شناسهٔ خبر: 13019 - سرویس مبانی علوم‌انسانی

گزارشی از سخنرانی غلامحسین مقدم حیدری در نشست «تأملی بر نگرش مکانیکی به عالم»/ بخش اول؛

کاسیرر و مسئلۀ تقابل «اسطوره» و «علم»

مقدم حیدری اسطوره به نظر می‎آید که همه چیز را روی هم می‎ریزد و آنان را بی‎آنکه از یکدیگر تفکیک و متمایز کرده باشد با یکدیگر متحد و در هم ادغام می‎کند. روابطی که اسطوره میان عناصر وضع می‎کند به گونه‎ای است که بین عناصر نه تنها رابطه‎ای دو سویه برقرار می‎شود؛ بلکه به طور مثبت با یکدیگر هم‎هویت می‎گردند و همه آن‎ها یک چیز می‎شوند.

 

فرهنگ امروز/زهرا رستگار: نشست تخصصی گروه فلسفه با موضوع «تأملی بر نگرش مکانیکی به عالم» با حضور غلامحسین مقدم‌ حیدری، علیرضا منصوری، علیرضا منجمی، مهدی معین‌زاده و عبدالرسول عمادی در 15 بهمن در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد. سخنرانی دکتر مقدم حیدری، مقایسه‌ی نگرش مکانیکی و اسطوره‎ای به عالم از منظر کاسیرر بود (این نوع نگاه به موضوع بستگی داشت به آنکه انقلاب کپرنیکی تغییر در اندیشیدن بشر به وجود آورده بود). مقوله‌ی دوم مروری بر تأثیر نگرش مکانیکی بر فیزیک قرن 19 توسط دکتر علیرضا منصوری، نگرش مکانیکی به بدن؛ مناقشه‌ی دکارت و هاروی درباره‌ی گردش خون توسط دکتر علیرضا منجمی؛ نقد هایدگر بر جهانشناسی دکارتی توسط دکتر مهدی معین‌زاده؛ خوانشی از ابن‌سینا در نقد تلقی مکانیکی از جهان توسط عبدالرسول عمادی بود. وی از ابن‌سینا و فلسفه‌ی او استفاده میکند تا به مناقشاتی به تلقی مکانیکی با عالم بپردازد.

دکتر مقدم حیدری در باب نگاه کاسیرر سخنرانی کردند و اشاره داشتند که کاسیرر نگاهی متفاوت به عالم دارد و هرگز این‎گونه تصور نمی‎کند که نگاه‎های متفاوت، بی‎خود و بی‎معنی هستند، بلکه این نگاه‎ها همه در مقوله‎های متفاوت قرار می‎گیرند و باید گفت هر گروهی شناخت و درک خود را از عالم دارد. او نگاه اسطوره‎ای را از نگاه علمی جدا کرده است. مطالعه‌ی بیشتر در باب نگاه کاسیرر به عالم می‎تواند برای جامعه‌ی ما جهت برطرف کردن مشکلات خود -به دلیل آنکه جامعه‎ای سنتی هستیم- راه‎گشا باشد. در گزارش زیر مشروح صحبت‎های مقدم حیدری را می‎خوانیم.

 

انقلاب کپرنیکی؛ تغییر نگاه به عالم از اسطورهای به مکانیکی

دکتر غلامحسین مقدم حیدری، عضو هیئت علمی گروه علم و دین در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ابتدا در رابطه با مرکززدایی صحبت کرد و توضیح داد: مرکززدایی اول توسط کپرنیک بود که مرکز عالم را از زمین تا خورشید می‎دانست، برای عالم مرکزی قرار نداد، بلکه تنها منظومه‌ی شمسی را در نظر گرفته بود. عالم مرکز خاصی ندارد، بلکه مجموعه‎ای از ستارگان است که در یک فضای لایتناهی رها شده‎اند. دوم توسط داروین ارائه شد و انسان از اشرف مخلوقات به پایین کشیده شد و موجودی در ادامه‌ی تکامل موجودات دیگر کره‌ی زمین قرار داد. مرکززدایی سوم توسط مارکس انجام شد که نقش محوری تفکر را به‌عنوان تنها علم تعیین‌کننده به عوامل اقتصادی تحلیل کرد.

شاید مهم‎ترین این 3 مورد که تأثیر فوق‌العاده‌ای بر این موارد داشت، کاری بود که کپرنیک انجام داد. در انقلاب کپرنیکی که در بین قرن 16 و 17 در غرب رخ داد، انواع و اقسام بررسی‎ها در انقلاب کپرنیک پیشبینی شده است. برخی افراد انقلاب کپرنیکی را به‌عنوان تغییر نگاه بشر از یک نگاه ارسطویی به یک نگاه مکانیکی به عالم در نظر می‎گیرند. برخی‎ها آن را ادامه‌ی تحولاتی در نظر می‎گیرند که در قرون وسطی و در آن دوران انجام شده بود، این تحولات با پیشرفت‎هایی که داشت به نگاه مکانیکی دکارت و سپس به کانت رسید که از منظر مختلف بررسی می‎شود، هم از منظر فلسفی و هم از منظر جامعه‎شناسی به آن نگاه می‎شود. به‌طور مثال از منظر مطالعات جامعه‎شناسی شما می‎توانید به کتاب و رساله معروف مرتون نگاه کنید؛ چراکه بررسی نهادهای اجتماعی در شکل‎گیری انقلاب کپرنیکی را نشان می‎دهد.

 

نگاه متمایز کاسیرر به عالم

وی در ادامه به کاسیرر و افکار او می‎پردازد و می‎گوید: کاسیرر در 1945-1874 زندگی کرده است و به لحاظ فلسفی، فیلسوف نئوکانتی است. از شاگردان زیمل و کوهن بوده است و استاد افرادی مانند لویی اشتراوس و هانری کوربن به شمار می‎آید. کاسیرر به نوعی، نگاه متمایزی با دیگر نگاه‎ها دارد. در باب نگرش علمی به عالم، به همان نگرش مکانیکی پس از کپرنیک می‎پردازد که این نوع نگاه را با نگاه‎های قبلی مقایسه می‎کند و برای اندیشه‌ی بشر دو مقوله در نظر می‎گیرد، یکی افرادی که به‌صورت میستیک به عالم نگاه می‎کنند، (البته به عرفانی ترجمه نمی‎کنم) تصور می‎کنم اگر بخواهیم به فارسی بگذاریم، اسطوره‎ای بهتر است، البته به معنی قصه و افسانه نگیرید. او ادیان قبایل بدوی را در نگاه میستیک قرار می‎دهد و می‎گوید نوع نگاه جدید در حیطه‌ی جدیدی به وجود میآ‎ید که در قرن 16 و 17 است، آن نیز الگوی نگاه جدیدی است که علم جدید به علم دارد، ما در این بخش به آن نگاه مکانیکی به عالم می‎گوییم.

با اینکه کاسیرر نئوکانتی است ولی سعی دارد این دو را به‌عنوان دو شیوه‌ی شناخت عالم نشان دهد. در جایی در کتاب پساصورت‎های سمبلیک در آخر فصل (در بخش فضا و زمان) اذعان می‎کند که: «حتی من نمی‎دانم که آیا پای خود را به روی فیزیک جدید گذاشته‌ام و در حال تحلیل نگاه اسطوره‎ای هستم یا خیر؟» یعنی مطابق با همان نگاه اسطوره‎ای قادر به بیان آن بودند، البته او تأکید دارد که هریک از این الگوها را جدای الگوهای یکدیگر بداند. اگر بخواهیم مقدمات افکار کاسیرر را بیان کنیم، شاید بتوانیم به چند مورد اشاره کنیم.

ویژگی اول شناخت علمی الگوی عام برای شناخت ما نیست، برعکس شناخت ما شکل‎های گوناگون ما برای درک جهان را شامل می‎شود. کاسیرر در این باره می‎نویسد فلسفه‌ی صورت‎های سمبلیک (نام کتاب خود را می‎گوید) با آن نوع شناخت هنگامی که منجر به درک دقیق جهان می‎شود، سروکار ندارد و حتی این نوع نگاه برایش در اولویت نیست، بلکه با تمام صورت‎های شناخت بشر از جهان سروکار دارد. بحث‎های صورت‎های سمبلیک می‎کوشد تنوع و کلیت و تمارض درونی بیان‎های متفاوت این صورت‎ها را درک کند. برای فهم کتاب‎های کاسیرر شاید خواندن این مقدمه بسیار مهم باشد و آن این است که نوع نگاه غربی که ما در آن نگاه درس خوانده و آموزش دیده‎ایم تنها نگاه به عالم نیست و منحصر نمی‎باشد. این نوع نگاهی که ما در آن قرار داریم فضا و زمان و جاذبه دارد، در بسیاری از موارد بدیهیات ذهن خود می‎دانیم درحالی‌که بدیهیات ذهن ما نیست و بشر در زمان‎هایی این الگوی شناختی را نداشته و از آن مفاهیم استفاده نمی‎کرده است، در حدود 400 سال است که از این مفاهیم استفاده می‎کند.

ویژگی دوم شیوه‎های مختلف فهم ما از جهان از طریق صورت‎های سمبلیک مختلف تحقق می‎پذیرد که هریک از این صورت‎های شناخت، اصول ساختاری خود را دارد و اصول ساختاری هر صورت با اصول ساختاری دیگر صورت‎ها فروکاستنی نیست. بسیاری هنگامی که الگوهای شناختی دیگر بشر را بررسی می‎کنند، آن را به نوع شناختی که در حال حاضر از عالم داریم، تحویل می‎کنند. کاسیرر سعی می‎کند از این امر اجتناب کند.

 

الگوی متفاوت گروه‎های انسانی از شناخت عالم در منظر کاسیرر

مقدم حیدی در ادامه به توضیح نگاه کاسیرر پرداخت و اذعان داشت: علت اینکه کاسیرر صورت‎های سمبلیک می‎گوید بیشتر به دلیل آن است که آن نگاه‎های میستیک و آن نگاه‎هایی که در قبایل بدوی هست را در داخل آن می‎گذارد. کاسیرر برای دورانی است که کل آنتروپولوژی انجام گرفته است؛ یعنی قرن 19 وی شاید قرنی باشد که کل آنتروپولوژیست‎ها و مردم‌شناسی‌ها به روی قبایل مختلف ایجاد شده است. ما این وضعیت را در حال حاضر نداریم؛ چون فرهنگ غربی به دلیل تکنولوژی رسانه‎ای که دارد همه‌ی عالم را فرا گرفته است و کمتر جایی را می‎توان پیدا کرد که مطابق فرهنگ غربی فکر نکند؛ اما در قرن 19 خیلی این‎گونه نیست؛ چراکه استعمار کشورهای مختلف را گرفته است و آنان هنگامی که با قبایل مختلفی مواجه شدند، دیدند که آنان نیز طور دیگری فکر می‎کردند.

فلسفه‎های اسطوره‎ای در اواخر قرن 19 داریم، این نوع نگاه‎ها و آنتروپولوژیست‎های معروف هم معمولاً در این حوزه‎ها هستند و کسانی که برای اولین بار این کار را انجام میدهند میسیونرهای مذهبی بودند و با این نگاه جلو می‎رفتند که این افراد آدم نیستند یا افراد بدوی هستند و به لحاظ تکامل فکری در درجه‌ی پایینی هستند و باید به آن‎ها مسیحیت و موارد غرب مدرن را یاد دهیم، گزارش هم می‎نوشتند. کاسیرر از این امر اجتناب می‎کند و از این نوع نگاه به انسان‎ها و از این نوع الگوهای شناخت حذر می‎کند و می‎گوید آنان نیز الگوهای شناخت خود را از عالم دارند، همه را در یک دسته قرار می‎دهد و سپس قصد دارد تمایزات این افراد را با شناخت علمی بیان کند. نمی‎خواهد پا به روی شناخت علمی بگذارد و بگوید آن‎ها چه مقدار پیشرفته یا پسرفته هستند. البته کاسیرر در شناخت علمی زندگی می‎کند و طوری کتاب‎های خود را نوشته است که شما مقایسه‌ی بین شناخت علمی پس از قرن 17 و نگاه سمبلیک را می‎بینید؛ اما مرتب از این اجتناب می‎کند که از منظر جهان‌بینی علمی جدید آن‎ها را مورد بررسی و نقادی قرار دهد، فقط کاری که انجام میدهد، مقایسه‌ی آن‎ها به دلیل اینکه تمایزهایشان مشخص شود. کاسیرر می‎نویسد هریک از این صورت‎های سمبلیک را نمی‎توان به دیگر صورت‎ها فروکاست یا آن را از دیگر صورت‎ها به دست آورد. هر صورت سمبلیک شیوه‌ی خاص خود را در فهم جهان دارد، بشر از طریق آن جنبه‌ی خاصی از واقعیت را درک می‎کند که از طریق آن صورت سمبلیک ارائه می‎دهد.

 

کثرت در درک جهان؛ بیان و وجود انسان

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در باب ویژگی سوم بیان داشت: در این شیوه‎های درک مختلف از جهان باید بر وجه احساسی و عاطفی وجود بشر تأکید شود. کاسیرر می‎نویسد تمامی اندیشه و تمامی شهود حسی و ادارک ما بر احساس اولیه متکی است. خصلت اصلی فلسفه‌ی کاسیرر کثرت‎گروی است و نه فقط کثرت در شیوه‎های درک جهان، همچنین کثرت در شکل‎های بیان ما و وجود ما است. هدف علم جدید (همان علم نیوتنی) خصوصاً فیزیک این است که نخست امور واقع را بیابد، سپس بکوشد که این امور واقع یا امور جزئی را تابع قانون کلی کند. در مرحله‌ی نهایی علم تلاش می‎ورزد تا دسته‎ای از قوانین را تحت یک اصل قرار دهد، علم پدیدارهایی را که ظاهراً از دیدگاه تأثرات حسی هیچ ارتباطی به هم ندارند را به هم مرتبط می‎کند؛ مثلاً نیوتن پدیدارهایی را به یکدیگر مرتبط ساخت که از لحاظ مشاهدات حسی کاملاً با یکدیگر بی‎ارتباط بودند، مانند سقوط آزاد اجسام، حرکت سیال و مدارهای‎های بیضی‌شکل دور خورشید، تناوب جزر و مد. اولین بخش از مطلبی که من می‎گویم تفاوت نوع شناخت آن‎هاست و در نهایت تفاوت تصور آن‎ها در مورد فضا و زمان را خواهم گفت. اول بگویم که این دو چگونه عالم را می‎شناسند.

کاسیرر معتقد است در علم جدید نیوتنی بین اموری که ظاهراً هیچ ارتباطی بین آن‎ها نیست ارتباط‎هایی را پیدا می‎کنید. معمولاً این موارد را به یک‌سری از اجزا تحلیل می‎کنیم و شباهت این موارد را در نظر می‎گیریم و قواعد کلی از آن یا یک‌سری اصول کلی را در نظر می‎گیریم، سپس آن‎ها را تدوین می‎کنیم. نیوتن به این پدیدارها وحدت ساختاری بخشید و آن‎ها تحت قانون جاذبه قرار داد.

 

جهان علم؛ جهان قوانین در اسطوره

حیدری نظر کاسیرر در باب تفاوت اسطوره را بیان کرده و اذعان داشت: کاسیرر سپس در مورد نگاه‎های اسطوره‌ای بحث می‎کند و می‎گوید اسطوره با چنین روشی بیگانه است و امور واقعه را منفعل و بیگانه با یکدیگر می‎داند. سقوط این سنگ در لحظه و در اینجا با سقوط آن سنگ در آنجا و مثلاً دیروز هیچ ارتباطی ندارد، علت سقوط سنگ در اینجا و در این لحظه مشیت الهی و اراده‌ی شیطان است. در نگاه میستیک هر پدیده‎ای برای خود منفرد است، این موارد را کنار نمی‌گذاریم که این مشترکات را از آن بیرون بگذاریم، هرکدام به طور منفرد و منفرد رخ می‎دهد.

جهان علم، جهان قوانین است و در فیزیک به‌صورت توابع ریاضی بیان می‎شود. در شناخت علمی برای استمرار سلسله قوانین و سلسله‌مراتب سیستماتیک از علت‎ها و معلول‎ها تلاش می‎ورزند؛ اما اسطوره برای استقرار سلسله‌مراتب، نیروهای جادویی و خدایان و شیاطین را به کار می‎گیرد. اسطوره جهان را فقط از طریق اعمال خدایان و شیاطین درک می‎کند. در شناخت علمی رابطه‌ی عینی با ابژه و مشخص کردن آن به شکل اساسی که خود به حکم ترکیبی مربوط می‎گردد، همین‌که در امور آشفته شهود حسی وحدت ترکیبی حاصل شد، می‎گوییم آن شیء را می‎شناسیم.

در امور آشفته شهود حسی را از تجارب مختلفی که داریم، هرگاه وحدت ترکیبی یا اصلی بتوانیم از آن استخراج کنیم، آن زمان شی‎ء را می‎شناسیم. چه زمانی می‎گوییم یک پدیده را می‎فهمیم؟ ابتدا باید تئوری داشته باشیم؛ یعنی یک‌سری قواعد کلی داشته باشیم و پدیده‌ی ما در ذیل آنها قرار بگیرد تا بگوییم که پدیده را فهمیده‎ایم. الگوی فهم مناسب ما این است؛ چراکه می‎گوییم الگوی فهم تئوریک داریم؛ یعنی یک‌سری تئوری داریم. هنگامی که با یک پدیده مواجه می‎شویم، هنگامی که تئوری برای آن نداشته باشیم همیشه دچار یک سردرگمی در آن هستیم، مخصوصاً در نگاه‎ها و پدیده‎های دینی که برای ما بیشتر ملموس هستند اگر قواعد کلی و نظریه‎های کلی برای آن پیدا نکنیم، همیشه با آن مشکل داریم و احساس می‎کنیم با آن مشکل داریم.

اما وحدت ترکیبی اساساً وحدت سیستماتیک است و فراورده‎ی آن در هیچ کجا توقف نمی‎کند، بلکه همواره به کل تجربه دست پیدا می‎کند و آن را در قالب منطقی و یک پارچه‎ای می‎ریزد؛ یعنی آن را به شکل مجموعه‎ای از علت‎ها و معلول‎ها بیرون می‎آورد. در سلسله‌مراتب این علت‎ها و معلول‎ها به هر پدیدار خاص و به هر موجود یا واقعه‎ای، موقعیتی ویژه داده می‎شود که از طریق آن از دیگران متمایز می‎گردد و درعین‌حال بدان‎ها مرتبط می‎شود و این روند به روشن‎ترین وجه در گویش ریاضی در جهان تجلی یافته است. خاص بودن یک شی‎ء یا یک عمل هنگامی مشخص و معلوم می‎شود که به‌صورت مقادیر عددی و کمی بیان گردد؛ اما همه‌ی مقادیر و تعابیر ریاضی با یکدیگر مرتبط می‎شوند.

 

سه بعد فضا و یک بعد زمان

این استاد دانشگاه به نگاه نیوتنی پرداخت و پس از در نظر گرفتن فضای چهاربعدی برای پدیده‎ها، متذکر شد: در نوع نگاه نیوتنی به عالم، وحدتی که بین پدیده‎ها وجود دارد را با ریاضیات به دست می‎آوریم، سپس آن‎ها را در ساختارهای ریاضی می‎گذاریم و وحدتی ساختاری ریاضی از آن به دست می‎آوریم، آن‌وقت پدیده‎های خاص به‌عنوان حالت‎های خاص ساختار ریاضی برای ما مشخص خواهند شد. به این ترتیب این مقادیر، مجموعه‎ای را تشکیل می‎دهند که تحت یک قانون و شبکه‌ی ثابتی از تعین‎گرهای کمی قرار می‎گیرند، مانند فیزیک مدرن که تمام کنش‎های فیزیکی را به همین معنا درک می‎کند و بدین ترتیب هر کنش و عمل خاصی را با مختصات چهاربعدی فضا و زمان بیان می‎کند (سه بعد فضا و یک بعد زمان). این مثال نشان می‎دهد که برای تفکر علمی ترکیب و تحلیل عملیات متفاوت و متقابل یکدیگر نیستند، بلکه از طریق فراگردی یک‌سان اموری خاص و جزئی، دقیقاً مشخص و متمایز و متعین‌شده از طریق وحدت سیستماتیک کل درک می‎شوند.

پدیده‎ها را ابتدا تحلیل می‎کنیم و برای فضا سه بعد مکانی و یک بعد زمانی می‎گیریم و به هر پدیده چهار بعد نسبت می‎دهیم،x,y,z  و سپس یک بعد t سپس این پدیده مشخص می‎شود. با این پدیده‎هایی که نسبتاً مشخص کردیم یک نمودار می‎سازیم و از آن نمودارها، خط سیر نمودار را طبق یک قانون ریاضی و فیزیکی مرتب می‎کنیم. بنابراین شما یک کل و وحدت دارید، وحدتی که از آن پدیده‎ها به وجود آمدند. سپس پدیده‎های دیگر را دوباره با همان پیش‎بینی می‎کنیم و جزئیات آن را بررسی می‎کنیم؛ یعنی ترکیب این موارد به‌صورت ساختاری و وحدتی به دست می‎آید، سپس دوباره این موارد هنگامی که به جزئیات می‎روند یک فرایند است که به این صورت انجام می‎شود.

دلیل این موضوع را باید در سرشت خود آن حکم ترکیبی جست؛ زیرا آنچه حکم ترکیبی را از حکم تحلیلی متمایز می‎کند این است که حکم ترکیبی وحدتی که ایجاد می‎کند وحدت مفهومی امور این همان نیست، بلکه وحدت امور متفاوت است. هر عنصری که در این وحدت وضع گردد به این طریق مشخص می‎شود. این عنصر صرفاً در خود نیست و از لحاظ منطقی در خود نیز باقی نمی‎ماند، بلکه با عنصر دیگری هم‌بسته است. این رابطه‌ی هم‎بستگی را چنین می‎توان تعریف کرد. منظور این است که پدیده‎ی A این طرف قرار دارد و پدیده‌ی B طرف دیگر قرار دارد. شما نمی‎توانید این مورد را منحصر خود کنید. در ریاضی این موارد را در یک پرانتز می‎گذاریم و به آن زوج مرتب A,B می‌گوییم. اگر رابطه‎ای بین این زوج‎های مرتب را بتوانیم به دست بیاوریم، می‎نویسیم مجموعه‌ی A و مجموعه‌ی B با رابطه‌ی R به یکدیگر مرتبط هستند.

این روابط با نسبت‎های ایدئال شالوده‎ی آنچه را شناخت علمی یا حقیقت پدیدارها می‎نامند تشکیل می‎دهند. همین که بتوانید رابطه بین پدیدارها را با یکدیگر مشخص کنید، متوجه شدید که حقیقت چیست. فهم ما از پدیده‎ها معمولاً این‎گونه رخ می‎دهد، ضمن اینکه آنچه از این حقیقت مستفاد می‎شود، چیزی مگر کلیت خود این پدیدارها نیست، البته به این شرط که آن‎ها را به‌صورت وجود مادی و ملموسشان در نظر نگیریم، بلکه آن‎ها را به رابطه و نسبت منطقی فروکاهیم. رابطه و نسبتی که به یک‌سان و با ضرورت برابر هم بر ترکیب منطقی و هم بر تحلیل منطقی استوار است این شناخت علمی می‎شود، حال باید دید اسطوره‎ای‎ها به چه صورت هستند.

 

تلاش اسطوره برای استقرار سلسله‌مراتب

وی درباره‌ی اسطوره گفت: اسطوره نیز برای وحدت جهان تلاش می‎ورزد، در این نقطه با شناخت علمی مشترک است که وحدتی برای جهان ارائه کند و در این راه از مجراهای خاصی که سرشت ذهنی‎اش تجویز می‎کند عبور می‎نماید. حتی در پایین‎ترین رده‎های تفکر اسطوره‎ای که به نظر می‎رسد کاملاً تابع تأثر حسی بی‎واسطه و انگیزش‎های حسی می‌باشند. حتی در جادو که جهان را در نیروهای متعدد و درهم‌وبرهم اهریمنی متفرق می‎کند، نشانه‎هایی می‎بینیم که حاکی از نوعی رده‎بندی این نیروهاست که بعداً به سازمان‎دهی آن‎ها می‎انجامد. همچنان‌که اسطوره دیوها را به خدایان تبدیل می‎کند که هرکدام فردیت و تاریخ خود را دارا می‎شوند، سرشت و تأثیر جادویی این نیروها را نیز بیش از پیش از یکدیگر به وضوح متمایز می‎کند. درست همان‎گونه که شناخت علمی برای استقرار سلسله‌مراتبی از قوانین و سلسله‌مراتب سیستماتیک از علت‎ها و معلول‎ها تلاش می‎ورزد، اسطوره نیز برای استقرار سلسله‌مراتب نیروهای جادویی و خدایان می‎کوشد؛ یعنی همانطور که در اینجا سلسله‌مراتب داریم در آنجا نیز داریم.

از دیدگاه اسطوره هرقدر که بخش‎های جهان را به حاکمیت خدایان مختلف درآوریم و قلمروهای خاصی از واقعیت مادی و فعالیت انسان را تحت محافظت ایزدان خاص قرار دهیم، جهان‌فهم‎پذیرتر می‎شود. گرچه جهان اسطوره‎ای به‌صورت کل درهم‌تنیده می‎شود؛ اما یک کل شهودی خصلت بسیار متفاوتی با خصلت کل مفهومی دارد که به کمک آن شناخت علمی برای فهم واقعیت تلاش می‎ورزد. در اسطوره فرم‎های ایدئال و روابط و نسبت‎های منطقی و ریاضی (که جهان عینی را به‌منزله‌ی جهانی نمایش می‎دهند که کاملاً زیر سلطه‌ی قانون قرار دارد) وجود ندارد.

شما در نگاه‎های اسطوره‎ای نمی‎توانید نگاه ریاضی را خیلی ببینید، برخی اصلاً ریاضی ندارند. قبایلی داریم که عدد انتزاعی ندارد، می‎توانند شمارش کنند؛ یعنی شمارش با آن مفهومی که ما در نظریه مجموعهها شمارش می‎کنیم. در نظریه‌ی مجموعه‎ها شمارش را قبل از عدد قرار می‎دهیم و می‎گوییم شمارش با یک نگاشت یک‌به‌یک و پویا انجام می‎شود. بین حد آن و صحبت از یک نگاه یک‌به‌یک و پویا که برقرار کنید، می‎توانید شمارش انجام دهید؛ اما عدد ندارید.

یک‌سری قبایل داریم که با بندهای بدنشان که هریک نامی دارند شمارش انجام می‎دهند؛ اما عدد ندارند؛ مثلاً عدد 2 ندارند، برای عدد 2 و 3 و 4 یک اسمی دارند. طوری نیست که اگر 10 تمام شد دوباره برگردند، برای هر کدام از شمارش‎ها اسمی می‎گذارند.

 

تقابل میان اسطوره و علم

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات با اشاره به تقابل میان اسطوره و علم بیان داشت: اسطوره فرم‎های ایدئال و روابط و نسبت آن برای فهم ریاضی (که جهان عینی را به‌منزله‌ی جهانی نمایش می‌دهد که کاملاً زیر سلطه‌ی قانون قرار دارد) وجود ندارند، بلکه برعکس تمامی واقعیت در تصاویر متحدکننده‌ی ملموس می‎آیند. تقابل میان اسطوره و علم که نتیجه‌ی آن چنین بارز و مشهود است، سرانجام به تقابل در اصل منتهی می‎شود. هر ترکیبی که اسطوره از امر جزئی یا امر خاص ارائه می‎دهد همان خصلتی را دارد که فقط در کل کاملاً مشهود است، درحالی‌که شناخت علمی عناصر را پس از آنکه با عمل انتقادی از یکدیگر تفکیک و متمایز و متعین کرد، می‎تواند آن‎ها را با یکدیگر ترکیب کند. اسطوره به نظر می‎رسد که همه چیز را روی هم می‎ریزد.

در نگاه اسطوره‎ای پدیده‎ها را طوری که یک‌سری موارد مشترک در آن وجود داشته باشد تحلیل نمی‎کنید، بلکه آن‎هایی که مشابهت دارند همگی مشابهتشان در همان سطح باقی است. مشابهت‎ها را تحلیل نمی‎کنید؛ فرضاً مشابهت این مورد با آن مورد را تبدیل می‎کنیم به اتم و برمی‎گردانیم؛ اما در نگاه اسطوره‎ای اگر قرار بر مشابهت هم باشد در روح قرار دارد؛ فرضاً فلان قبیله آفتاب زرد است و طلا هم زرد است، این موارد را در یک مقوله قرار می‎دهیم، تحلیل نمی‎کنیم. ما نمی‎توانیم بین آفتاب و طلا مشابهتی قرار دهیم؛ مثلاً آهن و طلا را در یک مقوله قرار ‎دهیم به معنای آنکه این دو فلز هستند؛ اما آن‎ها در همان حد ظاهر هر‎چه را که با هم مشابهت داشته باشد در یک مقوله قرار می‎دهند و آن را پایین‎تر نمی‎آورند.

اسطوره به نظر می‎آید که همه چیز را روی هم می‎ریزد و آنان را بیآنکه از یکدیگر تفکیک و متمایز کرده باشد با یکدیگر متحد و در هم ادغام می‎کند. روابطی که اسطوره میان عناصر وضع می‎کند به گونه‎ای است که بین عناصر نه تنها رابطه‎ای دو سویه برقرار می‎شود؛ بلکه به طور مثبت با یکدیگر هم‎هویت می‎گردند و همه آن‎ها یک چیز می‎شوند.

هنگامی که آهن و طلا را در مقوله فلز قرار می‎دهیم این موارد را یکی نمی‎دانیم؛ منظور کاسیرر یکی بودن نیست. این دو هم‎ذات معنا نمی‎دهد. اصطلاحی که کاسیرر به کار می‎برد در دیکشنری‎ نبود، این اصطلاح در دندان‌پزشکی‎ها به کار میرود. وقتی که شما دو دندان دارید اما یک ریشه دارد، منظور است. کاسیرر همین منظور را دارد، معتقد است وقتی که این دو را در یک مقوله می‎گذارند به معنی این نیست که این دو یکی هستند، این دو یکی نیستند، بلکه هم‏ریشه‎اند، گویا از یک جنس هستند نه به معنای آنکه یکی هستند. در برخی از کتاب‎ها این اشتباهات وجود دارد؛ فرضاً مگر می‎شود یک قبیله‎ای تفاوت بین گوزن و گندم را نداند؟ به فرض میخواهیم گوزن‎ها زیادتر شوند تا شکارها بیشتر شوند، به سمت آب دادن بیشتر به گندم‎ها می‎روند. مگر این افراد تمایز را نمی‎دانند؟ درصورتیکه ترجمه اشتباه بوده است- بین این موارد تمایز قائل هستند؛ اما این موارد را از یک ریشه می‎دانند، گویا ارتباطی بین این موارد وجود دارد.

هنگامی که شما به این موارد می‎پردازید جواب‎گو خواهد بود، نمونه را در موارد دینی خود می‎بینیم، شما می‎گویید نماز بخوان برای آنکه باران بیاید. از نگاه علمی هیچ ارتباطی بین این دو وجود ندارد. ما در نگاه علمی به دنبال یک مکانیسمی می‎گردیم مانند A,B,C که بر روی هم مانند یک دومینو اثر بگذارند و دیگری حاصل شود؛ چون چنین چیزی نداریم که بین نماز خواندن و باران آمدن ارتباطی برقرار باشد. این موارد در نگاه میستیک قرار می‎گیرد. منظور کاسیرر این است که چون همه چیز با نگاه علیت مکانیکی ارتباط برقرار می‎کند وقتی آن‎ها را بررسی می‎کنیم نگوییم آ‎ن‌ها بیخود و بیمعنی هستند، بلکه آن‎ها الگوی شناختی دیگری هستند. آن‎ها را باید در همان شکل بررسی کرد و ما مقوله‎بندی‎های خاص خود را داریم، آن مقولهبندی‎ها با مقوله‎بندی‎های ما متفاوت است حتی علیت آن‎ها با علیت ما نیز متفاوت است.

 

وحدت جوهری در دیدگاه اسطوره‎ای

حیدری در پایان سخنان خود با اشاره به آنکه فرصت ندارد فضا و زمان را نیز در این بخش توضیح دهد، گفت: روابطی که اسطوره میان عناصر وضع می‎کند به گونه‎ای است که بین عناصر نه تنها رابطه‌ی ایدئال و دوسویه‏ای برقرار می‎شود، بلکه به‌طور مثبت با یکدیگر هم‌هویت می‎گردند و همه‌ی آن‎ها یک چیز می‎شوند. اشیایی که به معنای اسطوره‎ای با یکدیگر تماس پیدا می‎کنند، خواه این تماس مجاورت فضایی یا توالی زمانی باشد، خواه مشابهتی دور باشد و خواه عضویت در یک طبقه باشد، آن‎ها دیگر اشیای متعدد و متکثر نیستند، بلکه از دیدگاه اسطوره‎ای، وحدتی جوهرین دارند. این نگرش حتی در پایین‎ترین مراحل اسطوره‎ای نیز مشهود است، هنگامی که شیء از لحاظ جادو مورد توجه قرار گرفته می‎شود دیگر شی‌ای متمایز شناخته نمی‎شود، بلکه در بطن خود همیشه با دیگر اشیاء ارتباط دارد، بلکه با آن‎ها هم‌هویت دانسته می‎شود؛ بنابراین تفاوت برونی آن تنها نوعی حجاب یا صورتک است. در همین راستا اندیشه‌ی اسطوره‎ای نشان می‎دهد به معنای واقعی اندیشه‌ی غیرانتزاعی و غیراستدلالی است و همه‌ی آن چیزهایی که در دسترسش واقع می‎شود خصلتی مادی و ملموس مییابد و با هم رشد می‎کنند. درحالی‎که شناخت علمی می‎کوشد عناصری را که کاملاً با هم متمایز و مشخص کرده است را با هم ترکیب کند.

درباره‌ی کاسیرر در ایران بیشتر به بخش نئوکانتی آن پرداخته شده است؛ اما این جنبه از نگاه کاسیرر به علم چیست یا شناخت علمی در منظر کاسیرر چیست، کار نشده است. امیدوارم که برخی از دانشجویان و محققین به سمت این مورد یعنی نگاه به علم از منظر کاسیرر بروند. در فلسفه‌ی علمهای رایج این نگاه را به این صورت نداریم، نگاه علمی را به این شکل جدا نمی‎کنیم؛ اما کاسیرر این دو را از نگاه‎های دیگر جدا می‎کند و تمایزهای آنها را می‎گوید. اگر کاسیرر بیشتر مورد توجه قرار بگیرد برای حل برخی از مشکلاتی که در جامعه‌ی خودمان داریم (چون جامعه‌ی ما جامعه‎ای به شدت سنتی و دینی است و در تعابیر دینی خود مرتب با نوع نگاه علمی مشکل پیدا می‎کند و ناسازگاری می‎بیند) شاید مطالعه‌ی کاسیرر بتواند کمک کند؛ چون کاسیرر تمایزهای بین نگاه علمی بعد از قرن 17 و نگاه‎های میستیک را از هم جدا می‎کند، شاید بتواند راه‎گشا باشد.

البته باید توجه کرد که کاسیرر دین، جادو، قبایل و ... را در یک مقوله قرار می‎دهد، البته می‎توان اینجا یک تبصره گذاشت که حداقل دین (ادیان ابراهیمی) در این مقوله‎ها قرار نگیرند؛ اما کارهای کاسیرر برای اوایل قرن 20 است درحالی‌که همین امر هم میتواند به ما ایده برای تمایزها بدهد. البته برخی می‎توانند به روی این امر کار کنند که نگاه دینی با نگاه جادویی متفاوت است و این موارد را می‎توان بعداً مورد توجه قرار داد؛ اما همین مرحله که کاسیرر انجام داده است باز هم آموزه‎های بسیاری را به ما ارائه می‎دهد.