شناسهٔ خبر: 31229 - سرویس باشگاه ترجمه
نسخه قابل چاپ

به مناسبت زادروز چارلی چاپلین؛

دو جستار از تئودور آدورنو در ستایش چاپلین

آدورنو- چاپلین فرد می‌تواند به خوبی تصور کند که بُعدِ مرموز چاپلین و یا دقیق‌تر آنچه که این دلقک را نسبت به دیگر همنوعانش، بی عیب و نقص کرده، با این واقعیت عجین شده است که گویی او، خشونت و غریزه‌ی سلطه‌جوی خود را بر محیط اطراف می‌افکند، و پیش از هرچیز به واسطه‌ی پرتو افکنیِ این گناه و تقصیر است که چاپلین معصومیتی را تولید می‌کند که بیش از هر قدرتی، به او قدرت می‌بخشد

فرهنگ امروز/ تئودور و. آدورنو، ترجمه رامین خلیقی:

دو مرتبه چاپلین[۱]

مقدمه:

تئودور آدورنو در نوشته‌هایش راجع به فرهنگ معاصر تمایل داشت که با نوعی شک با مساله‌ی خنده برخورد کند، به خصوص نوعی از خنده که به وسیله‌ی فیلم‌‎های کمدی عامه و دیگر محصولات «صنعت فرهنگ» تولید می‌شد. بنا بر ادعای آدورنو، آنچه که در یک چنین فیلم‌هایی رنگ و بوی مکافاتی مضحک به خود می‎گیرد، هر آن چیزی است که در ضدیت و یا ناهمگونی با وضع موجود قرار دارد؛ یک چنین خنده و شادمانی، احساسی کاذب از آزادی را به وجود می‎آورد که کورکورانه نقابی مطابق با نظم اجتماعیِ ظالمانه بر چهره خود زده است. آدورنو در کتاب «دیالکتیک روشنگری» با دلخوری عنوان می‎کند که:

در جامعه‎ی کاذب، خنده نوعی بیماری در تنِ خوشبختی است و آن را به درون کلیت بی‎ارزش جامعه فرو می‎کشاند. خندیدن در مورد چیزی همواره به معنای خندیدن به [ریش] آن است، و آن نیروی حیاتی که، به گفته‎ی برگسون، از طریق خنده موانع را در هم می‎شکند و فوران می‎کند، حقیقتا در حکم فورانِ توحش است، همان تحکیم و پافشاری بر نفس که آماده است تا در جشن و پایکوبی‎های جمعی، رهاییِ خود از قید هرگونه ملاحظه‎ی اخلاقی را به نمایش گذارد. این جمع خندان، تقلید مسخره‎ای از انسانیت است. اعضای این جمع مونادهایی‎اند جملگی سرسپرده‎ی لذتِ آماده بودن برای دست زدن به هرکاری-البته به قیمتِ خسرانِ باقی افراد و با حمایت اکثریت. هماهنگیِ آنان فقط کاریکاتوری از همبستگی است. نکته‎ی خبیث و شیطانی در مورد این خنده‎ی بد آن است که این خنده‎، تقلیدی مسخره اما گیرا از بهترین چیز است: آشتی. شعف، به واقع، اهلِ زهد و عاری از اسراف است:  res severa verum gaudium(امور سخت و خشک به راستی لذت بخش‎اند.)[۲]

با وجود این، آدورنو همانند دیگر همکارانش از جمله والتر بنیامین و زیگفرید کراکوئر، یکی از بزرگ‎ترین ستایش‎گرانِ مشهورترین کمدین صحنه‎ها یعنی چارلی چاپلین بود. تحسینِ این سه متفکر از حساسیت نسبت به فحوای سیاسی کار چاپلین نشأت گرفته است؛ بنیامین عنوان کرده است که چاپلین خود را «به سمت بین‎المللی‎ترین و انقلابی‎ترین احساس توده‎ها یعنی خنده»[۳] هدایت کرده است؛ در حالیکه کراکوئر «لمسی از اتوپیا که گرداگردِ چالش‎های چاپلین نسبت به فضا، زمان و نیروی جاذبه»[۴] وجود دارد را ذکر می‎کند. دو متن کوتاهی که در ادامه خواهد آمد، در واقع پاسخ‎های آدورنو به برندگیِ سفت و سختِ هنر چاپلین و نیز خودِ چاپلین است که در دوران تبعیدش در کالیفرنیا با او آشنا شده بود. (سالهای بین ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴). تفسیرهای او که به شکل حکایتی قابل توجه و شخصی به اوج خود می‎رسند، به معنای دیگری از خنده و نیز خنده‎ی انتقادی که هوشیارانه از پیوندهایش با سلطه آگاه است، اشاره می‎کند.

جستار اول تحت عنوانِ «کی‎یر کگور چاپلین را پیشگویی می‌کند» در ۲۲ می ۱۹۳۰ در مجله‌ی فرانکفورت به چاپ رسید. جستار دوم در سال ۱۹۶۴ و به مناسبت هفتادو پنجمین سالروز تولد چاپلین تحت عنوان«چاپلین در مالیبو» در مجله ادبیِ  Neue Rundschau چاپ شد. هر دو جستار برای اولین و تحت عنوان حاضر در مجموعه آثار آدورنو در کنار  هم ظاهر شدند.

۱.پیشگوییِ کی‎یرکگور

 کی‎یر کگور در «تکرار»، یکی از نوشته‎هایِ ابتدایی‎اش با نام مستعار، بنابر اعتقادِ راسخی که اغلب او را وا می‎داشت تا در پسماندهای هنر به دنبال چیزی باشد که از ادعاهایِ آثارِ خودکفای بزرگِ هنر تا حدودی سر باز زند، بررسی مشروحی از نمایشِ لودگی[۵] ارائه می‎دهد. در آنجا او از تئاتر قدیمیِ فردریش اشتتر در برلین صحبت می‎کند و کمدینی به نام «بک من»[۶]را توصیف می‎کند که تصویرش با وفاداریِ نسبیِ یک عکس داگروتیپ، چاپلین را که بعد‎ها قرار بود بیاید، احضار می‎کند. آن قطعه بدین شرح است:

«او نه تنها قادر به راه رفتن است بلکه می‎تواند در حال رفتن بیاید. در حال رفتن آمدن[۷]، چیزی سراسر متفاوت است و با همین استعداد است که او در یک آن تمامی محیط نمایشی را برقرار می‎کند. او نه تنها می‎تواند شاگردی دوره‎گرد را به تصویر کشد بلکه می‎تواند همانند یک نفر در حال رفتن بیاید، به گونه‎ای که فرد همه چیز را احساس کند، از بزرگراه خاکی، دهکده‎ی با صفا را از نظر بگذراند، به سر و صدای آرامش بخشش گوش فرا دهد، پیاده‎رویی را که در امتداد دریاچه‎ی دهکده سرازیر شده و چگونگی منحرف شدن جاده در نزدیکی دکان آهنگر را ببیند-- آنجا که فرد، فردریش بک‎من را بی‎ملاحظه و بدون واهمه در حالیکه بقچه‎ای کوچک بر روی دوشش و چوب‎دستی‎ای در دستش است، می‎بیند-- او می‎تواند در حال رفتن به صحنه بیاید در حالیکه بچه‎های ولگرد در پشت سرش هستند و فرد آنها را نمی‎بیند. »[۸]

آن که در حال رفتن می‎آید چاپلین است. کسی که همانند شهاب‎سنگی آرام بر ضد جهان ساییده می‎شود حتی آنجا که به نظر می‎رسد در حال استراحت است؛ منظره‎ی خیالی را که او با خود می‎آورد،‌ هاله‎ی شهابی است که اینجا در سر و صدای آرام دهکده به دورن آرامشی شفاف گرد می‎آید در حالیکه او با چوب‎دستی و کلاهی که خیلی هم به او می‎آید، پرسه می‎زند. دنباله‎ی ناپیدایِ بچه‎های ولگرد، دنباله‎ی ستاره‎ای است که به واسطه‎اش زمین تقریبا ناگهانی پاره می‎شود. اما زمانیکه فرد صحنه‎ی فیلم جویندگان طلا را به یاد می‎آورد، جایی که چاپلین همانند یک عکسِ شبح‎وار در فیلمی زنده، در حال رفتن به درون شهری از معدن طلا می‎آید و در حال خزیدن به درون یک کابین ناپدید می‎شود، گویی که فیگورش، که ناگهان توسط کی‎یر کگور به‎جا آورده می‎شود، منظره شهریِ ۱۸۴۰ را همانند اِستِفاژ[۹] پر می‎کند؛ اکنون و تنها از این پس زمینه است که ستاره در نهایت پدیدار می‎شود.

۲.در مالیبو

این واقعیت که ژرف‎اندیشی بوسیله‎ی موضوعات ژرف برانگیخته می‎شود-که با توجه به عبارت‎پردازی بنیامین ترجیحاً به آن چیزی چفت و بست می‎شود که فاقد از هر گونه قصدیت است[۱۰]- چیز مفیدی به حساب می‎آید اگر ژرف اندیشی، که بسیار از خود بسنده است و در قید و بندِ ابژه نیست، خود را مستهلک نکند. ژرف‎اندیشی اغلب، موضوعات غیر پیش پا افتاده را به عنوان دستاویزی برای ابهام[گویی] و ابتذال به کار می‎گیرد و از آنچه که از خودش هیچ معنایی را منتشر نمی‎کند و احتمالاً تا سر حدِ بی واسطگی‎اش، خود به سمت ابتذال و یا حماقت تمایل دارد- درست مثل ایده‎های توخالی که بر اساس آنها ذهن زیرک آنچه که از خودش هیچ معنایی ندارد را بیرون می‎کشد- و نیز ناتوانیِ ظاهری‌اش برای مقاومت بهره‎گیری می‎کند. ارتباط میان ذهن و دلقک به همان اندازه که تیره‎بختانه است، قابل درک هم هست، محبوبِ بچه‎ها از هیچ نوع دیوشناسی (Dämonologie )[۱۱] دریغ نمی‎کند؛ این را مدیون او هستیم تا یک بار دیگر خنده‎ای را که او برمی‎انگیزد-پیش از آنکه او را با زرق و برق مقوله‎های بزرگ آراسته کنیم-تصدیق کنیم؛ مقوله‎های بزرگی که نسبت به لباس‎های سنتی‌اش، شل و ول‌تر و اما کمتر سرگرم‌کننده به او آویزان می‌شوند. دست کم می بایست مهلتی طولانی و اساسی به او داد.

روانکاوی سعی بر آن دارد تا فیگور دلقک را به ساختارهای واکنشیِ زمان بچگی یعنی پیش از هر گونه شکل‎گیری منِ (Ich) پایدار ربط دهد[۱۲]. موقعیت همیشه همین‎گونه است: اطلاعات بیشتر راجع به دلقک را در میان بچه‎هایی می‎توان یافت که با تصویر و معنای فعالیتِ دلقکی ارتباط برقرار می‎کنند که در حقیقت معنا را نفی می‎کند (همان‎طور که بچه‎ها به گونه‎ای اسرار آمیز همین کار را با حیوانات انجام می‎دهند). تنها، آن شخصی که در زبان مشترکِ میان دلقک و بچه‎ها وارد است (یعنی زبانِ به دور از معنا)، دلقک را می‎فهمد، دلقکی که طبیعتِ گریزان در او، همانند مردِ پیر در تصویرِ «بدرود، زمستان!»[۱۳]، خداحافظیِ شوکه کننده‎ای را به همراه دارد: طبیعت، که بی هیچ رحمی در فرآیندِ بالغ شدن سرکوب شده، (همانند زبان مشترک میان دلقک و بچه‌ها) برای بزرگسالان غیرقابل وصول است. فقدان طبیعت پیش از هر چیز دیگری در صورت چاپلین، نیازمند سکوت است. چاپلین که با افتخار خودش را یکی از آن دلقک‎ها می‎دانست -تا آنجا که می‎دانم، کلوب دلقک‎ها تنها جایی است که وی به آن تعلق دارد- به خاطر ارجحیتش نسبت به دیگر دلقک‌ها، تفسیرهایی را می‎پروراند که هر چه او را بالا تر می‎برند، آسیب‎های بیشتری را تحمیل می‎کنند. [تفسیرگران] بدین شیوه، از معمایی که راه‎حلش، تنها کار تفسیریِ درخورِ چاپلین است، کنار کشیدند.

از طرف دیگر نمی‎خواهم که قصور یا خطایی مرتکب شوم. از آنجایی که سال‌هاست او را می‎شناسم، مایلم بدون هیچ‎گونه ادعای فلسفی، بر دو یا سه مورد از مشاهداتی تاکید کنم که می‌توانند سهمی در دست نوشته‌های (écriture) مربوط به وجهه چاپلین داشته باشند. مشخص است که شخصِ چاپلین نسبت به زمانی که در نقش خانه بدوش در صحنه ظاهر می‎شود، چقدر متفاوت به نظر می‎رسد. هرچند که این تفاوت تنها به آراستگی و سر و وضع مرتبش بر نمی‎گردد-که به نوبه‌ی خود به عنوان یک دلقک آن را نقیضه‎پردازی می‎کند- بلکه به حالات و بیان او نیز وابسته است. این مساله هیچ ربطی به همدردی با یک قربانیِ نیازمند، رها شده و تقلیل ناپذیر ندارد. بلکه چالاکیِ بسیار زیاد، ناگهانی و تیزهوشانه‎اش یادآور یک شکارچیِ آماده‎ حمله است. تنها به واسطه‎ی این خصیصه‎ی حیوانی است که زمان بچگی، خود را صحیح و سالم به زندگی ِهوشیارانه رسانده است. چیزی راجع به چاپلینِ تجربی وجود دارد که نه تنها به ما تلقین می‎کند که او قربانی نیست بلکه وی به گونه‎ای تهدید کننده در جستجوی قربانیان است تا به آنها حمله کند و آن‌ها را از هم بدرد. فرد می‎تواند به خوبی تصور کند که بُعدِ مرموز چاپلین و یا دقیق‎تر آنچه که این دلقک را نسبت به دیگر همنوعانش، بی عیب و نقص کرده، با این واقعیت عجین شده است که گویی او، خشونت و غریزه‌ی سلطه‎جوی خود را بر محیط اطراف می‎افکند، و پیش از هرچیز به واسطه‎ی پرتو افکنیِ این گناه و تقصیر است که چاپلین معصومیتی را تولید می‎کند که بیش از هر قدرتی، به او قدرت می‎بخشد. یک ببر بنگال گیاه‎خوار: مایه‌ی آرامش است، به این دلیل که نیک‎سرشتیِ او، که بچه‎ها به خاطرش جیغ و هورا می‎کشند، با شرارتی در هم فشرده‎ شده‎ که بیهوده به دنبال نابودیِ [تصویرِ] او است- بیهوده، به این دلیل که او قبلا آن شرارت را در تصویر خودش نابود کرده است. همچنین حضورِ ذهن و حضورِ مطلقِ توانایی تقلیدی‎اش (mimetic)، چاپلینِ تجربی را متمایز کرده است. کاملا مشهود است که او هنرهای تقلیدی خود را فقط به فیلم‎ها محدود نمی‎کند، فیلم‎هایی که از زمان جوانی‎اش با فاصله زمانیِ زیاد از هم و با روحیه‎ای شدیدا و آشکارا خود-انتقادی تولید می‎کند. او بی‎وقفه نقش آفرینی می‎کند، درست مثل هنرمند بندباز کافکا، که بر روی میله‎ی بندبازی می‎خوابد تا حتی برای لحظه‎ای از میزان تمرینش کم نشود. هر زمانی که با او می‎گذرد، خود یک اجرای بی‎وقفه است. آدم به ندرت جرات می‎کند که با او سر صحبت را باز کند، نه به خاطر ملاحظه‎ی شهرتش—هیچ‎کس نمی‎تواند خاص‎تر و متواضع‎تر از او باشد- بلکه از ترس برهم زدن طلسمِ اجرایش. گویی که او با استفاده از رفتارهای تقلیدگرانه موجب می‎شود تا زندگیِ هدفمند و بالغ و اصول عقلانیت عقب‎نشینی کنند و بدین طریق آن را تسکین ‎دهد. اما این امر، هستیِ تناور او را با عناصر خیالیِ فرای اشکالِ هنری رسمی، موهبت می‎بخشد. اگر چاپلین به عنوان یک شهروند عادی، فاقد ویژگی‎های دلقک مشهور باشد (گویی این ویژگی‎ها تابو محسوب می‎شدند)، باز هم بیش از پیش یک شعبده‎باز است. انریکو راسلیِ[۱۴] مقلد با مهره‎های بی‎شمارِ امکانِ ناب خود، بازی می‎کند و چرخش خستگی‎ناپذیرش را در تار و پودی تثبیت می‎کند که اشتراکش با دنیای تصادفی، اندکی بیشتر از اشتراکی است که سرزمین اوهام با نیروی جاذبه‎ی فیزیک نیوتونی دارد. تغییر بی‎وقفه و خودانگیخته: در چاپلین، این اتوپیایی از هستی است که عاری از بارِ خود-ش-بودن (Man-selbst-Seins) است. ویژگی‎هایی که او را محبوب زنان کرد، شیزوفرنیک بود. اجازه دهید که صحبتم درباره او را با بازگو کردن امتیاز خاصی که کاملا اتفاقی نصیبم شد، توجیه کنم. او قبلا یک بار از من تقلید کرده، و مطمئنا من یکی از آن چند روشنفکری هستم که این مساله برایش اتفاق افتاده است و می‎توانم آن را بازگو کنم. ما به همراه عده‎‎ی زیادی به ویلایی در مالیبو دعوت شدیم، در ساحلی خارج از لس آنجلس. وقتی که چاپلین کنار من ایستاده بود، یکی از مهمان‎ها می‎خواست که زود مهمانی را ترک کند و برود. برخلاف چاپلین، من ناخودآگاه دستم را به طرف او دراز کردم و ناگهان جا خوردم و کمی به عقب رفتم اما فورا خودم را جمع کردم. آن مرد یکی از بازیگران اصلی فیلمِ "بهترین سال‎های زندگی ما" بود[۱۵]، فیلمی که مدت کوتاهی پس از جنگ مشهور شد؛ او دستش را در جنگ از دست داده بود و به جای آن، پنجه‎هایی قابل استفاده از آهن داشت. وقتی که دست راستش را تکان دادم، فشاری را از سوی آن حس کردم و شدیدا یکه خوردم، اما فورا فهمیدم که به هیچ قیمتی نباید شوک خود را به مرد آسیب دیده نشان دهم. در یک چشم بهم زدن، سیمای وحشت‎زده‎ام را به یک شکلک مهربانانه تغییر دادم که حتما این تغیر حالتم به مراتب وحشتناک‎تر بوده است. بازیگر هنوز دور نشده بود که چاپلین ادای این صحنه را درآورد. تمام آن خنده‎ای که او موجبش می‎شود بسیار نزدیک به دهشت (Grauen) است؛ فقط در یک نزدیکیِ اینچنینی به دهشت است که او مشروعیت و عنصرِ نجات دهنده (Rettende) خود را پیدا می‎کند. یادآوریِ این اتفاق و سپاس‎گزاری‎هایم، تبریکی باشد برای چاپلین به مناسبت  هفتاد و پنجمین سالگرد تولدش.

منابع:

۱. Adorno ,theodor W.(۱۹۹۷i):”zweimal chaplin”.in: ders,Gesammelte Schriften, Band ۱۰: Kulturkritik und Gesellschaft. Prismen. Ohne Leitbild,Frankfurt a.m:suhrkamp,s ۳۶۲-۳۶۶

۲. Theodor Adorno, “Chaplin Times Two,” trans. John MacKay, Yale Journal of Criticism ۹.۱ (۱۹۹۶) : ۵۷–۶۱

[۱] ترجمه ی این اثر بر اساس متن آلمانی موجود در مجموعه آثار آدورنو و ترجمه ی انگلیسی جان مک کی انجام شده است.برای روشن تر شدنِ هرچه بهتر متن،مقدمه ی جان مکی و پانویس‌های او نیز ترجمه شده .

[۲] ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو:دیالکتیک روشنگری/ترجمه مراد فرهادپور و امید مهرگان،چاپ چهارم،ص۲۴۳

[۳] "Rückblick auf Chaplin" in Benjamin, Gesammelte Schriften III, ed. Hella Tiedemann-Bartels (Frankfurt am Main: Suhrkamp, ۱۹۸۰), ۱۵۹. Trans. JKM.

[۴] Siegfried Kracauer, Theory of Film (New York: Oxford University Press, ۱۹۶۰), ۸۸

[۵] نمایش لودگی را در برابرPosse  در زبان آلمانی آوردیم که در واقع گونه ای از نمایش است که بر اساس اشتباهات،گیج بازی‌ها،اتفاقات خنده دار و اغراق‌های غیر واقعی بنا شده است.این نمایش در واقع خنده را از دلِ خوش مزه بازی‌های زمخت حاصل می کند.مترجم انگلیسی به جای آن معادل  farce را آورده که علی رغم شباهت‌ها معادل دقیقی نیست.از آنجا که معادل کلمه ی   Posse در زبان فارسی وجود ندارد،ما نیز به اجبار همان معادل فارسی کلمه ی farce  یعنی نمایش لودگی را انتخاب کردیم.

[۶] فریدریش بکمن(۱۸۰۳-۱۸۶۶):کمدین مشهور آلمانی که از سال  ۱۸۲۴ و به مدتی طولانی بازیگر اصلی تئاتر گونیگز اشتتردر برلین بود.

[۷] عبارت "در حال رفتن آمدن" در برابر عبارت آلمانی "gehend kommen" به کار رفته است. مترجم انگلیسی این متن از ترکیب  come walking برای ترجمه‎ی آن استفاده کرده است و ساموئل وبر فیلسوف و جامعه شناس آمریکایی که خود مترجمی برجسته است در برابر این عبارت  coming-goingرا به کار برده است. دلالت‌های این ترکیبِ غریب البته در طول متن روشن می‎شود.

[۸] Repetition, ۱۶۳-۴. (Note from Soren Kierkegaard,Fear and Trembling and Repetition, ed. and trans. HowardV. Hong and EdnaH. Hong (Princeton: Princeton University Press, ۱۹۸۳), ۳۶۷.)

[۹]: درنقاشی در واقع Staffage به آثاری گفته می‌شود که در آنها فیگورهایِ حیوانی وانسانی در یک منظره ترسیم می شوند(به خصوص در یک چشم انداز)که در واقع این فیگورها موضوع اصلی اثر نیستند.پیش از آنکه عبارت Staffage  در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزده در هنرهای بصری به کار گرفته شود،در زبان آلمانی می توانست معنایی چون «تزیین» داشته باشد.

[۱۰] بنیامین در کتاب خود «خاستگاه نمایش سوگناک آلمانی» می نویسد: اگر که ابژه، در زیر نگاه خیره‎ی مالیخولیا به تمثیل بدل شود، اگر که مالیخولیا باعث شود که زندگی از آن ابژه بیرون بریزد و  پشت مرگ باقی بماند، اما به طور همیشگی محفوظ باشد، آنگاه برای تمثیل‎‎پرداز آشکار می‎شود که ابژه به شکلِ نامشروطی در یدِ قدرتش قرار دارد. به عبارت دیگر، اکنون ابژه بکلی عاجز از ساطع کردن هر گونه معنا یا دلالتی از سوی خودش است؛ یک چنین معنایی تا آنجا که ابژه دارای آن است، به دست تمثیل پرداز حاصل شده است...ممکن است که با اقتدار و مقام طبیعت هم ساز نباشد؛ اما شهوت‎رانی، که بواسطه‎اش معنا به مانند سلطانی سخت گیر در حرم ابژه‌ها حکرانی می‌کند، هیچ همتایی در  بیان کردنِ طبیعت ندارد.این در حقیقت خصیصه‎ی یک فرد سادیست است که ابژه‎اش را تحقیر می‎کند و آنگاه—یا به موجب آن—ابژه را راضی می‎کند. و این کاریست که تمثیل‎پرداز، مست از اعمالِ ظالمانه‎ی زیسته شده و تصور شده، در این عصر انجام می‎دهد... به این دلیل که تنها لذتی که فرد مالیخولایی به خودش اجازه‎ی آن را می‎دهد، و لذتی نیرومند هم هست، تمثیل است.

[۱۱] به مجموعه مطالعاتی گفته می‌شود که به عنوان شاخه ای از الهیات به دیوها ،ارواح خبیثه و اعتقادات مرتبط با آنها می پردازد.

[۱۲] نگاه کنید به بحث فروید درباره‎ی کمدی و فکاهی به عنوان نتیجه‎ی « مقایسه مابین ایگوی بزرگسالان و ایگوی کودکان»در مقاله‎ی «مزاح و رابطه‎اش با ناخودآگاه».

[۱۳] "بدرود، زمستان" عنوانِ آهنگی متعلق به  کودکان است که توسط هوفمان فون فالرزلبن(۱۷۹۸-۱۸۷۴)زبان‎شناس وشاعرِ لیبرال- پوپولیست قرن ۱۹سروده شد. وی بیش از هر چیز شاید به خاطر سرود ملی آلمانِ قدیم شناخته شده باشد "آلمان,آلمان ورای همه." و اما "بدرود,زمستان" در واقع آهنگِی آیرونیک درباره"وداع غمناک"است. متن آهنگ چنین است:( بدرود,زمستان!/جدایی غم می‎آورد./اما عزیمتت به گونه ‎ایست/که اکنون قلبم می‎خندد.)

[۱۴] انریکو راسلی(۱۸۹۶-۱۹۳۱):شعبده باز ایتالیایی

[۱۵] بازیگری که در اینجا توصیفش رفت ‌هارولد راسل(۱۹۱۴-۲۰۰۲)است که در واقع هر دو دستش را در طول جنگ جهانی دوم که به عنوان سرباز در آن شرکت داشت، از دست داد

نظر شما