شناسهٔ خبر: 17132 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

گفتاری از نعمت‌الله فاضلی/ بخش دوم؛

شاد و ناشاد در پارادایم توسعه

نعمت الله فاضلی اولین دیدگاه در پارادایم ناشاد دیدگاهی است که شاخص اصلی آن «نرخ رشد اقتصادی» است و اولین دیدگاه در پارادایم شاد «توسعه‌ی اجتماعی» و به‌طور مشخص مفهوم «هم‌بستگی اجتماعی» است. مبنای نرخ رشد اقتصادی، بهبود و سامان دادن بازار کسب‌وکار و رونق عرضه و تقاضا است. همچنین 2 مشخصه‎ی توسعه‎ی اجتماعی این است که سیاست‎های توسعه باید بتوانند حس تعلق اجتماعی را بالا ببرد.

 

فرهنگ امروز/فاطمه امیراحمدی: در نشست «شادمانی به‌مثابه توسعه‌ی شادی» که با سخنرانی نعمت‌الله فاضلی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد، فاضلی به مفهوم شادی و شادمانی در بحث توسعه پرداخت که مشروح بخش دوم و پایانی صحبت‎های وی در ادامه می‎آید.

 

پارادایم‎های توسعه چیست؟

نعمت‌الله فاضلی در بخش دوم صحبت خود به پارادایم‎های توسعه پرداخت و گفت: من پارادایم‎ها و دیدگاه‎های توسعه را به ۲ دسته تقسیم کرده‎ام: پارادایم‎های شاد و پارادایم‎های ناشاد. پارادایم‎های ناشاد توسعه در واقع پارادایم‎های هستند که به توسعه‌ی کالاها، اشیا و بهبود وضعیت مادی یا عینی زندگی فردی و اجتماعی توجه دارند. اولین دیدگاه در پارادایم ناشاد، دیدگاهی است که شاخص اصلی آن «نرخ رشد اقتصادی» است؛ یعنی اگر بخواهیم یک دال مرکزی برای گفتمان توسعه در نظر بگیریم آن دال مرکزی «نرخ رشد» است. این نرخ رشد، زوایای مختلف تولید ناخالص ملی، رشد اقتصادی و درآمد سرانه است، ولی آن چیزی را که مبنا قرار می‎دهند این است که بتوانیم با افزایش تولید مثلاً فولاد، اتومبیل یا بهبود بازار کسب‌وکار، رونق عرضه و تقاضا و مفاهیم دیگری که اقتصاددانان در حال کار روی آن‎ها هستند را سامان دهیم.

در این دیدگاه که نرخ رشد دال مرکزی است طبیعتاً انسان وجود ندارد؛ یعنی انسان مسئله‌ی اصلی کانونی نیست و این مهم‎ترین ویژگی آن است، البته به این معنا نیست که به انسان ارتباطی ندارد. اقتصاددانان کلاسیک و نوکلاسیک تا سال‎های ۱۹۷۰، انسان مسئله‌شان نبوده، بلکه نظام‎های اقتصادی مسئله‌ی آن‎ها بوده است. به همین دلیل تئوری‎هایی که از درون مکاتب اقتصادی بیرون آمد در نهایت انسان‎زدا و انسان‎گریز شدند نه انسان‎گرا. البته باز هم این نیست که هیچ پیامد مثبتی برای زندگی انسان‎ها نداشت، قطعاً به تعبیر اینگل هارت، در پرتو همین تحولات اقتصادی که صنعتی شدن، شهرنشینی و رشد اقتصادی را به وجود آورد، توانستیم از یک جامعه‎ی کمیاب به یک جامعه‌ی وفور و فراوانی گذار کنیم، ولی مسئله و دغدغه‎ی آن انسان ما هو انسان نبود. برای همین من آن رویکردهای مبتنی بر رشد را در نهایت رویکردهای انسان‎گریز می‎دانم.

رویکرد دوم که از سال‎های ۱۹۳۰ به بعد شروع می‎شود و در دهه‎های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ به اوج خود می‎رسد نظریه‎‎های نوسازی (Modernization Theories) است. این نظریه‎‎ها زمانی که به کشورهای درحال‌توسعه رسید مفهومی‎تر شدند، اگرچه تجربه‌ی نوسازی فقط برای کشورهای درحال‌توسعه نیست، کشورهای توسعه‎یافته هم با فرایندهای گسترده Modernization روبه‎رو بودند. دیدگاه نوسازی ماهیتاً به جای اقتصاد بر دگرگونی نهادهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به‌صورت کلی نگاه می‎کند؛ یعنی نوسازی در نظام سیاسی که عمدتاً با ایده‎ی نظام‎های پارلمانی و نمایندگی سروکار دارد، تحول در نظام‎های فرهنگی یعنی گسترش آموزش و پرورش، دانشگاه و مراکز سازمان‎های آموزشی را مبنا قرار می‎دهد. تحول در نهادهای اجتماعی یعنی نوسازی خانواده و دیگر نهادهای اصلی زندگی یعنی حتی دین را هم دربرمی‎گیرد، نهادهایی چون کلیسا، مسجد و امثال آن‎ها.

فاضلی در این باره گفت: دیدگاه نوسازی نیز مسئله‌اش انسان نیست و این دیدگاه نیز به چند دلیل درست مثل «دیدگاه نرخ رشد» ما را به سرمنزل مقصود یعنی خوشبختی نرسانده است. دلیل اول اینکه امروز بعد از حدود ۷۰ یا ۸۰ سال تجربه‌ی نوسازی در کشورهای مختلف جهان می‎بینیم که بحران‎های این کشورها روزبه‌روز در حال شدیدتر شدن است. در ایران حداقل بعد از مشروطه به بعد، تجربه‌ی نوسازی را داشتیم به‌ویژه در دوره‌ی رضا پهلوی رسماً به‌طور گسترده‎ای دیدگاه نوسازی مطرح می‎شود. این دیدگاه عمدتاً تکیه‎اش بر نوعی غربی‎سازی یا با این عنوان که می‎خواهیم تجربه‎های جهانی را به خدمت بگیریم مطرح می‎شده است. ما می‎بینیم که کم‌وبیش در همه‎ی کشورهایی که تجربه‎های نوسازی را داشتند نوسازی، تنش‎ها، بحران‎ها و اشکال گوناگون چیزی که ما به آن می‎گوییم وضعیت عقب‎ماندگی را بازتولید کرده است؛ یعنی کشورهای جهان‌سوم هنوز جهان‌سوم هستند، کشورهایی که با معمای عقب‎ماندگی روبه‎رو بودند هنوز به قول معروف اندر خم یک کوچه هستند. بحران مرگ‌ومیر کم و نرخ باروری متعادل شده است، اما همان جمعیت موجود با بحران بیکاری، فقر و حتی بحران بی‎سوادی روبه‎رو است.

 در نظر بگیریم که در کشور خودمان ایران اعلام شد که اندکی بیش از ۲۰ میلیون بی‎سواد و کم‎سواد داریم، بیش از ۱۰ میلیون بی‎سواد و ۱۰ میلیون هم کم‎سواد که البته گفته می‎شود کم‎سوادهای ما هم بی‎سواد هستند؛ زیرا آموزش‎هایی که ما دادیم عمیق نبوده و خیلی زود فراموش شده است و تقریباً خیلی از افرادی که از طریق نهضت سوادآموزی آموزش دیده بودند بی‎سواد هستند، این یکی از فرایندهای نوسازی بوده است. شکل‎گیری مدارس و نظام آموزشی جدید که حاصل آن، این شده است که ما امروز ۲۰ میلیون نفر بی‎سواد داشته باشیم. حساب کنید سال ۱۳۰۰ که ما ۷ میلیون جمعیت داشتیم اگر همه‎ی آن ۷ میلیون بی‎سواد بوده باشند در حال حاضر ما ۳ برابر آن زمان بی‎سواد داریم، این یکی از دستاوردهای نوسازی برای ما بوده است. به همین ترتیب در حوزه‎های دیگر هم این بحران‎ها وجود دارد؛ مثلاً امروز ما آموزش عالی داریم، دانشگاه‎ها خیلی زیاد شدند، رقم دانشجوها بالا رفته است و رقم دانش‎آموختگان و دانشجویانمان با هم ۱۰ میلیون نفر شده است، ولی هنوز تردید است که آیا به این مقداری که ما برای فضاهای آموزشی، علمی و فرهنگی سرمایه‎گذاری می‎کنیم، بهره‎وری آن یک در هزار است یا خیر؟ در سال ۱۳۹۰ این نگاه به‌طور گسترده‎ای مطرح شد که برای کشورهای درحال‌توسعه مقرون‌به‌صرفه نیست که آنجا سرمایه‎گذاری کنند؛ چون آن مقداری که در حال هزینه هستند هر جای دیگری سرمایه‎گذاری کنند سود بیشتری به دست می‎آورند.

این محقق گفت: من طرف‌دار این ایده نیستم، ولی می‌خواهم بگویم که نوسازی مشکلش این شد که چون انسان و رفاه درونی و فرهنگ را ندید و در کل شادی و شادمانی را ندید، نتوانست برای ما مشکل را حل کند. امروزه هم اقتصاددانان، هم جامعه‎شناسان و جمعیت‎دانان و روان‎شناسان، نوسازی را به‌عنوان یک پارادایم و موفقیت برای نجات جوامع از بحران‎های موجود خود نمی‎دانند.

سپس نعمت‌الله فاضلی به الگوی سوم حوزه‌ی ناشاد اشاره کرد و گفت: سومی پارادایم کلان در حوزه‎ی ناشاد، «توسعه‌ی مفهوم صنعتی شدن» است، این ایده‎ای است که از همان قرن هیجدهم در انقلاب صنعتی به وجود آمد، ایده‎ای که بر اساس آن فناوری‎ها می‎توانند مشکلات انسان را حل کنند. البته این حرف خیلی بیراه نیست، در عمل دیده‎ایم خیلی از فناوری‎ها در پزشکی، در حمل‌ونقل، در مسکن و خیلی جاهای دیگر بسیاری از دردهای لاعلاج ما را درمان کرده است، اما صنعتی شدن به‌عنوان یک شیوه‎ی فقط تولید کالا نیست، بلکه یک شیوه‌ی زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. این شیوه اگرچه دستاوردهای مثبتی داشته است و همچنان هم خواهد داشت، اما نتوانسته است به‌عنوان یک راهبرد اساسی برای حل مشکلات ما چاره‎گشا باشد، به این دلیل که اولین مشکل صنعتی شدن، بحران‎های محیط زیستی است که به وجود آورده است. در کشور خودمان نیز نمونه‎های آن را می‎بینیم، در دیگر کشورها نیز این‌چنین است. دومین مشکل آن، این است که خود صنعتی شدن، جامعه‎ی پر مخاطره را ایجاد کرده است، مرگ‌ومیرها، خشونت‌های شهری و بسیاری از بحران‎های ناشی از نابرابرهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به‌ویژه نابرابری‎های بین‎المللی در نتیجه‎ی همین توسعه‎ی صنعتی و فناوری‎ها به وجود آمده است.

امروزه در یک تقسیم کار نابرابر و ناعادلانه‎ی جهانی، کشورهای مرکز به‌عنوان تولیدکنندگان صنعت و برخورداران واقعی از آن هستند و کشورهای پیرامونی به‌عنوان مصرف‎کننده‌ی صنعت در حال ایفای نقش هستند. طبیعی است که این صنعتی شدن برای دوسوم کشورهای جهان دستاورد مثبتی نداشته است، علاوه بر این مسائل، خود صنعتی شدن به اشکال گوناگونی ماشین را جای انسان قرار داده است. خیلی از روحیات، حالات، احساسات و خلقیات که ضرورت زندگی انسانی است را از ما گرفته است؛ مثلاً روحیه‎ی کار و تولید تضعیف شده و به جای آن روحیه‎ی مصرف آمده است؛ چون صنعتی شدن یعنی تولید انبوه کالا و تولید انبوه کالا نیازمند بازار مصرف انبوه است و بازار مصرف طبیعتاً اقتضائاتی دارد. سلطه‎ی کالا بر انسان، چیزی که چهره‎های ایدئولوژیکی چپ از ابتدا می‎گفتند، از جمله بحث بیگانگی، کالایی شدن و شی‎گونگی از آن جمله است. در واقع صنعتی شدن شیء را جای انسان قرار داد، بت‎وارگی کالاها را تثبیت و عمومی کرد، بیگاری را به‌عنوان یک امر همگانی و عمیق در جامعه‎ی انسانی به وجود آورد. منظور این نیست که باید صنعت را کنار بگذاریم یا اینکه نوسازی را کنار بگذاریم، بلکه من می‎خواهم از یک مدرنیزم انتقادی به تعبیر گیدنز صحبت کنم، اینکه باید به بازاندیشی انتقادی در تجربه‎های نوسازی، تجربه‎های صنعتی شدن و تجربه‎های دیگر بپردازیم تا به یک الگوی انسان‎گراتر و موفق‎تر برسیم. برای همین از سال‎های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به بعد، الگوهای جدیدی با توجه به بحران‎هایی که پیش آمده است، مطرح شد. یکی از الگوها که امروزه هم مطرح است الگوی «توسعه‎ی اجتماعی» است، این الگو انسان‎گراتر است و توسعه‎ی کالا و ماشین یا لزوماً نرخ رشد اقتصادی را مبنای توسعه نمی‎داند، بلکه گسترش خدمات، توجه به آموزش به معنای واقعی، بهبود بهداشت و درمان، مسکن مناسب، افزایش امید و طول عمر، توجه به فراغت و توجه به مشارکت و بسیاری از دیگر بحث‎ها را مبنا قرار می‎دهد.

 

الگوی توسعه‎ی اجتماعی بر مبنای هم‌بستگی اجتماعی

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: توسعه‌ی اجتماعی به‌طور مشخص بر مفهوم هم‌بستگی اجتماعی تأکید دارد. اینکه ما کاری کنیم که ۲ مؤلفه‌ی اصلی به‌عنوان اساس توسعه در زندگی باشد: ۱. افزایش تعلق عاطفی یا احساس تعلق عاطفی در بین مردم یک جامعه؛ ۲. افزایش احساس مسئولیت اجتماعی یا مسئولیت‎پذیری اجتماعی. ۲ مشخصه‎ی توسعه‎ی اجتماعی این است که سیاست‎های توسعه باید بتوانند حس تعلق اجتماعی را بالا ببرد و این به سیاست‎ها در حوزه‎ی اقوام، جنسیت، عدالت اجتماعی، مشارکت اجتماعی و... برمی‎گردد.

دومین مفهومی که در سال‎های ۷۰ مطرح شد و امروزه هم مطرح است، مفهوم کیفیت زندگی یا Quality of Life است. مفهوم کیفیت زندگی یک مفهوم اساسی است که تلاش می‎کند تا انسان را به‌عنوان مبنای توسعه جانشین رشد اقتصادی، ماشین و کالا کند. این مفهوم، همه‎ی آن شاخص‎های توسعه‌ی اقتصادی، اجتماعی را در نظر می‎گیرد و برخی مفاهیم را مثل نوع‎دوستی، ازخودگذشتگی، توسعه‌ی شخصی، تحقق استعدادهای افراد و همچنین مفهوم اکوسیستم و محیط زیست را هم در نظر دارد. مفهوم کیفیت زندگی از این جهت مهم است که نسبت به دیدگاه‎های کلاسیک نرخ رشد که رویکردی کمی‎گراست، یک رویکرد کیفی‎گرا است. یکی از مشکلات عمده‎ی رویکردهای کلاسیک توسعه این است که فقط می‎توانند به ابعاد سنجش‎پذیر زندگی توجه کنند، به این معنا که آن دسته از ارزش‎های کیفی که قابلیت سنجش کمی را نداشته باشند حذف می‎شوند.

بحران‎های توسعه عمدتاً معرفت‎شناختی هم هستند. علم پوزیتیو و اثبات‌گرا و تکثرگرا که در قرن ۱۹ شکل گرفت یکی از پیامدهای آن رویکرد توسعه‎گرای کمی‎گرا بود؛ چون پارادایم تکثرگرا برای ما شناختی را مشروعیت می‎بخشید که با خط‎کش، آمار و فرمول‎های ریاضی قابلیت سنجش و اندازه‎گیری داشته باشند و همان نظام معرفت‎شناختی بود که انسان را حذف کرد؛ چون بخش عظیمی از ابعاد وجودی ما با آمار، اعداد و ابزارهای کمی قابلیت سنجش نیستند. بخش عظیمی از هویت انسانی ما، قابلیت مشاهده و اندازه‎گیری به مفهوم عینی که در معرفت‎شناسی پوزیتیویستی وجود دارد را ندارد، به همین دلیل آن نگاه‎های توسعه‎ی ناشاد یک زیربنای معرفت‎شناختی دارند. ازقضا یکی از پارادوکس‎های در واقع مدرنیته و نظام سرمایه‎داری (توسعه) این است که وعده‎های عصر روشنگری که در قرن ۱۷ و ۱۸ مطرح شد و در قرن ۱۹ تثبیت شد یعنی روشنگری به ما کمک کند تا آزادی بیشتر شود، برابری به وجود بیاید، عدالت تحقق پیدا کند و استعدادها شکوفا شوند، تحقق پیدا نکرد؛ یعنی به‎تدریج با رشد سرمایه‎داری اگرچه سرمایه‎داری تحول پیدا کرد، اما تبدیل شد به یک سرمایه‎داری که دیگر قدرت تحقق وعده‎های روشنگری را نداشت. چرا؟ چون وعده‎های روشنگری وعده‎های کلیدی بودند. نظام معرفتی جدید پوزیتیویست قدرت فهم این ارزش‎های کلیدی را از دست داد. مفهوم کیفیت زندگی در بحث توسعه یک رویکرد کیفی است که ریشه در یک چرخش معرفت‎شناختی پارادایمی دارد.

از سال‎های ۱۹۶۰ به بعد به‎تدریج در علوم اجتماعی در شاخصه‎های مختلف آن، رویکردهای کیفی رشد پیدا کردند و به‎تدریج تفکر مدل و مدل‎سازی، نقشه‎کشی، اندازه‎گیری و آمار تعدیل و تلطیف شدند. البته نه به این معنا که آمار مفید نیست و اندازه‎گیری به کار نمی‎آید یا نیازی به آن‎ها نیست، بلکه تعدیل و تلطیف شدند و در واقع جا برای آن دسته از معرفت‎شناسی‎هایی که بتوانند به ما بگویند که به ابعاد کیفی زندگی توجه کنیم، باز شد. رویکردهایی که امروزه تحت عنوان پدیدارشناسی، اتنوگرافی، تحلیل‎های زبانی، تحلیل گفتمانی، تحلیل نشانه‎شناختی و فهم‎ها و روش‎های تاریخی و به‌طورکلی چیزی که به آن The qualitative approach یا رویکردهای کیفی گفته می‎شود، رشد پیدا کردند. یکی از دستاوردهای این رویکردهای کیفی این بود که ایده‌ی کیفیت زندگی از آن بیرون آمد. ایده‌ی کیفیت زندگی توجه ما را به این مسئله جلب نمود که توسعه باید ارتقای کیفیت زندگی ما باشد نه کمیت زندگی.

ایده‎ی سومی که در رویکرد شاد توسعه به وجود آمد ایده‎ی سرمایه‌ی انسانی یا توسعه‌ی انسانی Human Development است. توسعه‌ی انسانی از سال‎های ۱۹۹۰ تثبیت شد و سازمان ملل و نهادهای بین‎المللی که در حوزه‎ی جهانی صحبت می‎کنند این را به رسمیت شناختند، اگرچه تا قبل از این هم زمینه‎هایی داشت و مطرح شده بود. ایده‎ی توسعه‌ی انسانی بیان می‎کند توسعه‎ی انتخاب‎های مردمی، رفع فقر، افزایش شرافت انسانی، مساوات، دستیابی به صلح و دموکراسی و پایداری در حفظ محیط زیست باید ایده‎های کانونی باشند.

 

تفاوت الگوی نوسازی و توسعه‎ی انسانی

فاضلی افزود: تفاوت ایده‎ها در لحن و نکته‎ی تأکید آن‎هاست؛ زیرا ممکن است ما در تمام ایده‎ها چیزهای مشترک را ببینیم، اما اینکه این ایده‎ها و پارادایم‎ها با چه گویش و چه تأکیدی بر کدام ابعاد زندگی توجه دارند، نکته است که باعث می‎شود ما بگوییم مثلاً تفاوت کلی بین پارادایم توسعه‌ی انسانی با کیفیت زندگی یا پارادایم‎های شاد یا ناشاد در کجاست؛ زیرا در ایده‎ی نوسازی هم این مسائل مطرح بود، ولی تأکید نوسازی بر مسئله‌ی مثلاً کیفیت زندگی، انتخاب‎های مردمی، رفع فقر، شرافت انسانی، کرامت انسان، صلح و دموکراسی و مسئله‌ی محیط زیست نیست. به همین دلیل باید دقت کنیم مسئله‌ی تأکیدها، لحن‎ها و گویش‎ها در پارادایم‎های توسعه اساسی‌ترین مسئله‌ایست که ما باید در موردش مطالعه کنیم. به همین ترتیب الگوهای صنعتی شدن یا الگوهای اقتصادی دیگری که مطرح کردیم، مسئله‌ی اصلی در تأکید است. در نظریه‎ی توسعه‌ی انسانی تأکید بر مسئله‌ی دموکراسی، حقوق بشر و آزادی‎ها است و کرامت و شرافت انسانی از اهمیت بالایی برخوردار است. البته این تأکیدها پیامدهایی دارند؛ مثلاً در شاخصه‎هایی که در نظر می‎گیرند هریک از آن‎ها یک چیز خاصی را می‎بینند، برای مثال در بحث توسعه‎ی انسانی «خودشکوفایی» یکی از اصلی‎ترین شاخصه‎ها است، به این معنا که در الگوهای نوسازی و الگوهای صنعتی شدن، مسئله‌ی مصرف همگانی فرهنگ مهم است، اینکه مردم روزنامه بخوانند، کتاب بخرند و کتابخانه داشته باشند.

 اما در الگوی توسعه‎ی انسانی مسئله‌ی خلاقیت‎ها مهم است، تولید فرهنگ مبنا است نه مصرف فرهنگ. اینکه تأکید دارم لحن را دقت کنیم زیرا در الگوی نوسازی هم بیان می‎شود، کاری کنیم که همه جا فرهنگ‌سرا داشته باشند و برای مصرف همگانی فرهنگ کتاب‎فروشی، رادیو و تلویزیون در دسترس باشد. در الگوی توسعه‎ی انسانی گفته می‎شود که هر انسانی به مقداری که کتاب یا مقاله می‎نویسد، نقاشی می‎کشد، شعر می‎گوید، فیلم می‎سازد و به مقداری که در فرهنگ و تولید آن مشارکت می‎کند به همان مقدار نیز توسعه‎ی انسانی رخ داده است.

 در الگوی توسعه‎ی انسانی، داشتن سواد مبنای توسعه نیست، بلکه کاربردهای سواد مبنای توسعه است، این موارد خیلی با هم تفاوت دارند، حتی اگر امروز ما اعلام کنیم که برای آخرین بی‎سواد کشورمان که باسواد شد، جشن می‎گیریم معنایش این نیست که توسعه‎ی انسانی رخ داده است، بلکه ما باید ببینیم که چقدر از سواد استفاده می‎شود و در چه زمینه‎هایی و برای چه کارهایی مورد استفاده قرار می‎گیرد. اینکه بگوییم امروز همه به اینترنت دسترسی دارند کافی نیست، باید ببینیم که مردم از اینترنت برای چه چیزی استفاده می‎کنند. اینکه بگوییم همه دانشگاه می‎روند و صندلی‎ها پر است و حتی باز هم ظرفیت داریم، این مبنای توسعه‎ی انسانی نیست، توسعه‎ی انسانی این است که ببینیم در دانشگاه چه چیزی انجام می‎شود، چه‎قدر به‌نحو خلاقانه‎ای دانشجویان آموزش می‎بینند. به همین دلیل لحن رویکردهای اشاعه و توسعه در الگوی توسعه‎ی انسانی عمدتاً بر مفهوم «خودتحقق‎بخشی»، «خودشکوفایی» و به‌طورکلی «استخراج منابع انسانی» و «افزایش سرمایه‌ی انسانی» است.

 

«سلامت اجتماعی»، رویکرد شاد توسعه

یکی دیگر از رویکردهای شاد توسعه، مفهوم «سلامت اجتماعی» است. سلامت اجتماعی به ما می‎گوید باید کاری کنیم که یک جامعه‎ی سالم داشته باشیم و جامعه‎ای سالم است که انسان سالم و جسم سالم را تقویت و تولید کند. برای همین مفهوم سلامت اجتماعی همان بحث‎های خودشکوفایی اجتماعی، هم‌بستگی اجتماعی و انسجام اجتماعی، پذیرش و مشارکت اجتماعی را دربرمی‎گیرد. هریک از این موارد باز خود شاخص‎های مخصوصی دارند که امروزه گفته می‎شود مسئله‌ی بهداشت، درمان، محیط زیست با مسئله‌ی مشارکت سیاسی و مشارکت اجتماعی درهم‌تنیده شده‎اند. ما نمی‎توانیم بیمارستانی درست کنیم و فکر کنیم با آن می‌توانیم جامعه‌ی سالمی داشته باشیم، امروزه در جامعه باید روش‎های پیشگیری را توسعه دهیم نه توسعه‎ی کلینیکی و درمانی را و پیشگیری فقط این نیست که از هوای آلوده جلوگیری کنیم، بلکه از فضای فرهنگی آلوده و فضای سیاسی آلوده هم باید جلوگیری کرد.

 فضای سیاسی آلوده فضایی است که امکان مشارکت همگانی، امکان دموکراسی و امکان گفت‎وگوی آزاد را از بین می‎برد. فضای سیاسی آلوده فضایی است که حرف زدن مجازات دارد و امنیت و کنترل حرف اصلی را می‎زند. فضای سلامت اجتماعی یعنی اینکه نظام سیاسی به مدیریت تولید رضایت در جامعه بپردازد. جامعه‎ای که نظام سیاسی آن تلاش می‎کند که دائماً ناراضی‌ها را کنترل کند یک جامعه‎ی بیمار است و دائماً بیمار تربیت می‎کند. نظام سیاسی سالم و جامعه‎ی سالم، جامعه‎ای سیاسی با حکومت قوی است. حکومت قوی به حکومتی گفته می‎شود که اعمال قدرت در آن پنهان است و این پنهان شدن سازوکارهای قدرت در واقع باید در ساختارهای انتخابات، مشارکت سیاسی، مشارکت اجتماعی و ... اتفاق‎های بزرگ رخ دهد، در غیر این صورت شما مجبور هستید در خیابان، خانه، اداره و ... نیروی انتظامی و غیره به کار گیرید تا بتوانید ناراضی‎ها را کنترل کنید. به همین دلیل سلامت اجتماعی مفهومی است که ما را به طرف یک نگاه کل‎نگر می‎برد. سلامت اجتماعی ناظر به این است که تبعیض‎های جنسیتی، قومیتی، مذهبی و فرهنگی به حداقل کاهش پیدا کند.

 

رویکرد توسعه‌ی فرهنگی در الگوی شاد توسعه

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه به مفهوم توسعه‌ی فرهنگی پرداخت و گفت: یکی دیگر از رویکردهای مهم در بحث پارادایم شاد توسعه یا پارادایم انسان‎گرا، مفهوم توسعه‎ی فرهنگی است. این مفهومی است که ابتدا در سال‎های ۱۹۶۴ و ۱۹۶۵ به بعد یونسکو آن را مطرح و آن را جهانی کرد و سپس گسترش داد.

مفهوم توسعه‎ی فرهنگی دارای چند بعد متفاوت است، اولاً، آن یک رویکرد انتقادی برای رویکردهای کلاسیک بود که فرهنگ را به‌عنوان زمینه‎ی توسعه در نظر نمی‎گرفت. از سال ۱۹۶۵ به بعد این ایده به وجود آمد که توسعه‎ی اقتصادی در جوامعی به وجود می‎آید که شرایط فرهنگی مناسب داشته باشند. بعدها این ایده نقد شد به این دلیل که می‎گفتند برخی فرهنگ‎ها اساساً نمی‌توانند رشد پیدا کنند و این یک قضاوت انسانی در مورد جوامع انسانی بود. معنای دیگر این نقد این بود که توسعه برای آن‎هایی که فرهنگشان مناسب است حق بسط می‎خواست. بعدها این ایده مطرح شد که فرهنگ را بدون ابزار توسعه در نظر بگیریم؛ یعنی به کمک فرهنگ (آداب و رسوم، میراث فرهنگی، تاریخ یک ملت و تجربه‎های تاریخی آن‎ها) بتوانیم توسعه را ایجاد کنیم و البته بحث گردشگری، صنایع فرهنگی و ... نیز در همین چارچوب مطرح می‎شود.

اما در خوانش‎ها و نسخه‎های امروزی‎تر توسعه‎ی فرهنگی، باز هم توجه به تولید فرهنگ است؛ یعنی همان خلاقیت‎ها، خودشکوفایی، افزایش ظرفیت انسانی و غیره. امروزه رویکردهای نهادگرا و نونهادگرا در اقتصاد به این ایده بسیار نزدیک هستند. نظریه‎ی‎های نهادگرا به این توجه دارد که ما برای توسعه باید به ظرفیت‎های نهادی و سرمایه‎های نهادی در ملت‎ها و گروه‎ها توجه کنیم و سرمایه‎های نهادی Capital Institutional عبارت است از: مجموعه‌ی قابلیت‎ها، دانش‎ها و ارزش‎هایی که در مناسبات اجتماعی نهادی شده است و در تاریخ ملت‎ها و گروه‎ها یعنی در خانواده، مذهب، هنرها، اسطوره‎ها و همه‎ی ابعاد دیگر وجود دارد. رویکرد نهادگرا در حوزه‌ی توسعه‎ی شهری نیز به‌طور گسترده‎ای مطرح است و برای مدیریت کلان‌شهرها و شهرها باید به ظرفیت‎های مردمی توجه کنیم. مشکلات زنان در شهرها را وقتی می‎توان حل کرد که زن‎ها خودشان خواسته‎های خود را مطرح سازند و فعال شوند و نیز به توانایی‎های بالقوه و بالفعل زنان توجه شود، خرده‌فرهنگ آنان به‌عنوان یک ظرفیت نهادی به رسمیت شناخته شود. به همین دلیل در این رویکرد گفته می‎شود که افزایش سرمایه‎ی نهادی، ظرفیت‎سازی و توانمندسازی، اصلی‎ترین راهبردهای توسعه است.

بحثی که امروز در اروپا در تنوع فرهنگی مطرح می‎کنند در همین دیدگاه مطرح است که تنوعات قومی، جنسیتی، زبانی و مذهبی را به‌عنوان ظرفیت‎های نهادی و سرمایه‌ی فرهنگی بدانیم و آن هم نه به‌عنوان شعار و حرف‎های زیبا، بلکه به همان مفهومی که بوردیو به کار گرفت، اینکه آن‎ها سرمایه هستند؛ یعنی می‎توان اجزا و مؤلفه‌های فرهنگ را به کالای اقتصادی، کالاهای قابل مبادله و ثروت تبدیل کرد. از دیدگاه بوردیو سرمایه انواع دارد، سرمایه تنها پول نیست، سرمایه‌ی اجتماعی، سرمایه‌ی فرهنگی، سرمایه‌ی سیاسی، سرمایه‌ی اقتصادی و سرمایه‌ی زیستی همه جزء سرمایه‌ی هر کشوری هستند و نیز این سرمایه‎ها قابلیت تبدیل شدن به یکدیگر را دارند.

 جامعه‎ی توسعه‎یافته جامعه‎ای است که در آن شرایط تبدیل شدن سرمایه‎ها به یکدیگر آسان باشد و جامعه‎ی توسعه‎نیافته جامعه‎ای است که امکان تبدیل سرمایه‎ها به یکدیگر سخت و دشوار باشد. معنای ساده‎ی این حرف این است که اگر من به‌عنوان استاد دانشگاه یا نویسنده، سرمایه‌ی فرهنگی، سرمایه‌ی نمادین دارم، بتوانم به‌راحتی با این سرمایه‎ی خودم پول و ثروت به دست بیاورم و تولید کنم و بتوانم سرمایه‌ی سیاسی و اجتماعی به دست بیاورم. سرمایه‌ی اجتماعی یعنی بتوانم اعتماد اجتماعی را بالا ببرم، عضو شبکه‎های اجتماعی مختلف شوم. سرمایه‌ی سیاسی یعنی اینکه نظام سیاسی برای من منزلت و اعتبار واقعی قائل شود، ارزش من از یک نماینده‎ی مجلس بیشتر باشد نه کمتر، ارزش من به‌عنوان نویسنده و استاد دانشگاه از یک مدیر یا وزیر بیشتر باشد نه کمتر. این را می‎گویند فضایی که سرمایه‌ی نمادین به سرمایه‌ی سیاسی تبدیل می‎شود. فضایی که در واقع نظریه‎‎پردازان، هنرمندان و به‌طورکلی مولدان فرهنگ به‌عنوان صاحبان سرمایه‎های نمادین بتوانند مابه‎ازای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی سرمایه‎ی خود را به‌راحتی کسب کنند، این را توسعه‎ی سرمایه‎های فرهنگی می‎گویند که امروزه این دیدگاه به‌طور گسترده‎ای نیز مطرح است.

از سویی، در جامعه‎ای تنوع فرهنگی، قومی و سرمایه‎های نمادین می‎تواند امکان تبدیل پیدا بکند که نظام سیاسی حداکثر تسامح و مدارا را فراهم کند؛ یعنی اگر یک نظام سیاسی نتواند یک جامعه‎ی باز و با تسامح کافی را باز کند، طبیعتاً در آن جامعه فقط کسانی که سرمایه‎ی سیاسی رسمی یا مشروع دارند امکان این را دارند که کالاهای خود را به سرمایه‎های اقتصادی تبدیل کنند. در آن ساختار، استاد دانشگاهی که در گفتمان رسمی افزون‎تر است به‌راحتی صاحب انواع ثروت‎ها می‎شود، رئیس دانشگاه می‎شود، کاخ می‎سازد و همه نوع ثروتی به دست می‎آورد؛ چون سرمایه‎ی سیاسی دارد، درحالی‌که ممکن است سرمایه‌ی معرفتی‎اش بسیار ناچیز باشد.

جامعه‎ای که می‎خواهد بر مبنای توسعه‎ی فرهنگی پیش برود جامعه‎ای است که ساختار آن تسامح و مدارا و تحمل فرهنگ‎ها است، دیدگاه‎ها و تضارب آرا امکان خودشکوفایی دارند، در غیر این صورت توسعه‎ی فرهنگی تنها یک شعار لوکس خواهد شد...

 توسعه‎ی فرهنگی به معنای توسعه‎ی ایدئولوژی یا گسترش ایدئولوژی‎های حاکم نیست، توسعه‎ی فرهنگی به معنای این است که فرهنگ‎ها، گروه‎ها و خرده‌فرهنگ‎ها از درون بر اساس ظرفیت‎های انسانی و درونی خودشان امکان گسترش دارند و نیز امکان تبدیل سرمایه‎ها به یکدیگر وجود دارد.

 

مفهوم سبک زندگی در رویکرد شاد توسعه

نعمت‌الله فاضلی در ادامه‎ی بحث خود با نام شادمانی به‌مثابه توسعه، به مفهوم سبک زندگی اشاره کرد و گفت: رویکرد بعدی در رویکردهای شاد توسعه، مفهوم سبک زندگی است. این بحث در امتداد همان گفتمان است منتها در این بحث تأکید بر این است که ما در زندگی خود کالاهایی که مصرف می‎کنیم اعم از کالاهای فرهنگی، مادی، رسانه‎ای و... همه در مسیر شکل دادن به هویت فردی و جمعی ما است. سبک زندگی به‌خصوص برای گسترش انتخاب‎های فردی ما اهمیت دارد، اینکه بازار می‎رویم چه کالایی را می‎خریم، چه فیلمی را تهیه می‎کنیم، چه موسیقی را گوش کنیم، چه لباسی را تن می‎کنیم، چه برندی را استفاده می‎کنیم، در اوقات فراغت و تنهایی خود چه کاری را انجام می‎دهیم، تمام این انتخاب‎های فردی مفهوم سبک زندگی ما را دربرمی‎گیرد. این مصرف و این سبک زندگی می‎تواند مخرب یا سازنده باشد.

گفته می‎شود یک ساختار اجتماعی، سیاسی، اقتصادی توسعه‎گرا ساختاری است که امکان سبک زندگی سازنده را فراهم کند؛ یعنی در رفتارهای مصرفی، مردم محیط زیست را تخریب نکنند و به خودتخریبی نپردازند، سبک زندگی مصرف الکل، سیگار، مواد مخدر و غیره را رواج ندهند. سبک زندگی اگرچه ساحت‎های فردی دارد اما همواره در چارچوب محدودیت‎ها و الزامات ساختاری انجام می‎شود، به همین دلیل ساختارهای اقتصادی، سیاسی نقش مهمی در مسیر سبک زندگی دارند. سبک زندگی در واقع شاخص و راهبرد توسعه نیز است؛ یعنی اگر جامعه‎ای بخواهد به توسعه برسد باید به این فکر کند که ساختارهای جامعه را طوری اصلاح کند که افراد در انتخاب‎های مصرفی خود به هم‎افزایی دانش، هنرها، بهبود شرایط محیط زیست و ملاحظه‎ی اقتضائات و الزامات انسانی بپردازند. اگر سبک زندگی افراد به سمت این برود که روزبه‌روز مصرف مواد مخدر بیشتر شود، روزبه‌روز افراد سیگاری افزون شوند، هوا آلوده‎تر و اتومبیل‎های شخصی بیشتر شود، توسعه حاصل نخواهد شد.

 یک مثال ساده بزنم، گسترش بزرگراه‎ها در شهرها و کلان‌شهرهای ما یک زیرساخت ویرانگر محیط زیستی است، چرا؟ چون هرچه بزرگراه‎ها را بیشتر می‎کنیم در واقع راه برای اتومبیل‎ها را بازتر می‎کنیم. به جای بزرگراه‎ها ما باید مترو را توسعه بدهیم و ندادیم، باید به شهروندان آموزش بدهیم که باید از هم‎پایی استفاده کنند؛ یعنی چند سرنشین در یک ماشین. به جای توسعه‎ی بزرگراه باید آموزش بدهیم که اتومبیل چه زیان‎های فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را دربردارد. اتومبیل اگرچه خوب است اما تابع قاعده‎ی بازده‎ی نزولی است. اگر از آن در یک حد معینی در زندگی استفاده شود خوب است، اما از آن بیشتر، برای فرد و جامعه ویرانگر است. ماشین‎ها به اندازه‎ی یک جنگ تمام‌عیار در حال نابود کردن محیط زیست و بدن‎های ما هستند، چرا؟ چون داریم سطح زندگی افراد را طوری مدیریت می‎کنیم که آن‎ها را هدایت کنیم که اتومبیل‎های بیشتری داشته باشند. در شهرهای اروپایی در پاریس، لندن، برلین و ... شما این بزرگراه‎ها را نمی‎بینید، نه اینکه آن‎ها تکنولوژی آن را ندارند یا عقلشان نمی‎رسد، آن‎ها می‎دانند اگر لندن را تبدیل کنند به بزرگراه چه فاجعه‎ای به وجود می‎آید. برای همین است که این کار را نمی‎کنند، آن‎ها می‎دانند این بزرگراه‎ها و این پل‎های دوطبقه‎ای که الآن درست کردیم فاجعه‎بار هستند. آیا اگر این ۳ میلیارد تومانی که خرج بزرگراه صدر شد، خرج حمل‌ونقل عمومی شهر تهران می‎شد بهتر نبود؟ این عملکردها ترافیک را بیشتر می‎کند، هرچه بزرگراه‎ها را بیشتر کنیم ماشین‎های بیشتری به خیابان‎ها می‎آیند.

این چه سیاستی است، سیاستی که سبک زندگی را نمی‎فهمد، نمی‎فهمد که انتخاب‎های فردی مردم تابع الزامات ساختاری است که در جامعه برای او ایجاد می‎کنیم. با این عملکرد در واقع هر نوع آزادی را برای تخریب ایجاد می‎کنیم، آزادی‎های ساختاری مخرب؛ به‌طور مثال ایران بالاترین مواد مخدر را در جهان استفاده می‎کند. این چه ساختاری است که در حال نابود کردن محیط زیست و دریاچه‎های کشور است و هوای آلوده‎اش در حال زمین‎‎گیر کردن انسان‎هایش است؟ چون توسعه‎ی ما مبتنی بر سبک درست زندگی نیست، ما نمی‎توانیم با توصیه‎های اخلاقی به مردم بگوییم دروغ نگویند، سیگار نکشند، ماشین سوار نشوند، بلکه ما باید سبک زندگی را با تحول ساختار جامعه مدیریت کنیم.

هرقدر نظام سیاسی دموکراتیک‎تر، آزادتر و انسان‎گراتر باشد فرهنگ شادی هم در جامعه متضمن شادی بیشتری خواهد بود. هرقدر ساختار سیاسی جامعه دموکراتیک‎تر باشد توسعه به‌صورت همه‌جانبه‌تری دیده می‎شود. هرقدر ساختار سیاسی محدودتر باشد به همان مقدار ساحت‎های وجودی ما محدودتر ملاحظه و دیده می‎شود، برای همین باید این را در نظر داشت که توسعه‎ی همه‌جانبه، نیازمند یک نظام سیاسی و حکومت قوی است، نه حکومت ضعیف. حکومت قوی حکومتی است که امکان نگرش همه‌جانبه به توسعه را داشته باشد، امکان مشارکت جمعی را فراهم کند، امکان رشد و شکوفایی خلاقیت‎ها را در نظر بگیرد، به کیفیت زندگی توجه کند، درک روشنی از مفهوم سبک زندگی داشته باشد. هرقدر عدالت، سرمایه و مشارکت اجتماعی بیشتر باشد شادی بیشتر است.

فاضلی ادامه داد: گفتم شادی چیزی نیست که با لبخند مجریان تلویزیون به وجود بیاید، شادی را مهران مدیری نمی‎تواند به خانه‎ها ببرد، شادی با جوک‎ها و پیامک‎های موجود به وجود نمی‎آید، شادی مستلزم تحولات ساختاری است. شادی وقتی به وجود می‎آید که عدالت، سرمایه و مشارکت اجتماعی افزایش پیدا کند، به همین دلیل تمام آن مفاهیمی که در موردش بحث کردیم در واقع به شادی ارتباط دارند. هرقدر تولید و مصرف فرهنگ بالاتر می‎رود جامعه شادتر خواهد بود. بله، تماشای تلویزیون، فیلم و خواندن روزنامه و کتاب به شادی کمک می‎کند، البته اگر فضاهای توسعه‎ی فرهنگ نیز در کنار آن باشد؛ یعنی آموزشی که بتواند به خودشکوفایی جوانان بیانجامد، نه آموزشی که جوانان را در دانشگاه سرگرم کند. نظام آموزشی نقش اساسی در شادی ملت دارد؛ چراکه شادترین انسان‎ها خلاق‎ترین انسان‎ها هستند. یک جامعه‎ی خلاق، جامعه‎ی شاد است، یک جامعه‎ی مولد، جامعه‎ی شاد است. جامعه‎ای که بتواند ارزش‎های زیبایی‎شناختی، هنری و فرامادی را اولویت زندگی انسان بداند، این جامعه، جامعه‎ی شاد است.

 من همیشه گفته‎ام، ادبیات، شعر، موسیقی و هنر برای سرگرمی نیست، برای دست یافتن به خوشبختی انسان‎ها به‌صورت زندگی جمعی آن‎ها است. اگر ادبیات برای سرگرمی بود لحظه‎ای ارزش خواندن یا تولید کردن نداشت، اگر موسیقی برای هیجان بود ذره‎ای ارزش انسانی نداشت، اگر سینما، نمایش، تئاتر برای پر کردن اوقات فراغت ما بود ارزش انسانی نداشت. تمام هنرها برای این است که فضیلت‎های خلاقیت تحقق ببخشد. بنابراین باید دقت کنیم که توسعه‎ی فرهنگی اگر اتفاق بیفتد، جامعه شاد است.

وی گفت: جامعه‎ای که ناشاد است مطمئناً فرهنگ در آن توسعه پیدا نکرده است، البته همه‎ی این‎ها با ارزش‎های اخلاقی هم ارتباط دارد، اگر مردم دروغ می‎گویند، خیانت، ستم و تحقیر می‎کنند و همچنین با یکدیگر مناسبات انسانی ندارند به این دلیل نیست که نمی‎دانند دروغ عمل زشتی است یا خیانت ناپسند است، بلکه به این دلیل است که ساختارهای الزام‎آور تولید دروغ و خیانت و ستم و تحقیر و خشونت فعالانه، این امور غیراخلاقی را تولید می‎کنند. به همین دلیل من معتقد هستم که توسعه‎ی فرهنگی یعنی توسعه‎ی خلاقیت‎ها است. توجه به تنوعات فرهنگی، توجه به سرمایه‎های فرهنگی و توجه به فرهنگ به‌مثابه‎ی سرمایه می‎تواند فضیلت‎های اخلاقی را در جامعه گسترش دهد. جامعه‎ای راست‎گوتر است که در آن هنرمندان بیشتری هستند، جامعه‎ای عادلانه‎تر است که در آن خودشکوفایی بیشتر است، نویسندگان بیشتری است، جامعه‎ای انسانی‎تر و اخلاقی‎تر است که روشن‌فکران آن محترم‎تر هستند و اندیشمندان و اندیشه‎ورزان آن در صدر می‎‏نشینند. جامعه‎ای محترم‎تر است که بورکراسی و دیوان‎سالاری و نظام اداری آن در خدمت انسان‎های خلاق باشد، نه برای مدیریت نیروهای خلاق جامعه. جامعه‎ای انسانی‎تر، اخلاقی‎تر و عادلانه‎تر است که سرمایه‎ی فرهنگی آن به سرمایه‎ی سیاسی آن ارجحیت و فضیلت داشته باشد. جامعه‎ای محترم‎تر است که بتوان سرمایه‎ی فرهنگی را به سرمایه‎ی سیاسی تبدیل کرد نه بالعکس. امروز ممکن است ما این احساس را داشته باشیم که اگر شما رئیس یک اداره‎ای شوید فردا ممکن است خیلی از مدارج و منزلت‎ها را کسب کنید، ولی عکس آن صادق نیست.

نعمت‌الله فاضلی در نهایت افزود: بین تمام آن بحث‎ها و رویکردهایی که گفتیم یک رابطه است. توسعه‎ی اقتصادی نیز با تولید شادی ارتباط تنگاتنگ دارد. منظور این نیست که اقتصاد، ثروت، شرایط مادی و شرایط عینی را حذف کنیم، بلکه منظور این است که همه‌جانبه و کل‎نگر نگاه کنیم. در جامعه‎ای که پول و ثروت تولید نمی‎شود طبیعتاً چنین جامعه‎ی فقیری نمی‎تواند به خودشکوفایی بیندیشد. جامعه‎ی گرسنه نمی‎تواند اندیشه‎ورز تربیت کند. جامعه‎ای که در آن ثروت به‌صورت قطبی‌شده در انحصار یک گروه خاصی قرار بگیرد و اکثریت غم نان پیدا کنند، طبیعتاً توسعه‎ی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مقولات دیگرش همه در حاشیه قرار می‎گیرد، پس توسعه‎ی اقتصادی در شادی یک ملت تأثیرگذار است. ازاین‌رو من نیز موافق صنعتی شدن و نوسازی هستم به شرط آنکه نرخ‎های رشد، سرانه‎ی درآمد، سرانه‎ی تولید ملی و سایر شاخص‎ها بتواند سبک و کیفیت زندگی و نیز سلامت و توسعه‌ی اجتماعی را در کنار هم ببیند و همه‎ی آن‎ها در صورتی نتیجه‎بخش خواهند بود که در نهایت انسان بتواند حرمت، کرامت، حقوق واقعی خود را به دست آورد. شادی از نظر من اصلی‎ترین مفهومی است که امروز ما باید در مورد آن صحبت کنیم تا بتوانیم راهی برای آینده‎ی بهتر برای فرزندان خود داشته باشیم.

 

نظر شما