شناسهٔ خبر: 33842 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

امیرعلی نجومیان؛

تحلیل انتقادی گفتمان

نجومیان «كلاسيسيزم در جریان‌های ادبی، هنری» را بررسی می‌کند لاکلا و موف بیشتر از پارادوکس یا گره‎گاه‎های گفتمانی یاد می‎کنند: فضاهایی که گفتمان‎ها با یکدیگر در تقابل، ارتباط و پیوند قرار می‎گیرند. به گمان این دو، ما باید در متن نخست دال‌های کلیدی که هژمونی معنایی ایجاد می‌کنند را پیدا کنیم و سپس بر اساس دال‌هایی که به طور هم‌عرض دلالت‌های جایگزین را پیشنهاد می‌کنند متن را واسازی کنیم. این زنجیرۀ دال‌های جایگزین کشمکش‌های معنایی، سیالیت متن و نقاطی را که دلالت مسلط و هژمونیک در معرض خطر قرار می‌گیرد نمایان می‌سازند.

 

فرهنگ امروز / شهریار صادقی: دومین نشست از سلسله نشست‌های سخنرانی‌های میان رشته‌ای پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ششم خرداد با سخنرانی دکتر امیرعلی نجومیان، استاد زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شهید بهشتی، تحت عنوان «تحلیل انتقادی گفتمان» برگزار شد. آنچه در ادامه می‌خوانید گزارشی از متن سخنرانی ایشان در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است.

 

سیر تحول تحلیل انتقادی گفتمان

واقعیت

تا اوایل قرن بیستم اندیشمندان (دیدگاه کلاسیک) بر این باور بودند که زبان نقشی ابزاری دارد تا واقعیت‎های از پیش موجود را بیان کند، اما از اوایل این قرن قضیه وارونه شد: اندیشمندان بر این گمان شدند که این زبان است که واقعیت‌ها را می‌ساخت. این تغییر در حوزه‎ی مطالعات فلسفه زبان در اوایل قرن بیستم، ‎زمینه را برای درک تحلیل انتقادی گفتمان آماده کرد.

در این زمان با طرح نظریه‎ی ساخت‎گرایی و متاثر از آرای نیچه، ویتگنشتاین و هایدگر این نظریه عرضه شد که ما واقعیت‌های عالم را فقط از طریق قالب‌های زبانی می‌شناسیم و با زبان است که تجربه‌های انسانی ما معنی پیدا می‌کند. پیش از این براساس نظریه‎ی محاکات افلاتون، متن ادبی و هنری از عالم واقع نسخه‎برداری می‌کند، اما در اوایل قرن بیستم این قضیه برعکس شد؛ این عالم واقع است که از متون پیش از خود دلالت اخذ می‌کند؛ به تعبیر دیگر، تجربه‌های زیستیِ هر روز ما ریشه در متون خوانده‌ی ما دارد و نه تنها متون ادبی که تمام تجربه‌های زبانی و نشانه‎ای که داشته‎ایم. دسترسی ما به واقعیت ازطریق زبان است؛ نه اینکه واقعیت‎ها نیستند، بلکه همواره آنها را در رابطه‎های زبانی می‌شناسیم. مثلا ما در یک جمله فاعل و مفعول داریم و بر این اساس در تجربه‎های زندگی هم سعی می‎کنیم فاعل‎ها و مفعول‎هایی را بسازیم. در واقع تجربه‎های‎مان را در قالب‎های زبانی قرار می‌دهیم تا به درکی از آنها برسیم؛ واقعیت صرفا از طریق زبان یا گفتمان معنی پیدا می‎کند. زبان جهان اجتماعی، هویت‎های اجتماعی و روابط اجتماعی را می‎سازد. برای مثال، در بحث از «قهرمان»، بر اساس این دیدگاه مدرن، سوژه‎های انسانیِ واقعی تقلیدی از قهرمان‎های متون هستند.

تغییر در گفتمان وسیله‌ای برای تغییر در جهان است. اگر زبانمان را تغییر بدهیم جهان را تغییر می‎دهیم. این هدف اصلی تحلیل گفتمان است. نگاه تحلیل انتقادی گفتمان نه صرفا برای تحلیل متون ادبی بلکه دیدگاهی فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی است. در تحلیل انتقادی گفتمان ازتوصیف جهان به سوی تغییر جهان حرکت می‌کنیم.

 

ایدئولوژی

زبان، قدرت و ایدئولوژی

اگر زبان واقعیت‌ها را می‌سازد باید رابطه‌ای با باورها، عقاید و سبک زندگی داشته باشد. یکی از مهم‎ترین ویژگی‌های زندگی هر انسانی ایدئولوژی است. اهمیت ایدئولوژی در کنش‌های اجتماعی را کارل مارکس در قرن نوزدهم مطرح کرد، که بعدها مورد بازنگری قرار گرفت. مارکس ایدئولوژی را تقلیل‌گرایانه تعریف می‌کرد. او می‌گفت ایدئولوژی باورهای طبقه‎ی بورژواست که بر طبقه‎ی پرولتاریا تحمیل می‎شود. در قرن بیست گفتند که ایدئولوژی مجموعه‌ای از باورها، ارزش‌ها و عقاید است که در میان تمام انسان‌ها در جریان است.

 زبان آغشته به ایدئولوژی است، در واقع زبان صورت مادی ایدئولوژی است. با زبان، با واژه‎ها و با دستور زبان نوعی از ایدئولوژی را به دنیای اطرافمان تحمیل می‎کنیم. لویی آلتوسر معتقد است ساختار ایدئولوژی مانند ساختار زبان است. ارتباط انسان‌ها مانند شبکه‌ای بر اساس ایدئولوژی تنظیم می‎شود. آلتوسر ایدئولوژی را نظامی از بازنمایی‎ها تعریف می‎کند که با ساختن روابط اجتماعی خیالی بین افراد و میان افراد و فرماسیون‎های اجتماعی رابطه‎ی حقیقی ما را با یکدیگر در جامعه پنهان نگه می‎دارد، به این معنی که ارتباط ما با دنیای اطرافمان همواره به واسطه‎ی ایدئولوژی‎ها شکل می‌گیرد.

 

قدرت

رابطه‌ی بسیار نزدیکی میان قدرت، زبان و ایدئولوژی وجود دارد. فوکو که در شکل‌گیریِ تحلیل انتقادی گفتمان نقش بسیار مهمی داشته، در مقاله‎ی «حقیقت و قدرت» می‎گوید: «آنچه باعث اثرگذار بودن قدرت می‎شود، آنچه قدرت را قابل پذیرش می‌کند این واقعیت است که قدرت صرفا مانعی در برابر ما نیست که می‎گوید نه؛ بلکه از این حد در می‎گذرد و پدیده‎ها را تولید می‎کند، لذت ایجاد می‌کند، معرفت به وجود می‌آورد، و گفتمان تولید می‌کند. باید قدرت را شبکه‌ی مولدی به شمار آورد که در سرتاسر بدنه‌ی اجتماع جریان دارد، چیزی به مراتب بیشتر از یک رانه‌ی منفی که کارکردش سرکوب است.» ازاین نقل قول متوجه می‌شویم که قدرت سازوکاری به مراتب پیچیده‎تر دارد. برای همین است که فوکو از اصطلاح دانش/قدرت استفاده می‎کند. ما در دانش دست به طبقه‎بندی امور می‎زنیم و بسیاری از مفاهیم را حذف و یا اضافه می‎کنیم. از دید فوکو قدرت این کار را می‌کند، قدرت است که اجازه‌ی این کار را دارد. وقتی در مقام قدرت هستید می‎توانید یک مقوله را تعریف کنید. تعریف کردن خود سازوکار قدرت است. قدرت از نگاه فوکو امری منفی نیست، بلکه در جهان این‎ قدرت است که عالم را سامان‎دهی می‌کند. در درون زبان قدرت پویاست، در واژه‌ها و در جملات قدرت وجود دارد. از دید فوکو، دانش را نمی‎توان از قدرت جدا کرد. «دانشِ بدیهی انگاشته شده» دارای قدرت ایدئولوژیک می‌شود چون ساختگی بودن خود را پنهان کرده است. به این ترتیب، قدرت و دانش متضمن یکدیگرند.

 

سوژه

در اینجا، منظور از «سوژه» دلالت‌هایی مانند «موضوع» یا «معنا» نیست. سوژه همان هویت انسانی است. در دیدگاه کلاسیک، انسان موجودی مختار و با اراده است که برای بیان ذهنیتش از زبان استفاده می‎کند، اما در نگاه مدرن سوژه‎ها در بند زبان هستند، سوژه‎ها در گفتمان‎ها خلق می‎شوند، مانند مفاهیمی مثل قهرمان و قربانی که در متون موجود هستند و انسان‎ها به خود اطلاق می‎کنند.

فوکو در این باره می‎گوید: گفتمان، بسط باشکوه تجلیات سوژه‎ای نیست که می‎اندیشد، می‎داند و سخن می‎گوید. نظر فوکو در این باره درست عکس نظریه‎ی رنه دکارت است که می‎گوید: می‎اندیشم، پس هستم؛ به گمان او، این نه اندیشه، بلکه زبان (و به تعبیر کلان‌تری گفتمان) است که خاستگاه سوژه است. به این ترتیب، سوژۀ زبانی نوعی نفی عاملیت انسانی است. استاینر کوال می‎گوید: خود دیگر از زبان برای بیان خویش استفاده نمی‎کند، بلکه زبان است که از طریق شخص سخن می‌گوید. زبان پیش از ما هست، نه ما پیش از زبان. این رابطه‎ای ست که بین سوژه و زبان هست. آلتوسر در این زمینه از اصطلاح «فراخواندن» استفاده می‎کند. سوژه‎ها در درون این نظام ایدئولوژیک فراخوانده می‎شوند. ما تصمیم نمی‎گیریم که باورها و عقایدمان در عالم چه باشد، بلکه نظام ایدئولوژیک است که ما را پیشاپیش فرامی‌خواند.

 

تعاریف

اصطلاح «گفتمان» را بار اول زلیگ هریس استفاده کرد. این مفهوم که هریس به‎کار می‌برد با آنچه ما امروزه به کار می‎بریم ارتباطی ندارد. هریس می‎گفت هنگامی که ما در سطح جمله تحلیل می‎کنیم، به دستور زبان متکی هستیم، اما هنگامی وارد گفتمان می‎شویم که از سطح جمله فراتر برویم و به رابطه‎ی جملات با یکدیگر در یک سطح کلان‎تر حتا رابطه‎ی صورت‎های زبانی با صورت‎های غیر زبانی بپردازیم.

در همان دوره مفهوم دیگری از زبان مطرح شد که می‎گفت، زبان در کاربرد و در استفاده و در تعامل اجتماعی قابل تعریف است. این نظریه که در آرای میخائیل باختین خود را نشان داد، مفهومِ زبانِ اجتماعی را مطرح کرد. این دیدگاه به نظریه گفتمانی که مورد بحث ماست بسیار کمک کرد. زبان‎شناسی نقش‎گرا، حلقه‎ی پراگ، نظریه‎های هلیدی، و نظریه‎های کنش‎گفتاری، پیش‎زمینه‎ای مطرح کردند تا زبان از آن مفهوم درونی، بسته و مجزا از تعاملات اجتماعی خارج بشود و مفهومی کلان‎تر و اجتماعی‎تر به خود بگیرد.

اما تحلیل گفتمان بیش از هر کس به فوکو مدیون است. تعریفی که فوکو از گفتمان می‎دهد با تعریف هریس بسیار متفاوت است. فوکو در کتاب «دیرینه‎شناسی دانش» می‎گوید: در صورتی به مجموعه‎ای از گزاره‎ها گفتمان خواهیم گفت که به صورت‎بندی گفتمانی تعلق داشته باشند. گفتمان متشکل از تعداد محدودی از گزاره‎هاست که بتوان گروهی از شرایط لازم را برای وجود آن تعریف کرد. گفتمان در این معنا یک صورت مثالی و بی‎زمان نیست. گفتمان از ابتدا تا به انتها تاریخی است؛ پاره‎ای از تاریخ است که محدودیت‎ها، تقسیم‎بندی‎ها، تحولات و صورت‎های خاص زمان‎مند خود را تحمیل می‎کند. این حرف فوکو در ادامه‎ی نظریۀ نشانه‎شناسی است که در آن زبان یا نظام بازنمایی قالبی است که ما از طریق آن به درکی از عالم می‎رسیم و پدیده‎های عالم را می‎سازیم.

اما گفتمان مجموعه کلان‌تری از نظام‎های نشانه‎ای است. مثلا وقتی می‎گوییم در جامعه‌ای «گفتمان خشونت» وجود دارد، بازنمایی این گفتمان فقط در سطح واژه‎ها نیست، بلکه این خشونت در تمام رفتار و تعاملات اجتماعی‎مان دیده می‌شود. بنابراین «گفتمان خشونت» مجموعه‎ای از نشانه‎های کلامی و غیر کلامی است که در تمام رفتارها و شئون انسانی سیطره پیدا می‎کند و ما از آن به گفتمان یاد می‎کنیم. پس می‎توان گفتمان را برای فوکو یک نظام نشانه‎ای کلان فرض کرد.

فوکو بر این گمان بود که در هر دوره‎ی تاریخی برخی گفتمان‎ها مسلط بر دیگر گفتمان‎ها هستند؛ و اینجاست که تحلیل فوکو از پدیده‎های تاریخی یک تحلیل گفتمانی است. فوکو مورخ بود، اما مورخی گفتمانی. مثلا در بحثش از جنون می‎گوید، تعریف جنون در هر دوره‎ای با توجه به گفتمان مسلط آن دوره فرق می‎کند. به همین دلیل است که فوکو از گفتمان به‎عنوان یک امر تاریخی یاد می‎کند. او می‎گوید گفتمان، الگوهای نهادی شده‎ی دانش هستند؛ یعنی الگوهایی هستند که دانش آن‎ها را تثبیت کرده است. مثلاً در عصر خردورزی، مجموعه‎ای از دکترین‎های یا گزاره‌های فلسفی مطرح شد و بر اساسِ آن دکترین‎ها مفهومِ خِرَد شکل گرفت. در قرن نوزدهم تاریخ‎گرایی دکترین اصلی دانش شد. تاریخ‎گرایی قرن نوزده یک الگوی نهادینه شده‎ی دانش بود که تبدیل به گفتمان شد. در اینجا می‌بینیم زبان خود دیگر پدید‌اورندۀ نظام فکری می‌شود، یعنی از حوزه‎ی ابزاری خارج و خود به یک نظام فکری تبدیل می‌شود.

گفتمان در کار آفرینش و بازآفرینش مداوم روابط، ابژه‎ها و سوژه‎ها است. زبان سازنده و محصول ایدئولوژی‎ها و انگاره‎‎هاست. زبان عاملیت تغییر و کنش اجتماعی دارد و فوکو بین گفتمان‎ها و نهادها یک رابطه‎ی دو سویه دید: نهادها گفتمان‎ها را می‎سازند و گفتمان‎ها نهادها را. فوکو دو روش برای تحلیل گفتمانی از تاریخ داشت: دیرینه‌شناسی و تبارشناسی. او در دیرینه‎شناسی گفتمان‎ها را کلی و یکپارچه و یکدست فرض می‎کند، اما هنگامی که وارد بحث تبارشناسی می‎شود به تنش‎ها و تکثرهای گفتمان‌ها می‎پردازد. فوکو در عین اینکه گفتمان‎ها را مفاهیم کلی فرض می‎کند، اما در بحث‎هایش وارد جزییات می‎شود. مثلاً در بحثش از تاریخ بیمارستان، تمامی ابزارهای جراحی را در دوره‎های مختلف به‎صورت دقیق بررسی می‎کند و بر اساس این بازنمایی مادی به تحلیل گفتمان آن دوره می‌پردازد.

 

تفاوت تحلیل گفتمان با تحلیل انتقادی گفتمان

تحلیل گفتمان نقدی توصیفی بود و قرار است تنها گفتمان‎ها را در سطح بالاتر از جمله تحلیل کند،  اما هدف تحلیل انتقادی گفتمان افشای ایدئولوژی‎های پنهان در متن، مخاطب و زمینه‎ی متن و نسبت میان این سه است. افشا واژه‎ای است که بار سیاسی، اجتماعی و انتقادی دارد؛ بنابراین منتقدی که تحلیل انتقادی گفتمان می‌کند فقط توصیف نمی‎کند، بلکه قصد تغییر و انتقاد دارد. اینجاست که رابطه‎ی نزدیکی بین تحلیل انتقادی گفتمان و نظریه‎های سیاسی شکل می‎گیرد. پنیکوک در مقاله‎ای گفته، «از توصیف زبانی باید فراتر رفت؛ باید بتوان به تبیین دست یافت، و نشان داد که ساختارهای اجتماعی و فرهنگی و نابرابری‎ها در زبان خلق و در زبان منعکس شده است».

بر اساس دیدگاه‌های تحلیل انتقادی گفتمان، تبعیض‎های اجتماعی از تبعیض‎های درون زبانی ریشه می‎گیرند. بر اساس این دیدگاه، اگر زبان‎مان را تغییر بدهیم شاید بتوانیم روابط انسانی دیگری را متصور بشویم. به گمان من، این هدف غایی تحلیل انتقادی گفتمان است.

 

نظریه‎های تحلیل انتقادی گفتمان

نظریه‎ی نورمن فرکلاف

نظریه‎ی نورمن فرکلاف یکی از دقیق‎ترین و قابل اجراترین نظریه‎هاست. فرکلاف خود برای نظریه‎اش روش‌شناسی ارائه داده است. این روش در سه بُعد انجام می‎گیرد:

۱) توصیف: در این بُعد با بررسی واژه‌ها و ساختار جمله و رابطه‌ی جمله‌ها به ایدئولوژی پهنان درون متن می‌پردازیم.

 ۲) تفسیر: در این بُعد به چگونگی شرایط تولید و خوانش متن می‎پردازیم؛ تفسیر خود کنشی ایدئولوژیک است که مخاطب در قبال متنی ایدئولوژیک انجام می‎دهد. در اینجا به جریان متقابلِ تولید و مصرف متن می‎پردازیم و مناسبات میان متون را برسی می‎کنیم. برای همین است که فرکلاف از نظریه‎های بینامتنیت در این مرجله استفاده می‌کند. تولید متن و دریافت متن اگر با هم هم‎خوانی داشته باشند، گفتمان تکثیر می‌شود، اما اگر هم‌خوانی نداشته باشند، گفتمان مسلط دچار سکته می‎شود.

۳) تبیین: متن را در نسبت با زمینه‎های گفتمانی بزرگ و کلان اجتماعی می‎سنجیم. می‌پرسیم متن در شرایط امروز جامعه چگونه عمل می‎کند و ارتباطش با گفتمان مسلط چیست.

تفاوت فرکلاف با فوکو در این است که فوکو به بحث‎های زبانی و ساختار ایدئولوژیک زبانی و ساختارهای نشانه‌شناسی توجه چندانی نمی‎کند. برای فوکو بیشتر سوژه‎ها و رفتارها مهم است؛ تنها در کتاب «نظم چیزها» است که او به مسئله‎ی نشانه‎شناسی می‎پردازد؛ در نتیجه فوکو جزییات را می‎بیند، اما به زبان به اندازه‎ی فرکلاف توجه نمی‎کند. به نظر من، تحلیل خوب تحلیلی است که از خُرد به کلان همه را در بر بگیرد و من فکر می‎کنم فرکلاف در مجموع این کار را می‎کند.

 

نظریه‎ی تئو ون‎لون

ون‎لون از ساختارهای گفتمان‎مدار و غیر گفتمان‎مدار یاد می‎کند. به این نظریه انتقاد کرده‎اند که ساختار زبانی‎ای که گفتمان‎مدار نباشد، نداریم، ولی از دید ون‎لون می‎توان ساختارهایی را متصور بود که گفتمان‎مدار نباشند. ساختارهای گفتمان‎مدار، ساختارهای زبانی هستند که مجموعه‎ای از باورها، ارزش‎ها و ایدئولوژی‎ها را در خود جای داده‎اند. دو سازوکار ساختارهای گفتمان‎مدار، پوشیدگی و صراحت است. در واقع براساس این دو سازوکار گفتمان درون ساختارهای زبانی شکل می‎گیرد. ون‎لون در سطحِ متن می‎ماند، ولی تحلیلِ فرکلاف در سطح اجتماعی توانش بیشتری دارد.

 

نظریه‎ی لاکلا و موف

این دو نظریه‌پرداز یک مرحله از نظریه‎ی فرکلاف و ون‎لون جلوتر رفته‌اند و نوعی دیدگاه پساساخت‎گرا را به تحلیل انتقادی گفتمان اضافه می‎کنند. دیدگاه پساساخت‎گرا از گفتمان‎های متکثر و به‎طور مشخص‎تر از تنش‎ها و تضادهای گفتمانی درون متون صحبت می‎کند. در واقع دیگر با یک متن یکدست که بر اساس یک گفتمان نوشته شده باشد و مخاطبی یکدست که یک واکنش یکدست به متن انجام می‎دهد، روبرو نیستیم. متن خود درگیر تناقض‎هاست. در اینجا گفتمان‎ها با یکدیگر تعامل و تنش دارند؛ لاکلا و موف از همین گره‎گاه‎ها صحبت می‎کنند: نقاطی که در آن‎ها گفتمان‎ها در ارتباط با هم قرار می‎گیرند.

مشکل اصلی‎ای که گفتمان‎های اجتماعی دارند این است که هرکس گفتمان خودش را اصل و دیگری را خطا می‎داند. دریدا از این امر به «تقابل‎های قطبی» یاد می‎کند. تا زمانی که قطبی نگاه کنیم، وضع همین است. اما دیدگاه پساساخت‎گرا به‎صورت طیفی به عالم نگاه می‎کند، باید از قالب ساخته‌شدۀ شرق و غرب دست برداریم. ادوارد سعید گفته غربی‎ها برای ساختن هویت خودشان، یک مفهوم انتزاعی از شرق ساختند. برعکسِ این هم ممکن است. مشکل اصلی بینشی است که بر اساس تقابل قطبی و سلبی شکل گرفته است.

لاکلا و موف بیشتر از پارادوکس یا گره‎گاه‎های گفتمانی یاد می‎کنند: فضاهایی که گفتمان‎ها با یکدیگر در تقابل، ارتباط و پیوند قرار می‎گیرند. به گمان این دو، ما باید در متن نخست دال‌های کلیدی که هژمونی معنایی ایجاد می‌کنند را پیدا کنیم و سپس بر اساس دال‌هایی که به طور هم‌عرض دلالت‌های جایگزین را پیشنهاد می‌کنند متن را واسازی کنیم. این زنجیرۀ دال‌های جایگزین کشمکش‌های معنایی، سیالیت متن و نقاطی را که دلالت مسلط و هژمونیک در معرض خطر قرار می‌گیرد نمایان می‌سازند. بر این اساس، هر متنی حاوی گفتمان‌های متکثر و چندپاره است. در این نظریه، گره‎گاه و تناقض‎های گفتمان بار ارزشی منفی ندارند؛ بلکه خیلی جاها ایجاد نزدیکی و تفاهم می‎کنند. دریدا می‎گوید، دیگری بیرون نیست، درون خود متن است. در واقع آنچه را ما تحت عنوان «دیگری» از خود دور می‎کنیم، بخشی از گفتمان‎مان است. لاکلاو و موف بر این باورند که تناقض‎ها و برخوردهای انتقادی مثبت است و کمک می‎کند که بتوانیم از تقابل‎های خود-دیگری خارج شویم.

 

اهداف تحلیل انتقادی گفتمان

۱) تشریح بازنمایی شبکه‎ی قدرت و ایدئولوژی در متن: پرسشی که پیش می‎آید این است که آیا خود تحلیل انتقادی گفتمان یک کار ایدئولوژیک نیست؟ مسلماً هست، اما اگر ما احساس می‎کنیم که در محیط اطراف‎مان عاملیت تغییر داریم، باید این ریسک را بپذیریم. ولی تحلیل انتقادی گفتمان باید مرتب خود را بازسازی کند. اگر در سطح افشای گفتمان‎های پنهان حرکت کنیم، در دام نمی‎افتیم؛ موقعی در دام می‎افتیم که شروع به ارزش‌گذاری کنیم. هیچ نقدی فارغ ازایدئولوژی نیست، اما باید در تحلیل، این را به پایین‌ترین حد برسانیم. ون‌دایک می‌گوید، روش خود خطرناک‎ترین ابزار تحمیل ایدئولوژی است، چون روش مجموعه‎ای از قالب‎هایی از پیش بدیهی فرض شده است؛ و این قالب‌های از پیش بدیهی و جهان‌شمول فرض شده همان چیزهایی هستند که تحلیل انتقادی گفتمان باید با آن مخالفت کند.

۲) تشریح نقش گفتمان‎ها در فرایند خواندن متن

۳) تشریح نقش گفتمان‎ها در فرایند پدید آوردن متن: گاهی اوقات تنش‎های گفتمانی موجود در یک متن برمی‎گردد به تنش‎های روحی-روانی سوژه (به‎عنوان پدیدآورنده‎ی متن). از دید من، هیچ انسانی انسجام گفتمانی ندارد، چون گفتمان‌های اجتماعی هیچ‌گاه انسجام، ثبات و یکدستی ندارند. هر چه گفتمان‌های اجتماعی درون یک جامعه در تنش و تضاد بیشتر باشند، انسان‌های درون آن جامعه هم دچار تنش‌های گفتمانی شخصیتی بیشتری خواهند بود.

۴) تشریح چگونگی شرایط شکل‎گیری گفتمان‎ها و متونی که پیامد این گفتمان‎ها هستند.

۵) بازخوانی متن درون یا خارج از نظام‎های گفتمانی که متن را احاطه کرده‎اند: متن‎ها وقتی از فضای گفتمانی‌شان خارج و در محیط گفتمانی دیگری مطرح می‎شوند، پویایی و دینامیک‎شان از بین نمی‎رود، بلکه تغییر می‎کند.

۶) تشریح سازوکار سوژه‎یابی و فراخواندن سوژه توسط متن، یا فرآیندِ میل‎یابی: هر متنی ساختار گفتمانی و ایدئولوژی خود را غیر مستقیم به مخاطبش تحمیل می‎کند؛ به‎عبارت دیگر مخاطب همواره خود را در موقعیتی قرار می‎دهد که انگار فاعلِ کنش درون متن است. مثلاً در آگهی تجاری یا بیانیه‌های سیاسی میل سوژۀ پدید‌آورنده پنهان است و به جای آن سوژۀ مخاطب عامل میل می‌شود. فرکلاف مثالی از مصاحبه‌ای با مارگارت تاچر، نخست‌وزیر دهه هشتاد میلادی می‌زند که میل خود را به «مردم» اطلاق می‌کند. او نمی‌گوید «من نمی‌خواهم» یا «من فکر می‌کنم»، بلکه می‌گوید «مردم نمی‌خواهند» یا «مردم این طور فکر می‌کنند» و بر این اساس سوژه‎ را (به شیوۀ آلتوسری) «فرامی‎خواند».

۷) ارائه‎ی روش‎شناسی تحلیل متون زبان کلامی و غیر آن: پیش از تحلیل انتقادی گفتمان، تحلیل متون بر اساس رسانه‎ای که متن در آن تولید شده بود، دسته‎بندی می‎شد؛ یعنی شیوه‎ی تحلیل هر رسانه‎ای مختص خودش بود، ولی تحلیل انتقادی گفتمان همه‎ی رسانه‎ها را در بر می‎گیرد و یک روش‎شناسی قابل انعطاف و قوی ارائه می‎دهد.

۸) افشای گفتمانی‎بودن گزاره‎هایی که پیش‎فرض، حقیقی، طبیعی، جهان شمول و بدیهی فرض می‎‎شوند و بدین وسیله پنهان می‎شوند.

۹) پی بردن به اینکه «حقیقت» چگونه در گفتمان تولید و ساخته می‎‎شود: گفتمان آنچه را که ساخته شده است را حقیقی جلوه می‌دهد و بر این اساس ایدئولوژی می‌سازد. اگر این حقیقت باورپذیر باشد، ایدئولوژی‌های درون گفتمان موثرند و اگرنه خنثی خواهند بود.

۱۰) ایجاد تغییر و دگرگونی در نظام‎های گفتمانی اجتماع: ریموند ویلیامز می‎گوید در هر جامعه‎ای همیشه سه گفتمان هست: ۱) گفتمان رسوب شده ۲) گفتمان غالب ۳) گفتمان در حال برآمدن. گفتمان همواره پویا و در حال دگرگونی است. قدرت به مفهوم قدرت اصلی و مطلق وجود ندارد و همواره در معرض گفتمان‌های رسوب‌شده و در حال برآمدن است.

۱۱) تحلیل فرایند تولید، توزیع و مصرف متن و تشریح نقش گفتمان‎ها در این فرآیندها

۱۲) پیوند میان رخدادهای خرد و کلان: تحلیل گفتمان توانسته ضعف‎های تحلیل‎های پوزیتیویستی جامعه‌شناسی را که بیشتر یا در سطح خرد و یا کلان می‎ماندند و توان پیوند این دو را نداشتند از بین ببرد.

 

نتیجه

نتیجه اینکه تحلیل انتقادی گفتمان نه تنها تحلیلی دقیق و ژرف از متون نشانه‌ای ارائه می‌دهد، بلکه برای تغییر امکان فراهم می‌آورد، تغییری که ریشه در نظام‌های نشانه‌ای و بازنمایی انسان دارد.

نظر شما