دکتر سروش و مریدان ایشان حاضر نیستند رفرنس نظریات مششع خودشان رو روشن کنند؛آن وقت بقیه رو به رفرنس دهی دعوت می کنند ولی خودشان را از این قضیه مبری می دانند.(رطب خورده،منع رطب کی کند). به راسل هم که اشاره نمودید باید گفت که هنوز در قرن نوزدهم و آرا پوزیتیوست ها گیر کردید،بهتر است یکم دایره مطالعاتیتون رو گسترش دهید و از راسل عبور کنید.
    بگذریم که اساسا در فلسفه قاره ای و حتی پسا تحلیلی ها بر خلاف فلسفه تحلیلی، قرار نیست برای هر حرفی، رفرنس و دلیل منطقی(logical argument ) آورد. به قول ویتگنشتاین هر بازی زبانی قواعد و دلایل خاص خودش رو داره و یا رورتی که اساسا آوردن دلیل و منطق را برای هر مقوله ای رد می کند.
    امید است به جای سیاست فرار به جلو و تمسخر و تحقیر منتقدان اندیشه سروش، نقد پذیر باشیم.
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۴ ۱۷:۴۹زواریان 13 0

    سلام جناب طنزک حقیقتا نامی که انتخاب کرده‌اید شایسته ادبیات شماست. به جای پرداختن به حاشیه پاسخ‌گوی نقد من باشید... مستند... من درجایی دیگر هم اعلام کرده‌ام که متن فارسی جمادی زا قبول ندارم. پس اگر گفت و گویی باشد بر متن اصلی کتاب تمرکز می‌کنیم تا دانش کم مایه شما آشکار شود. این‌که استدلال‌هایی را از راسل سر هم کنید پاسخ من نیست! بهتر است ارجاع میری را در سعدی تا آراگون بنگرید! 
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۵ ۰۱:۰۷طنزک 0 5

    پاسخ گوی نقد شما باشم؟ کدام نقد؟ 
    شما ادعا کردید که «فرقه سروش، پوپر و کانت رو عرفانی کردند». در مقابل، بنده "تنها و تنها" از شما دلیل مستند خواستم که متاسفانه طفره رفته می روید.
    
    لااقل به این پاسخ میدادید:
     اگر من مدعی شوم که "در کوه قاف، گله ای از اسب های تک‌شاخِ صورتیِ نامرئی وجود دارد"، این منم که باید برای ادعایم دلیل ارائه کنم یا اینکه بارِ اثبات این ادعا را به گردن شما بیندازم؟؟؟
    عاقلان دانند چه می گویم.
    
    من فقط خواستم به شما نشان دهم که: بدون مطالعۀ دقیق تنها "آروغ روشنفکری" زده اید.
    
    
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۵ ۰۴:۱۵سعید 0 13

    آقا یا خانم محترم بی نام من نمیدانم تحصیلات شما چیست و 
    یا حتی سن شما چقدر است اما اینقدر میدانم که البینه علی المدعی  بسیار بدیهی تر از آنست که درک و قبول آن نیاز به  تحصیلات عالی در فلسفه یا حقوق داشته باشد و حتی با داشتن حداقل عقل سلیم هم قابل درک است اما برای ثابت کردن اینکه شما حرف مفت زدید به شما اثبات میکنم سروش آنقدرها از فلسفه و عرفان ناآگاه نیست که کانت را عرفانی کرده باشد در کتاب حدیث بندگی و دلبردگی سروش صریحا میگوید که خدای عارفان با خدای فیلسوفان بسی متفاوت است و اشاره میکند به اینکه کانت و اسپینوزا دعا کردن را به کلی بی معنا و بی اثر میدانستند و حتی نزد فیلسوفان اسلامی هم حتی نزد مرحوم مطهری توضیح اثر دعا به لحاظ فلسفی مساله بسیار غامض و اندیشه سوزی بوده است
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۵ ۱۶:۰۱منتقد 0 6

    باسلام و سپاس، لطفا به نام من چیزی ننویسید. من جز در بخش دیگر نوشته به خود دکتر میری مطلب دیگری ننوشته‌ام. 
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۸ ۰۳:۰۷محمد 0 0

    سلام این‌ها را بی‌خیال اخیرا شاهد بودم که کانال دکتر میری در کانال‌های تجزیه‌طلب تبلیغ می‌شد! آیا پاسخی دارند؟ دکتر میری می‌توانید اثبات کنید که کانال‌های تجزیه‌طلب توسط شما هدایت نمی‌شود؟!
                                
  • ۱۳۹۶-۱۲-۲۹ ۰۴:۰۳احسان 0 23

    البینه علی المدعی اما برای اثبات به شما دوست کم دانش و پرسر و صدا کتاب حدیث بندگی و دلبردگی سروش را مطالعه بفرمایید در همون مقدمه به صراحت گفته خدای عارفان با خدای فیلسوفان بسی متفاوت است و در جایی از کتاب اشاره کرده که کانت و اسپینوزا دعا کردن را بی معنا میدانستند برخلاف عارفان و پیامبران
                                

نظر شما