شناسهٔ خبر: 49182 - سرویس باشگاه ترجمه
نسخه قابل چاپ

آنچه اورول در شمال انگلستان کشف کرد؛

از اسکله ویگان تا اورول، نویسنده‎ای جهانی

اورول اما واقعیت اصلی در مورد سوسیالیسم دموکراتیک اورول بدون تردید این است که او به آن باور داشت و سوسیالیسم دموکراتیک به او احساس داشتن یک مأموریت را می‌داد، مأموریتی که وقتی به این باور رسید که در جنگ داخلی بارسلونا عملاً می‌بیندش، حاضر بود به خاطر آن زندگی‌اش را هم فدا کند؛ این باور بیشتر دستاوردهای ادبی‌اش ازجمله دو اثر مشهورش را شکل داد و غنا بخشید.

فرهنگ امروز/ استفن اینگل. ترجمه حیدر خسروی:

«آقای اورول برای اینکه یک رمان‎نویس شود حتماً انرژی زیادی تلف کرده است. فکر کنم سه یا چهار رمان از او خوانده باشم و تنها تأثیری که این کتاب‎های دلگیر بر من گذاشتند این بود که دانستم لزومی نداشت او رمان‎نویس شود.» این جملة کیو. دی. لیویس در سال ۱۹۴۰ بود، زمانی که اورول سه رمان نوشته بود: روزهای برمه، به آسپیدیستراها رسیدگی کن و دختر کشیش. شک دارم که با نگاهی به ادبیات دهۀ ۱۹۳۰، این رمان‎ها می‎توانستند بیش از پاوروقی بودن چیزی نصیب او کنند. پس کِی و چطور این رمان‎نویس متوسط بدل به نویسنده‎ای با تأثیری چنین جهانی شد؟ تمام این‎ها ۸۰ سال پیش شروع شدند، دقیقاً در هشتم ماه مارس، موقعی که کتاب به‌سوی اسکله ویگان منتشر شد.

در آن اوان، ویکتور گولنتس، ناشر و حامی عقاید دست چپی تصمیم گرفته بود تا یک نویسنده را برای مدت زمانی به شمال انگلستان بفرستد. او می‌خواست برای انجمن تازه‎تأسیساش، کانون کتاب چپ (Left Book Club)، تعداد افراد فقیر و بیکار را دربیاورد. اگر او به دنبال یک هوادار سوسیالیسم و نویسنده‎ای جوان و ناشناخته اما با نمود عیان فقر بود، چه کسی می‎توانست بهتر از جورج اورول باشد؟ به‌سوی اسکله ویگان یک رمان کارگری نبود، اما روایتی معتبر از روزهای زندگی نویسنده در میان فقرای پاریس و لندن بود که در سال ۱۹۳۳ چاپ شد و بخش‎هایی از آن را هم مجلۀ The Adelphi منتشر کرد؛ این مجله، صدای غیررسمی حزب کارگر مستقل بود، همان که اورول را به ماجراجویی‎ای فرستاد که زندگی‎اش را عوض کرد. امروز برای بیشتر ارتش عظیم هواداران او در خارج از بریتانیا، حاصل این مأموریت (به‌سوی اسکله ویگان) ناشناخته مانده است.

 در همان زمان نوشته شدن این کتاب بود که نویسندة باهوش اما آشفتة آن بدل به جورج اورول، همان سوسیالیست متعهد شد. حرکت او به سمت سوسیالیسم و شهرت ادبی ریشه در ویگان داشت. منظره‎ای که اورول از شمال انگلستان تصویر کرد، نشانگر تعفن صنعتی و نوعی زشتی نفسگیر بود. در نظر اورول، شفیلد «زشت‎ترین شهر دنیای قدیم[۱]» بود. او این ادعای عجیب را (اورول هیچ‎وقت به میدلزبورو نرفته بود) با منظور خاصی به کار برده بود: می‌خواست مخاطبان عمدتاً طبقة متوسط جنوبی را مجبور کند تا تصدیق کنند که این ویرانی صنعتی به لحاظ کیفی از شهرهای مرکزی‎ای که احتمالاً آن‌ها می‌‎شناختندشان، متفاوت است. او تصمیم گرفت زندگی فقرای شمال را با ارائة آمار و ارقام از مسکن، بیکاری و فقر توصیف کند. او یک جامعه‎شناس آموزش‎دیده نبود، اما بررسی‎هایش، جمع‎آوری شواهدش و ارائة مجموعة متنوعی از واقعیت‎ها نمایانگر کوششی نادر بود برای روایتی همه‎پسند و عینی از زندگی فقیران به خوانندگانی که در مورد چنین مسائلی با فقر اطلاعات مواجه بودند.

او اسکله ویگان را با یک تردستی ادبی شروع می‎کند: اجازه می‎دهد تا مخاطبانش که بیشتر روشنفکران جنوبی هستند باور کنند که وی با آنان موافق است. او می‎نویسد یک طرز فکر شمالی وجود دارد که در آن «شما و من و هرکس دیگری در جنوب انگلستان» آن را پرافاده، منحط و بیهوده می‎دانیم. او خود را در مقابل شمالی‎ها پردل‌وجرئت، خونگرم و دموکراتیک می‎بیند. اهالی یورکشایر در دلشان باور دارند که تمام مردم دیگر پست و زبون هستند، چون متعلق به یک تبار بی‎فرهنگ‎ترند. فیلیپ تاینبی فکر می‎کرد که اسکله ویگان مثل یک گزارش است که توسط انسان‎شناسانی خوش‎فکر دربارة قبیله‎ای سرکوب‎شده در بورنئو نوشته شده است؛ اما خواننده باید احساس راحتی کند، چون اورول «یکی از ماست»، پس خواندن متن راحت است. خوانندگان بعداً می‎فهمند که اورول مثل بسیاری از انسان‎شناسان پیش از خودش با بومیان یکی شده و با آنان زندگی کرده است.

اورول می‎گوید، اما ببینید! حتی موقعی که ما این طرز فکر احمقانة برتری شمالی‎ها را کنار هم می‎گذاریم، واقعاً تفاوت‎هایی میان جنوب و شمال وجود دارد. عمدتاً به خاطر دلایل آب و هوایی، طبقات ازهم‎گسیختة انگلی تمایل داشته‎اند در جنوب سکنی بگیرند، به همین خاطر در اینکه شمالی‎ها جنوب را برایتونی[۲] وسیع می‎دانند که سکونتگاه مارمولک‎های تن‎آسا شده است، رگه‎هایی از حقیقت وجود دارد. به علاوه، بورژوا کردن طبقۀ کارگر شمال با سرعت بسیار کمتری نسبت به جنوب پیش رفت؛ این یعنی اینکه گویش‎های شمالی متنوعی به حیات خود ادامه دادند و لهجة فرهیخته توسط یک فرد، او را بیشتر از اینکه به‌عنوان نمایندة ‎طبقة نسبتاً بالای آن منطقه بشناساند، به‌عنوان یک تازه‎وارد می‌شناساند. این برای اورول یک امتیاز بود، چون به او اجازه می‎داد با مردم طبقۀ کارگر شمال تقریباً با همان اصطلاحات خودشان حرف بزند. آنچه دماغ او در این خراب‎آباد حس کرد، ورای برخی بوهای کمترخوشایند، رایحة برابری بود. او نوشت: «در شهر لنکشایر -که جزو شهرهای تولیدکنندۀ پنبه بود- می‎شد که چندین ماه بگذرد اما یک بار هم یک لهجة فرهیخته نشنوی، این در حالی بود که به‌سختی می‌توانستی شهری را در جنوب انگلستان پیدا کنی که آجری را پرتاب کنی و به سر خواهرزاده یا برادرزاده (دختر) یک اسقف نخورد» (این در اصل یک عبارت منسوخ است که اورول آن را تبدیل به عبارتی مختص خود کرده بود و چنان‌که می‌بینیم برای تأثیر عمیقی استفاده شده است).

محرک طبقة کارگر شمال -که او به میانشان رفت- نوعی حس همنوعی برابری‎جویانه و احساس مشترک نجابت و وقار بود؛ همان ارزش‎هایی که کلیسا آن‎ها را پرورده بود و بازتاب ارزش‎های سنتی مسیحی، یعنی نیکوکاری و عدالت بود. اورول انعکاس این ارزش‎ها را بعداً در هنر سینمایی چارلی چاپلین و هنر تصویرگری دانلد مک‎گیل دید. اورول در مقالة خود، «مردم انگلیس»، نوشت که موفقیت کمدی چاپلین ریشه در توانایی‎اش برای نشان دادن «ذات یک‌دست انسان معمولی» در کنار دریافت غریزی‎اش از کرامت و عدالت دارد. اورول می‎گوید، جای تعحب ندارد که نازی‎ها او را ممنوع کردند. دنیایی که مک‎گیل به تصویر می‎کشید نیز دنیای برابری و همدلی بود. کارت‎پستال‎ها و حکمت‎های پنهان در آن‎ها، تنها درون زمینة نظامی از ارزش‎ها معنا می‎یابد که فرض آن بر این است که مردم عادی می‎خواهند نجیبانه رفتار کنند و خوب باشند، هرچند شاید لزوماً همیشه هم زیاد خوب نباشند.

اورول به شکل معنی‎داری ما را تنها با تصویری از طبقۀ کارگر شمال رها نکرد که تلاش می‎کردند مصائب فقر را تحمل کنند، آن هم از طریق نظام ارزشی‎ای که بر پایة برابری‎جویی و احساس نجابت و وقار مشترک است. او در ذهنش چیزی بسیار جاه‎طلبانه‎تر و مجادله‎انگیزتر داشت: تطبیق آگاهانة این ارزش‎ها به‎واسطة حمایت تمام انسان‎های حق‎جو با حوزة عمومی به‌مثابه شکلی از سیاست. این یک خیزش جمعی برآمده از ایمان بود، اما اورل وقتی این جمله را نوشت، لحن پوزش‎طلبانه نداشت: «در سراسر انگلستان در تمام شهرهای صنعتی، هزاران نفر هستند که نگرش‎شان به زندگی، اگر فقط می‎توانستند آن را نشان بدهند... آگاهی نسل ما را تغییر می‎داد.» این نگرش، سوسیالیسم دموکراتیک بود.

بنابراین، سوسیالیسم دموکراتیک اورول چه بود؟ او یقین داشت که حفاظت از ساخت بنیادین فرهنگ طبقة کارگر هدف نخست بود (خانواده، میخانه، فوتبال، شرط‎بندی)-ارزش‎های آن‎ها دیگر چطور می‎توانستند حفظ شوند؟- و اینکه سرانجام آرمان‎شهرباوری و هر شکلی از سوسیالیسم علمی یا ایدئولوژیک، بی‎مورد و زیان‎بار بود. «طبقۀ کارگر سوسیالیست همچون طبقۀ کارگر کاتولیک در داشتن آموزه ضعیف است و وقتی دهانش را باز می‎کند به‌سختی می‎تواند چیزی جز فحش بیرون بریزد، اما جوهرة اصلی را درون خودش دارد.» سوسیالیسم دموکراتیک اورول –بی‌کم‌وکاست تأیید عام همان چیزی که او «حس نجابت مشترک» می‎نامدش- را نه می‎توان به گونه‎ای از برنامة عمل تعبیر کرد و نه آن را درون یک ایدئولوژی نظام‎مند فرموله کرد، زیرا سوسیالیسم دموکراتیک او راه و شیوة زندگی یک اجتماع را نشان می‎داد. کاملاً اشتباه است که فکر کنیم رد ایدئولوژی توسط اورول به خاطر نافهمی یا فقدان آگاهی از مباحث ایدئولوژیکی است. زمانی یک متأله کاتولیک رومی به او نوشت که آن‌ها در راه بسط نظریه‎ای در باب سیاست «حس نجابت مشترک» همگام هستند. شواهدی حاکی از پاسخ اورول وجود ندارد. به نظر اورول، ایدئولوژی، سوسیالیسم دموکراتیک را از طبقۀ کارگر می‎گرفت و آن را به روشنفکران تحویل می‎داد.

سوسیالیسم دموکراتیک اورول، جدا از نسخة روشنفکری سوسیالیسم بود. سوسیالیسم روشنفکری دستاویزی بود برای افراد زیرک تا آن را مثل دوز مشخصی از عصارة مالت به اقشار پایین جامعه تحمیل کنند؛ پس نخستین مأموریت اطمینان یافتن از این بود که سوسیالیسم دموکراتیک نه روشنفکرزده بلکه بدل به امری انسانی شود. «ما باید برای عدالت و آزادی مبارزه کنیم و سوسیالیسم، وقتی‎ که مهملات از آن زدوده شود، درست به معنای عدالت و آزادی است.» وضعیت طبقة متوسط «استثمارشده» بهبود خواهد یافت، زیرا آنان به‎زودی درخواهند یافت که مبارزة واقعی نه میان کسانی که حرف اچ (H) اول کلمات را تلفظ می‎کردند و آن‎هایی که نمی‎کردند،[۳] بلکه میان استثمارگران و استثمارشدگان است. در نیمة دوم کتاب اسکله ویگان، اورول زیر ماسک وکیل‎مدافع شیطان، حملة زیرکانه اما شدیدی به روشنفکران سوسیالیست دست چپی می‎کند. همه می‎دانند که او استالین و کمونیسم شوروی را تحقیر می‎کند و آن‎ها را به‎عنوان بزرگ‌ترین تهدید برای همان اسطورة نجابت و وقار می‎داند که او از سوسیالیسم دموکراتیک مراد می‎کند، اما در سال ۱۹۳۷ روشنفکران بریتانیایی همین‎قدر مورد غضب او بودند و او بیش از قهرمانان هم‎رسته‎اش جورج برنارد شاو و ایچ. جی. ولس و برخی از همکارانش در مجلة آدلفی و حتی بعضی از اعضای کانون کتاب چپ که قرار بود برایشان مطلب بنویسد، نسبت به آنان غضبناک نبود. سوسیالیسم دموکراتیک نیاز به قهرمانی داشت که بتواند متعلقات ایدئولوژیکی را دور بریزد، متعلقاتی که به سوسیالیسم افزوده شده و عاقلانگی آن را از بین برده بودند: سوسیالیسم به اورول احتیاج داشت.

در کتاب تأثیرگذار اسکلة ویگان، اورول گونه‎ای متمایز از سوسیالیسم را به وجود آورد -یا آن‎طور که او خود می‎گفت، بر آن نور افکند- که برآمده از نجابت و وقار مشترک زندگی طبقۀ کارگر بود. دیتریش بونهافر، متأله آلمانی، استدلال می‎کرد که مسیحیت هم از انتزاعیات دور می‎شد و به‌سوی اخلاقی حرکت می‎کرد که کاملاً عینی بود. واسلاو هاول، نویسندة مخالف و رئیس‌جمهور منتخب دموکراتیک چکسلواکی در ۱۹۷۸ مقاله‎ای با عنوان «قدرت بی‎قدرتان» نوشت. در این مقاله، او «ایدئولوژی سوسیالیستی مسلط به‎مثابه تفسیر ساختار قدرت از واقعیت» را رد کرد و در عوض به سود یک نظام «پسا-سیاسی» استدلال کرد که در آن مردان و زنان معمولی می‎توانستند واقعاً در تصمیم‎گیری مشارکت کنند. در استدلال هاول دقتی وجود دارد که محدودیت‎های اورول را آشکار می‎سازد، اما هر دو و نیز بونهافر در مورد همین پدیده صحبت می‎کنند.

خب، آیا حق با آنان بود؟ جورج گیسینگ، نویسندة سوسیالیستی که اورول او را تحسین می‎کرد، فقیران را بهتر از اورول می‎شناخت و طبقۀ کارگر را وحشیانی می‎دانست که به‌هیچ‌وجه نباید گذاشت به قدرت نزدیک شوند. حتی اورول وقتی که آسیب‎پذیر می‎شد، احتیاط به خرج می‎داد و هیچ جا، در اسکله ویگان یا بعدها به خود اجازه نداد که چگونگی سلطه یافتن سوسیالیسم دموکراتیک بر نظام سیاسی کشور را مشخص کند.

 ویندام لویس نوشت: من رومانتیک‎پردازی اورول از طبقۀ کارگر را توهینی به آنان می‎دانم، چون او واقعاً فکر می‎کند که آنان در یک مسیر اسرارآمیز قرار گرفته‎اند... که در واقع این‎طور نیست. او به این جمع‎بندی می‎رسد که تمام هدف اسکله ویگان، یک دلسوزی احمقانه بود و تصور اورول از کارگران قوی و ارزش‎های قرن‌نوزدهمی، قرون‌وسطایی و صنفی[۴] بود. والتر گرینوود که تصویرپردازی خودش از زندگی طبقۀ کارگر شمال، عشق در ایام بیکاری با حق بیمه، تبدیل به یک فیلم (ممنوع) شده بود، نوشت که هرچند اسکله ویگان از اول تا آخر او را جذب کرده بود، اما برخی چیزهایی که اورول می‎گفت، نمی‎توانست او را برانگیزاند. یکی از مفسران اورول، ساموئل هاینس نوشت که ارزش‎های طبقۀ کارگر اورول به چیزی بیش از یک «لیبرالیسم احساسی» پوچ ختم نمی‎شود: اگر افراد بیشتری نجیب و موقر باشند، دنیا نجیب و موقر می‎شود. یک مفسر دیگر، جان نیوسینگر استدلالی مخالف قبلی دارد: ستایش اورول از کارگران چیزی بسیار بیشتر از یک «طرز فکر عجیب شخصی» بود؛ این ستایش یک جهت‎گیری سیاسی جدی را بنا می‎گذاشت. از طرف دیگر او ادامه می‎دهد که این موضوع با هدف اورول برای نشان دادن طبقۀ کارگر به‌عنوان «قربانیانی نجیب» با ظرفیت محدود برای رهبری جور درمی‎آمد. اورول هیچ جا توانایی کارگران برای انقلاب را تأیید نکرد. این داوری‎ها در مورد او ارزشمندند، اما نظام ارزشی‎ای که اورول در پی مفصل‎بندی آن بود، یعنی سوسیالیسم دموکراتیکش، متعلق به طبقۀ کارگر صنعتی بود و نه یک صنف قرون‌وسطایی. به علاوه، این نظام مستلزم برابری اجتماعی و اقتصادی در حکم یک ضرورت بود. این امر درعین‌حال که ضروری است، اما او در مورد توانایی انقلابی طبقۀ کارگر حرفی نمی‎زد و در واقع به‌دقت از رهبران سیاسی طبقۀ کارگر دوری می‎کرد. اورول تا پایان عمرش به این عقیده وفادار ماند که اگر امیدی هم وجود داشت، در کارگران بود.

بااین‎حال، اخطارهای دیگری هم هستند. یکی از کمونیست‎های طبقۀ کارگر در رمان موضوع به موضوع[۵] آلدوس هاکسلی، می‎گوید وقتی که با کمتر از ۴ پوند در هفته زندگی می‎کنید، شما به بن‎بست خورده‎اید و مجبورید مثل یک مسیحی رفتار کنید و همسایه‎تان را دوست بدارید؛ این جمله حاکی از این است که سوسیالیسم دموکراتیک اورول چیزی جز پاسخی به فقر نیست، پاسخی که برآمده از اقتضای شرایط است. از این گذشته، واکنش اورول به خونگرمی خانواده‎ها و اجتماعات طبقۀ کارگر دست‌کم به یک اندازه هم برآمده از احساس بود و هم تفکر. به یاد می‎آوریم آن موقعیتی را که او در نخستین اثر بلندش، فقر و دربه‎دری در پاریس و لندن (۱۹۳۳) تصویر می‎کند؛ همان موقعی که او به یک میوه‎فروش دوره‎گرد کمک کرد تا میوة زمین‎افتاده را روی چرخ‎دستی‎اش برگرداند. «متشکرم رفیق» که بعد از آن می‎آید، او را تکان می‎دهد. هیچ‌کس تا قبل از این او را رفیق صدا نزده نبود. طبق تجربۀ او، مردم طبقة اجتماعی‎اش رفیق یا همسایه نداشتند.

سوسیالیسم دموکراتیک اورول قرار بود عصارة این روح باشد و در نهایت زمانی که در ۱۹۸۴ ذهن وینستون اسمیت زیر شکنجه در حال فروپاشیدن است، به خاطر همین روح است که تلاش می‎کند وفادار بماند: «آن چیزی که اهمیت داشت روابط فردی بود... کارگران... به یک حزب یا کشور یا اندیشه وفادار نبودند، آن‎ها به یکدیگر وفادار بودند.» او بلند اعلام کرد که «کارگران آدمند». این وابستگی احساسی او را به جایی رساند که باید تصمیمش را می‎گرفت؛ در توصیف شمال در ۱۹۳۷، چاره‎ای نبود جز اینکه اورول آنچه را می‌خواست باید می‎دید و آنچه را نمی‎خواست باید نادیده می‎گرفت (مثلاً نابرابری جنسی و خشونت خانگی که دی. ایچ. لارنس در مورد آن در پسران و عاشقان نوشت) و همین‎طور، او فقط آنچه را که می‎خواست دیگران بخوانند باید می‎نوشت. شاید اینکه «قلم او همچون قاب یک دریچه است» که می‎توان بیرون را از آن دید، همیشه درست نبود.

از این گذشته، اگر اورول اسکله ویگان را برای این می‎نوشت که چشمان ما را به مشقت‎های زندگی طبقۀ کارگر باز کند و ‎کارگران را به عمل سیاسی ترغیب می‎کرد تا تسکین‎شان دهد، چه می‎شد؟ آیا ارزش‎هایی که سوسیالیسم دموکراتیک را تغذیه می‎کردند حالا دیگر وجود می‎داشتند؟ وضعیت رفاهی که پس از ۱۹۴۵ به‎ وجود آمد، هرچه بیشتر بدل به «همسایۀ خوبی» برای همة شهروندان شد و بدین‎ترتیب به‌صورت غیرمستقیم به فروپاشی ارزش‎هایی که اورول پرورده بود کمک کرد. برخی تحقیقات در مورد شهرهای آلایندة جدید که بیشتر طبقۀ کارگر صنعتی در آن‎ها سکنی داده شدند، مثل تحقیق مایکل کالینز دربارة فرهنگ طبقۀ کارگر در جنوب لندن، نشان می‎دهند که خصوصیات قدیمی نزدیکی و همدلی که مشخصة این اجتماعات بود، تقریباً از هم پاشیده بود. به ‎علاوه، سقوط جایگاه صنعتی بریتانیا یا حتی نابودی محل کارهای قدیمی که ارزش‎های اورولی -سوسیالیسم دموکراتیک- در آن‌ها شکوفا می‎شدند (کارخانه‎ها، کارگاه‎ها، باراندازها، کارخانه‎های کشتی‎سازی و بندرهای ماهیگیری) باعث فروپاشی این ارزش‎ها شدند.

 در دهۀ ۱۹۹۰، فیلم The Full Monty نشان می‎دهد که طبقۀ کارگر صنعتی، واپسین ته‎ماندة امید اورولی به ‎طرز مرگ‌باری تحت تاثیرات نئولیبرالیسم و جهانی شدن تضعیف می‎شود و نمایندگان آن لخت روی صحنه با یک آهنگ حاضر می‎شوند. تصور تصویری ویرانگرتر از این برای فروپاشی ناب‎ترین گونة سوسیالیسم دموکراتیک طبقة کارگر دشوار است.

اما واقعیت اصلی در مورد سوسیالیسم دموکراتیک اورول، بدون تردید این است که او به آن باور داشت و سوسیالیسم دموکراتیک به او احساس داشتن یک مأموریت را می‎داد؛ مأموریتی که وقتی به این باور رسید که در جنگ داخلی بارسلونا عملاً می‎بیندش، حاضر بود به خاطر آن زندگی‎اش را هم فدا کند؛ این باور بیشتر دستاوردهای ادبی‎اش ازجمله دو اثر مشهورش را شکل داد و غنا بخشید.

سبک نوشتاری اورول در اسکله ویگان تسلطی را نشان می‎دهد که با تعهد سیاسی تازه‎یافته‎اش شعله‎ور می‎شود: حالا او می‎دانست که به کجا می‎رفت. چنان‌که ریچارد ریز در آن زمان گفت، طوری بود که گویی آتش سوزان به‌یک‌باره زبانه کشیده بود. قسمت مشهوری که در کتاب توصیف می‎شود مربوط به زن جوانی است که تلاش می‎کند جوی آب مسدودشده را باز کند. ما وقتی که اورول در قطار روی صندلی‎اش نشسته و دارد از دور همه‎ جا را نگاه می‎کند، همراهش هستیم. ما از زندگی زن و شرایطی که او را تحت فشار قرار داده خبر داریم و ورای تمام این‎ها می‎دانیم که وقتی آن زن قطار را می‎بیند که به‌سوی دنیای دیگری می‎رود، می‎داند که او همیشه در جایی حقیقتاً وحشتناک زندانی است و زندانی هم خواهد ماند. او سرانجام می‎گوید، فکر نکنید که این شرایط برای طبقۀ کارگر چیز غریبی است: آن زن خیلی خوب می‎دانست که چه بر سر زندگی‎اش می‎آمد. نیوسینگر این صحنه را «یکی از بااستخوان‎ترین تصاویر بی‎عدالتی اجتماعی در زبان انگلیسی» نامید.

در اسکله ویگان، اورول گونة متفاوت و جدیدی از سوسیالیسم را ارائه کرد که منبع الهامش نه یک ایدئولوژی بلکه ارزش‎های برآمده از مردم معمولی طبقۀ کارگر بود. این سوسیالیسم دموکراتیک آگاهانه بر پایة یک اسطوره بنا می‎شد و در دل آن، این جملة ساده نقش می‎بست که در تمام زندگی اورول با او بود: «هر امیدی به آینده با کارگران معنی می‎یافت.» سوسیالیسم دموکراتیک او خواه دارای انسجام و چارچوب فکری باشد یا نباشد و خواه ربطی به دنیای مدرن داشته باشد یا نداشته باشد، نیرویی بود که نوشته‎های اورول را به وجود آورد و توجه‎ها را به‌سویش جلب کرد که این نوشته‎ها نیز به‌نوبۀ خود به شکل‎گیری جهان پس از جنگ کمک کردند.

اقامت کوتاه اورول در ویگان ثابت کرد که نقطة عطفی در زندگی و آثارش بود. ویگان مأموریتی را به دوش او گذاشت تا سوسیالیسم دموکراتیک را در مقابل تمام بی‎عدالتی‎ها پیروز کند؛ و این نیز در جای خود برای او نیرو، نشاط، قدرت و تفکری بی‎نظیر به ارمغان آورد و نیروی تخیلی را برانگیخت که شاید او را بدل به تأثیرگذارترین مبارز جنگ سرد کرد؛ برای مردی که طبیعتش به رمان‎نویسی نمی‎خورد، بد هم نبود.

ارجاعات:


[۱] دنیای قدیم در مقابل دنیای نو. دنیای قدیم به آفریقا-اوراسیا می‌گفتند و دنیای نو به دنیای بعد از ارتباط با قاره آمریکا.

[۲] شهری در ساحل جنوبی انگلستان

[۳] در انگلیسی قدیم عدم تلفظ H در ابتدای کلماتی چون Hospital رایج بود و برخی بر سر تلفظ یا عدم تلفظ این حرف در زمان جدید اختلاف داشتند. م.

[۴] guildish

[۵] Point Counter Point

نظر شما